
در یک روز تاریک و بارانی، بعد از ماجرای فرزند نفرین شده، هری پاتر و هرمیون گرنجر به مالفوی مانور میروند تا تایمنر را نابود کنند. دراکو مالفوی با چالشهای عاطفی و انتخابهای سختی روبرو میشود که سرنوشت همه آنها را تغییر خواهد داد. فصل۸
سوروس از اتاق دراکو بیرون آمد و در حالی که غرق در تفکر بود، به آرامی از پلکان پایین رفت. افکارش در مورد وضعیت دراکو و چالشهایی که پیش رو داشت، او را به خود مشغول کرده بود. او به پذیرایی ویزلی مانور رسید و با ورودش، هری و رونالد را دید که در حال گفتگو بودند. وقتی آنها سوروس را دیدند، به احترامش از جا برخاستند و او را با نگاهی پر از احترام و محبت خوشامد گفتند.
سوروس با نگاهی ملایم به آنها پاسخ داد و به سمت مبل رفت. هری و رون در کنار هم نشسته بودند و سوروس بین آنها جا گرفت. چند لحظهای سکوت برقرار شد و سپس هرمیون با یک سینی پر از چای لیمو و کلوچههای گردویی وارد شد. عطر دلپذیر چای و شیرینیها فضای اتاق را پر کرده بود. هرمیون با لبخندی به سوروس گفت: "اینها را برایت آوردهام. میدانم که چای لیمو مورد علاقهات است." سوروس با تشکر از او، یک کلوچه را برداشت و با جرعهای از چای، طعم آن را حس کرد. لبخندی بر لبش نشست و گفت: "الحق که دخترم مثل همیشه میداند چگونه دل پدرش را به دست بیاورد!" رون با خنده گفت: "البته پدر زن جان! باید اضافه کنم که من بهش گوشزد کردم که حتماً این شیرینیها را بیاورد."
سوروس با خنده به هری نگاه کرد و گفت: "در دوران دانشآموزیام در هاگوارتز هیچ تصوری از این نداشتم که دامادی از ویزلیها خواهم داشت! آن هم از نوع پاچهخوارش!" همگی با خنده به این شوخی پاسخ دادند و فضای اتاق پر از شادی و آرامش شد. اما به زودی هرمیون با جدیت گفت: "راستی، بابا، وضعیت دراکو چه طور است؟" سوروس با نگاهی جدی پاسخ داد: "وضعیت او نگرانکننده است. من توضیحاتی از وضعیت پیش آمده در اتاقش دارم." هرمیون با تعجب گفت: "چی؟ فکر کردی تو مردی؟" سوروس پس از اینکه فنجان را بر روی میز گذاشت، تایید کرد: "آره. راستش با توجه به صحبتهایی که شما کردید و وضعیتی که خودم دیدم، وضعیت دراکو یک وضعیت نادر است."
رون با تعجب پرسید: "وضعیت نادر؟" سوروس سری تکان داد و ادامه داد: "آره. شرایطی که دراکو برایش پیش آمده را تا حالا نه دربارش دیدهام و نه شنیدهام. ظاهراً با توجه به ضربهای که به سرش خورده، برخی از حافظهاش را از دست داده و برخی دیگر را به شیوهای دیگر به یاد دارد، طوریکه نمیتواند خاطرات درست و غلط را از هم تشخیص دهد. بخواهم واضحتر بگویم، انگار که خاطرات او از دنیای دیگری نشئت گرفته." رونالد با چشمانی درشت گفت: "آهان، مثل مولتیورس تو فیلم انتقامجویان." سوروس تایید کرد: "آره. و مثل اینکه از قبل خیلی بیشتر شبیه ماگلها شدی، بهتره بیشتر مراقب شوهرت باشی، هرم." هرمیون با حالت شکایتآمیزی گفت: "بابا، لطفاً بس کن. الان موضوع مهمتری داریم." سوروس با نگاهی جدی گفت: "درسته. هری پرسید: خب حالا باید چیکار کنیم؟" سوروس ادامه داد: "فعلاً برایش یک جوشونده گذاشتم تا کمی استراحت کند. فکر میکنم دیدن افراد آشنا برایش خوب باشد. فکر کنم بلا و سیسی و لوسیوس آخر این هفته مأموریتشان تمام میشود." هرمیون گفت: "عالیه! بچهها هم آخر همین هفته از هاگوارتز برمیگردند. فقط میماند استوریا که سخت درگیر است و به عنوان سفیر انگلستان در سفارت بلغارستان است و تا مدتی نمیتواند بیاید. البته من هم به او چیزی از وضعیت دراکو نگفتم. ماندم چطور باید این وضعیت را برایش شرح دهم.ترسیدم که نگران شود. البته تا چند روز دیگر که ماموریتش به اتمام می رسد برایش پیغامی می فرستم تا خود را برای این شرایط آماده کند" سوروس اضافه کرد: "خوبه. بهتره تا اون موقع با دراکو صحبت کنیم و ازش بخواهیم هر چیزی را که یادش میآید به ما بگوید. اینطوری میتوانیم از یک شوک به وجود آمده دیگر جلوگیری کنیم." همگی سری تکان دادند و موافقت کردند. در این لحظه، سوروس احساس کرد که حمایت و محبت این خانواده، میتواند به دراکو کمک کند تا با چالشهای پیش رو روبرو شود. او میدانست که با وجود این افراد در کنار دراکو، او هرگز تنها نخواهد بود.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
+
❤️
🙂
سلام عذر میخوام ولی میشه از داستان جدید منم حمایت بشه؟
منتشر شده اسمش بازی زندگی: انتقام لیلی هست
کامنت موقته
سلام.
بله به داستانتون سر میزنم.
ممنون
مثل همیشه فوق العاده
ممنونم عزیزم🙂