
داستان کوتاه... ( تکه هایی از داستان زندگی خودم!)

صدای کشیده شدن کاغذ ها و میخکوب شدن حروف مشکی روی آنها، تمام فضا را پر کرده بود. فضا نمور بود. همینطور سرد. نور زیادی هم نداشت. تعداد کمی فانوس با نور نارنجی از روی دیوار چاپ خانه آویزان بود. اما همین کافی بود. همین کافی بود که از دور صورت او را ببینم. صورت او که غرق در شگفتی حروف روی کاغذ های روبرویش بوند.

با بغلی از کتاب سمتم آمد. + کار اینا تموم شده. فکر می کنم تا صبح عین پنجاه تا کتاب رو تموم کنیم. حتما رئیس با دیدن تلاشمون شگفت زده میشه. تو اینطور فکر نمی کنی؟حواسم نبود چه می گوید. با دقت به جوهر روی لباسش زل زده بودم. جوهر مشکی روی لباس سفید رنگش پخش شده بود و خودش نمی دانست. –لباست...! خم شد و به لباسش نگاه کرد. بر خلاف انتظارم لبخند درشتی روی صورت خسته اش نشست و سرش را بالا برد. + مهم نیست! با تعجب دهان باز کردم که بگویم لباست نو بود؛ اما او با دیگر گفت:+ گفتم که... مهم نیست!

از همان بار اولی که دیدمش مطمئن بودم فرق می کند. با تمام آدم هایی که تا آن زمان می شناختمشان. با تمامشان فرق می کرد. شاید نیرو خاصی داشت که این فکر را در کله ام فرو کرده بود. چیزی شبیه یک جادو... جادویی ماورایی که در چشمان قهوه ای اش موج می زد و آدم را وادار می کرد هر چه می گوید قبول کند. تقریبا تمام گفته هایش را.

نوجوان که بودم عاشق نوشتن بودم. نویسندگی بزرگترین رویایم بود. اما پدرم با این موضوع سخت مخالف بود. می گفت اگر دنبال چنین کار های بیهوده ای بروی حلالت نمی کنم. نمی دانست همان بیهوده ای که می گوید تمام رویایم است، البته تا قبل از اینکه خاکستر شود. یک روز تمام نوشته هایم را سوزاند. مرا پای درس نشاند و برایم خط و نشان کشید که باید کنکور بدهم. اگر اندک علاقه ای به درس نداشتم بی شک دوام نمی آوردم. همان سال کنکور دادم و پزشکی قبول شدم.

آن روز مثل تمام روز ها بودم. خسته، سردرگم، بی حال... با بی حوصلگی روی نیمکت دانشکده نشسته بودم و بی هدف گذر آدم ها را تماشا می کردم. آدم هایی که اکثرشان با وجود آشنا بودن غریبه ای بیش نبودند. دستم را در کیفم فرو بردم و کتابم را بیرون کشیدم. تنها چیزی که می توانست اندکی چهره ام را باز کند. اندکی لبخند روی صورتم بنشاند. انگشتانم را روی حروف آن کشیدم و ساعت ها غرق خواندن شدم. + دارم فکر می کنم چطور ممکنه یه دانشجوی پزشکی اینقدر به رمان خوندن علاقه داشته باشه؟ اونم از نوع عاشقانه اش! سرم را بالا بردم. بی شک همکلاسی ام نبود. شاید هم من ندیده بودمش. موهای قهوه ای اش با آشفتگی تمام، روی پیشانی اش ریخته بود. دستش را درون جیب پالتو مشکی اش فرو کرده بود و با لبخند به من خیره شده بود.

مدتی که گذشت فهمیدم او هم دیوانه است. از نوع خوبش. دیوانه نوشتن بود. هر وقت اضافه ای که پیدا می کرد دست به قلم می شد و می نوشت. دیگر نتوانستم جلو خودم را بگیرم. از او پرسیدم اگر اینقدر به نوشتن علاقه دارد چرا اینجاست؟ چرا سراغ ادبیات نمی رود؟ او خیلی راحت به من گفت، مگر آدم نمی تواند جان انسان ها را نجات دهد و همزمان نویسنده باشد؟ ما آدم ها پیچیده تر از این هستیم که فقط دنبال یک چیز برویم!

هنوز به جوهر روی لباسش خیره شده بودم و او همچنان مشغول چاپ کردن کتاب ها بود. کتاب هایی که مابینش کتاب های من بود. کتاب هایی که مثل او در وقت های اضافه کلاس ها یا هر وقت اضافه ای که گیر می آوردم نوشته بودم. انتشاراتی قبول کرده بود نوشته هایم ارزش چاپ کردن دارد. البته به سختی...

هنوز دارم به این فکر می کنم که اگر آن روز سراغم نمی آمد چه می شد؟ آیا هیچ وقت دنبال صدای دلم می رفتم؟ البته که نه! پیشنهاد او بود که نوشته هایم را چاپ کنم... او بود که مرا اینجا آورد. حالا به این باور رسیدم که برای فقط یک کار ساخته نشدم. می توانم پزشک باشم و همزمان یک نویسنده. برای همین است که همین الان نوشته هایم را می خوانی!
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
اینقدر تو و نوشته هات خوبین آخههههه!!!!
خوبی از خودته😃✨🤝
جهت حمایت
خیلی خیلی خیلی قشنگه بود🤩🤩
عالیی بود
مرسی🧡
زیبایی نوشته های تو>>>>>>>
نه به زیبایی تو✨🧡
عالی🌌
مرسی🧡✨
عاشقش شدم
😄🧡✨
نوشته هاتون واقعا بی نظیرند بانو... ای کاش از این آدم ها تو زندگی هممون باشند:)
ممنونم عزیزدلم😃🧡
اینجور آدما خیلی نادر و کمیابند!✨
عالی بود🌹
توییتبنگتن" (بررسی)
یه بررسیمون نشه؟!👺🌹