
یه روز یه اتفاق عجیب میوفته و شخصیت های معروف انیمه از خواب بیدار میشن و میفهمن که بدنشون مال خودشون نیست! حالا نه تنها باید نقش شخصیت جدیدشون رو بازی کنن، بلکه باید با زندگی عجیب و غریب اون یکی هم کنار بیان!

میتسوری، هاشیرای عشق، جای بزرگترین ویلن تاریخ نینجاها قرار گرفته! اولین صحنهی نبرد: مادارا همیشه یه دیالوگ خوفناک میگه و همه رو میترسونه. ولی این بار… میتسوری *با خوشحالی*: "وای! چقدر همهتون نینجاهای باحالی هستین! من عاشق قدرت نینجایی هستم!" قبیله اوچیها: "مادارا..؟خوبی؟" *لحظهی حمله میتسوری یه حرکت رقصوار میزنه و با شمشیر صورتیش ضربهی "عشق شکوفهی گیلاس!" رو اجرا میکنه* ناروتو: "اوه خدایا… دارم خواب میبینم!؟" از اونور مادارا از خواب بیدار میشه و میبینه که یه کیمونو صورتی پوشیده و توی یه دنیای پر از دیو و هاشیرا قرار گرفته! به خودش میگه: "پس اینا دشمنای جدید منن؟" تانجیرو میاد که باهاش صحبت کنه، ولی… مادارا: "من از هیچکس دستور نمیگیرم." اولین مبارزه با موزان مادارا از همون اول سوسانو میزنه و نصف دنیای دیمن اسلیر رو میترکونه!

سایکی، مغز متفکری که از همهچی خسته ست، حالا باید تو دنیای آشوبزدهی گینتاما نقش یه سامورایی رو بازی کنه! کاگورا میگه: "گین! چرا یه دفعه تلپورت کردی؟" سایکی *در ذهنش*: "نمیتونم تحمل کنم. باید خودمو نامرئی کنم و از اینجا برم…" اولین نبردش با شوگونات: به جای شمشیر زدن، فقط با یه نگاه تلپاتیک، کل ارتش رو به پرواز درمیاره و یه بشکن میزنه، کل قضیه حل میشه! کاتسورا: "اوه، گین چان بلاخره فهمید که از مغزش استفاده کنه!" مشکل اصلی سایکی: گینتاما عاشق سوبا (نودل ژاپنی) بود، ولی سایکی فقط قهوه ژلهای دوست داره! حالا توی هر قسمت، گینتاما(سایکی)داره با مغزش درگیر میشه که چرا سوبا دیگه براش جذاب نیست. گینتاما در دنیای سایکی: گینتاما که عادت داره دیوونه بازی دربیاره، حالا تو بدن یه آدم فوقالعاده جدی و آروم گیر افتاده! وقتی تلپورت میکنه: "عه؟ این چه قدرت خفنیه! من میتونم سر کار نرم و مستقیم برم خونه؟!"

ویلیام، مغز متفکر و قاتل اشرافزادهها… حالا جاشو داده به دازای، یه کاراگاه بیحال که فقط دنبال کشتن خودشه! اولین ماموریت ویلیام: قراره یه پروندهی مهم حل کنه، ولی تو همون لحظه، کونیکیدا میگه: "دازای! باز رفتی از پل بپری؟" ویلیام *با لبخند آروم*: "واقعا کسی این کارو از روی شوخی انجام میده؟" *چویا متوجه میشه که دازای جدید، یه نابغهی تمام عیاره و برخلاف قبل، همه چیزو حساب شده انجام میده* ویلیام شروع به تحلیل دقیق جنایتهای شهر میکنه: آتسوشی: "عه؟ دازای سان کی اینقدر جدی شد؟!" - دازای واقعی وقتی میبینه که ویلیام داره مافیا رو از داخل منهدم میکنه: "هی! تو قرار بود فقط نقش منو بازی کنی، نه اینکه یه امپراتوری راه بندازی!" دازای، که معمولا یه آدم شلخته و بیخیاله، حالا توی نقش نابغهی جرم و جنایت، ویلیام موریارتی قرار گرفته! - اولین ماموریتش: اعضای مافیا میان گزارش میدن که یه اشرافزاده رو باید حذف کنن، ولی دازای به جای یه نقشه هوشمندانه، پیشنهاد میده که اول با اون اشرافزاده دوستی کنن و بعد ببینن چی میشه! لوییس و آلبرت: "ویلیام، شما حالتون خوبه؟!" دازای *لبخند زنان*: "آخه چرا باید اینقدر زحمت بکشیم؟ بیاین یه فنجون چای بخوریم!" وقتی شرلوک به ویلیام (دازای) نزدیک میشه وانمود میکنه که خیلی خفنه ولی درواقع...

اولین ماموریت لوفی: به جای تمرین سخت، به اعضای جوخه میگه: "بیاین مسابقه بخور برگزار کنیم!" *تو اولین مبارزهاش با تایتانها همه انتظار دارن که مثل همیشه یه کات تمیز بزنه، ولی لوفی کش میاد، یه تایتانو مشت میکنه و پرت میکنه ته دیوار ماریا!* واکنش سربازها وقتی میبینن که فرماندهشون بهجای تمیز کردن پایگاه، داره چرت میزنه: "لیوای؟ تو خوبی؟" ارن با وحشت: "لیوای هچو! چرا هی میخندی؟" لیوای (لوفی) : "هاهاها! این تایتانها گوشتشون خوردنیه؟ خیلی بامزن!" لیوای توی وان پیس: لیوای از خواب بیدار میشه و میبینه که وسط یه کشتیه… و از همه بدتر، همه دورش ریختن و دارن خوشگذرونی میکنن! هنوز هیچی نشده دریا زده میشه و با خودش میگه: "این جهنم دیگه چیه؟!" وقتی زورو و سانجی دارن دعوا میکنن لیوای یه نگاه سرد بهشون میندازه و با یه ضربه اونارو زمینگیر میکنه. بعد هم با جدیت میگه: "اگه اینجا قراره بمونم، حداقل باید نظم داشته باشین!"

هانجی که همیشه دنبال کشف رازهای تایتانها بود، حالا توی قصر امپراتور به عنوان یه داروساز کار میکنه! هانجی: "چرا اینجا خبری از تایتان نیست؟" اولین پروندهی مسمومیت: *هانجی به جای اینکه یواشکی تحقیق کنه، با هیجان میپره روی میز و داد میزنه: "خب، اول باید یه آزمایش دیوونهکننده انجام بدیم!!" امپراتور وقتی میبینه که هانجی خودش یه سم جدید ساخته تا تاثیرش رو امتحان کنه: "این دختر واقعا از مرگ نمیترسه؟" مائومائو در دنیای اتک: مائومائو که فقط به داروها و سموم علاقه داره، حالا توی یه دنیاییه که هر لحظه ممکنه یه تایتان غولپیکر دخلش رو بیاره! اولین لحظهی دیدن یه تایتان: "من اصلا برای اینجا ساخته نشدم!" *به جای جنگیدن با تایتانها، شروع میکنه به بررسی بدنشون: "این چیزا چجوری کار میکنن؟ چه مکانیزمی دارن؟"* همه تعجب میکنن از اینکه هانجی (مائومائو) انقدر آروم و بی سروصداست!
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
ادیتاتو با چی میزنی؟
کاور*
Ibis paint x
فوق العاده بود
خیلی ممنونننن
عالی بوددد
مرسییی لیواننننن
وای بالاخره پست جدید از ضیضی وای
💪🏻💪🏻
محشر مثل همیشههه
اشغی 😭😭😭
وای عالی بوددددد💓💟💞💕💞💓💕💞💓💖💗💝💗💝💘💗💝💘💗💘💖💕💞💓💞💕💓💕💞💓
مرسیییی 💞💘💖💓💕💕💞💓💘💕💘💕💞💓
سر منتشر نشدن این پستت ۲۸ تا پست دیگت رو پاک کردی ولیخب-☹☹☹
یادم ننداز☺
وای منتشر شد بالاخرههههه
بلاخرههههههه
ثانثور کاور رو دوست داشتم✨
ثانثور اسلامی💪🏻
به نظرم ایده ی خیلی جالبی بود!🎀
پارت ۲ هم داره؟
ممنونننن 😭
فکرنکنم،همینم بعد یک ماه منتشر شد