
حاوی اسپویل در نتیجه...حواستون باشه.

سال ها پیش،تصمیمی گرفتم که باعث تعجب همه شد.روزگار عجیبی بود.آن موقع ها در انگلستان زندگی می کردم؛جایی که بیشتر اختراعاتم را به ثبت رساندم.تصمیم گرفتم،با ثروتی که به لطف همان اختراعاتی که داشتم،یتیم خانه ای بسازم.برای کودکان منحصر به فردی که از داشتن والدینی که حامی آنها باشند،محروم بودند.کودکانی که در خیابان های سرد،دنبال سرپناهی میگشتند.شاید سرپناه این کودکان،همین یتیم خانه ای بود که میخواستم بسازم.

همین که شروع به ساخت آن کردم،انتقاد های زیادی از مردم شنیدم که همه یک هدف داشتند:منع کردن من از انجام چنین کاری.آن روزها،کسی به یتیم ها اهمیتی نمیداد و اگر کودک یتیمی در کنار خیابان میدید که سرپناهی ندارد،بی اهمیت از کنار او میگذشت؛ولی من اینگونه نبودم!من اینگونه نبودم و هیچکس این را نمیفهمید تا اینکه کار یتیم خانه تمام شد.اسم آنجا را گذاشتم،"خانه وامی".کودکانی را آوردیم که از هوش بالایی برخوردار بودند.

همه چیز عادی بود تا اینکه آن روز تصمیم گرفتم گشت و گذاری خارج از یتیم خانه داشته باشم.برف می بارید و سکوت بر خیابان حاکم شده بود.یادم نمی آید چه شد که سکوت حاکم بر خیابان را چیزی شکست.ها؟این چه بود؟دوباره همان صدا آمد.به طرف منبع صدا رفتم.یک سطل آشغال؟احتمالا گربه ای در آن است که دنبال غذاست،ولی صحنه ای که دیده بودم را باور نمیکردم.پسر بچه ای که فوق فوقش هشت سالش بود،مو و چشمان سیاهی داشت و به شدت رنگ پریده بود.پرسیدم:"اینجا چه میکنی؟" گفت:"من گم نشدم." همین و بس.رفتم و کنارش نشستم

گفتم:"مطمئن باش پلیس نیستم." گفت:"نیستی؟" چشمانش برق عجیبی داشتند.گفت:"پس شغلت چیه؟" به او گفتم که یک مخترعم.برق چشمانش بیشتر شد:"تاحالا تونستی یه دستگاهی بسازی که مرده رو زنده کنه؟" وایسا...معنی این حرفش چه بود؟پرسیدم:"چطور؟" چهره اش غمگین شد:"هیچی." برخاست که برود تا اینکه گفتم:"وایسا."

گفت:"چی؟" تکرار کردم:"وایسا." گفت:"چرا؟" گفتم:"تو خانوادت رو از دست دادی؟" شوکه شد:"از کجا فهمیدی!" بالاخره!موفق شدم از رفتار های پسرک سر در بیاورم! در مورد خانه وامی به او گفتم.اینکه در آنجا بچه هایی هستند که آنها هم مانند پسرک سرپرستی ندارند.هنگامی که حرف میزدم،پسرک با دقت تمام به حرف هایم گوش میداد و با چشمانی که میتوانستم از آنها بخوانم که خیلی ذوق دارد،به من نگاه میکرد.پس از پایان حرف هایم،گفتم:"نظرت چیه یه سر بریم اونجا؟" ناگهان برق چشمان پسرک از بین رفتند.این حالت را دوست نداشتم

گفت:"منم میتونم بیام؟" گفتم:"بیا بریم." بلند شدم و دستش را گرفتم:"بیا بریم." همانطور در سکوت قدم میزدیم.بازهم برف میبارید.صدایی سکوت را شکست،زنگ ساعت خانه وامی بود.رو به پسرک کردم:"چند سالته؟" حدسم درست بود.هشت سالش بود.پدر و مادرش مرده بودند.پرسیدم:"چرا؟" نمیدانست.گفتم:"اسمتو نپرسیدم.اسمت چیه؟" جواب داد:"ال."
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
-خانه وامی به لیست به دلایلی باید ببینی💐 افزوده شد.
توسط Miko♪
مرسییییییی
-خانه وامی به لیست 𝕴 𝖜𝖆𝖓𝖙 𝖙𝖍𝖊𝖒 𝖙𝖔 𝖇𝖊 𝖋𝖔𝖗 𝖒𝖊 افزوده شد.
توسط جوجو
مرسیییییییی!!!
یعنی قربون ناظر برم من!!!!
واااااااااااااای خیلی خوب بوووود
نههه من ذوق مرگ نشدم کهههه
آروم ترکم کن به لیست اشکم در اومددددددد افزوده شد.
توسط ال؛
______
مرسی🎀💕
قربانتتت
زیبا بود 🧚🏻♀️🌟
مچکرممممم
وایی عالیی بودد!!!
مرسیییییی
سلام برادرررر
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااامممممممممممممممم
واییی چه قشنگگگ😭🫧
😭🤍
اخخیییی بچم الل