
روز اول آوریل را هیچکس جدی نخواهد گرفت اما برای من از واقعیت ساخته شده. واقعیت هایی که هرکسی به راحتی به اسم "شوخی" به زبان می آورد!

امروز روز اول آوریل است. روز دروغ. روز تلخ. روزی که مردم واقعیت هایشان را به اسم "شوخی" به زبان می آورند. روزی که متولد شدم. تولدم در این دنیا شوخی بود؟! یا واقعیت؟! رویاهایم واقعی است یا دروغ؟! مشکل از همان ابتدا شروع شد. روزی که هیچ روز دیگری نمیشود. روزی که حتی نمیتوانی رویا را از حقیقت تشخیص دهی اما دیگر چه فرقی میکند. من به این رویای دروغین ادامه دادم. آنقدر آن را امتداد دادم تا فراموش کردم هیچکسی نیست که بیاید. هیچکسی نیست تا تو را از دست تاریکی های وجودت رها کند. کایا من را میبینی؟! نگاهم میکنی؟! شاید چیزهایی که به تو گفتم واقعیت نداشتند اما قول دادم که همه را به حقیقت تبدیل کنم. تو کمکم میکنی مگرنه؟! تو زیباترین دروغی بودی که باور داشتم!

دائم از خودم میپرسم :«ساعت چنده؟!». انگار حتی عقربه های ساعت هم میخواهند با من لجبازی کنند. خیلی وقت نیست که میگذرد. میتوانم صدای تیک تیک ساعت را در ذهنم بشنوم. کسی که محکوم بود به تنها بودن. اما اوضاع فرق کرد. در همین حوالی روزهای دروغینم،هیوری را ملاقات کردم. از آن روز به بعد نگرشم نسبت به همه چیز تغییر کرد. من رویا دیدن را دوست دارم. گیتار، دارچین داخل چایی که یوکینه برایم درست میکند، آتش، میوه شاه بلوط، دست پخت هیوری، شب و باران، همه را دوست دارم. دائما از خودم میپرسم :«چکار میخوام کنم؟! نمیدونم». من از تنهایی بیزار بودم و حالا دوستانی دارم که هیچ وقت ترکم نمیکنند. دیگران میگویند :«هرچیزی که در سایه ها و ترس هایت میدرخشد، طلا نیست. ارزشی ندارد». اما من مطمئنم کسانی که تو را با دنیا آشتی بدهند، خطاناپذیرند.

زمانی که در تاریک ترین سرزمین ها قدم میزدم، تو راهنمایی ام کردی. راهم را نشان دادی و مرا از میان دروغ و ترس عبور دادی. من همیشه درحال فرار بودم. از تو، خانه و دیگران. بیش از حد خودم را درگیر زندگی ای کرده بودم که برای من نبود. من این نیستم و تبدیل به چیزی که میبینی و نمیخواستی، شدم. دیگر نمیتوانم ببینمت و حرکت کنم یا حتی نفس بکشم. قلبم خیلی وقت است که برعکس جسمم ازهم فروپاشیده. اما میدانم اگر همین الان بروم بدون اینکه حقیقت را به تو بگویم، دلتنگت خواهم شد. یادم نمیرود که چه قولی به تو دادم، دایا. قول دادم که مرد باشم و همه چیز را درست کنم اما خیلی وقت است که صدای شکسته شدنم را میشنوم!

من؟! من مجری ارادهی پروردگارم! تو درباره غلت خوردن در اقیانوس افکارت چه میدانی؟! وقتی که دارم درباره ماهیت نسنجیده انسان ها سخن میگویم، احساس میکنی منجمد شده ای. من میتونم صدای یخ زدن افکارت را بشنوم. من یک دروغ بودم! یک حقه باز! اما او مرا ندید. توانایی هایم را نادیده گرفت و حالا میتواند جزای کارش را ببیند. من به چشم یک سرگرمی به کارهایش نگاه میکردم، به تلاش هایش برای بقایش! هیچکس ذهن مرا نمی شناسد. من میتوانم با افکار مسخ شده ام، صدای سوخته شدن نوشته هایت را بشنوم. همه را پاکسازی میکنم پس بگذار قضیه را برایت روشن کنم. هر خاطره ای که در کتابم ببینم، او را نابود خواهم کرد. حتی اگر به پیشرفت هایم، پاداشی ندهند، من آن را انجام خواهم داد. این دروغ اول آوریل نیست. من درباره کشمکش درونی تو با گناهان انجام داده ات سخن میگویم، اوسامو دازای!

زندگی من ناعادلانه است. من رویای قهرمانی داشتم اما همه چیز تبدیل به یک کابوس شد. هیچکس نمیداند وقتی برادرت را درمقابل خودت ببینی، چه احساسی پیدا خواهی کرد. پدر! به من یک فرصت بده. من میخواهم تویا را نجات دهم. از ترس ها و کینه هایی که تو برایش ساختی و گذاشتی تمام این مدت درونشان غرق شود. برادر! به من نگاه کن! هیچکس واقعا نمیتواند شخصیت درونم را ببیند. من نجاتت میدهم! از کابوس هایی که درونش دست و پا میزنی. وقتی بچه تر بودم، همیشه مراقبم بودی. ازم محافظت کردی، انگار فرشته ای که از آسمان برایم نازل شده بود. من ترسی درون آتش آبی ات ندیدم. کینه ای ندیدم. فقط درخششی بود از خاطرات ماندگار کودکی ام! به من دروغ نگو برادر! بعد از اینکه جلوی خشمت را گرفتم و گذاشتم که بروی، آن هم مقابل چشمانم! فقط تنها چیزی که میخواهم بدانی این است، که چقدر به داشتن برادری مثل تو افتخار میکردم! برادر!

چشمان تو درست مثل آب درون رودخانه پاک بود. اما حالا فکر میکنم که تسخیر شده اند. سوگورو. من را دیدی و رفتی؟! دیدی که نتوانستم جلوی تصمیمت را بگیرم؟! از وقتی که رفته، هجوم سوز برف های باریده نشده را احساس میکنم. نجاتم بده، قبل از اینکه بیشتر از این بشکنم و خورد بشم. سعی کردم فراموشت کنم اما نشد. جریان رودخانه خاطرات قوی تر از پارو زدن قایق تنهایی من است. من اینجا آمده ام تا به دنبال تو بگردم اما بازهم دیر رسیدم. نه! دروغ است! هرکجا که من بروم تو به تعقیب من ادامه میدهی. فرقی نمیکند که سوگورو باشی یا کنجاکو! درست مثل قدیم ها در امتداد افق، درکنار غروب خورشید قدم میزنیم. تو دنبال من نبودی. من همیشه سعی میکردم خودم را درکنارت حفظ کنم. چون اشتباهاتی کرده بودم که نمیتوان درباره شان صحبت کرد. پس چرا نفس نکشیدی و در اعماق تاریکی نفرینت فرو رفتی؟! این دروغ نیست! من همیشه به تعقیب کردنت ادامه خواهم داد!

من همیشه سعی کردم سکوت کنم اما اطرافم از سرو صدا پر شده. اما نه به اندازه صدایی که میگوید :«بگذار اتفاق بیفتد! او هرگز به تو اهمیتی نمیدهد!». سعی کردم سایه های وجودم را پنهان کنم، سعی کردم از قبیله اوچیها فرار کنم. از آن همه انتظارات بی پایان و نفرت های تمام نشدنی. اما اوضاع دنیای بیرون هم تفاوتی نمیکند. میتوانم آخرین طلوع های خورشید را ببینم که برایم مثل یک زنگ خطر است. من درباره طوفانی شنیدم که درحال نزدیک شدن است و همه چیز را از من خواهد گرفت. سعی کردم کنترلش کنم اما او مرا نابود کرد. دیگر نمیتوانم با آن مبارزه کنم. اما اگر برخیزم و دوباره با شکست مواجه شوم، نمیتوانم زندگی ساسوکه را به خطر بیندازم. برادر به مادر بگو :«اگر برنگشتم، متاسفم». داستانی بساز که از داشتن فرزندی چون من، احساس پریشانی نکند. من نمیتوانم ناپدید شوم، ماهیتم را با دروغ هایی که شنیدم یکی نکن! من داستان دیگری را خلق خواهم کرد!

ذهنم درحال تپیدن است. شاید اعتماد به فرفره ها درست نباشد. درست مثل طوفان آتشی که قلبم را با تمام احساساتش می سوزاند. زمستان سرد است، سردتر از هر دشمنی و نفرتی که دیده ام. درباره اش با من حرف بزن. شاید تنها کسی که بتواند درکت کند، من باشم. نگاه به سن کمم نکن. من بیشتر از هرکسی تلخی های واقعیت را دیده ام. آنقدر که خودم را با رویای دروغین، آرام میکنم. زندگی ای که وجود ندارد. آرزوهایی که قرار نیست به حقیقت تبدیل شوند چون آتش چشمانم آنها را خواهد سوزاند. اما به مرور احساس کردم اوضاع تغییر کرده است. همین است! ریسمان آزادی! من به آن چنگ میزنم و از زنجیر اسارتم رها خواهم شد!
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
از بابایی سیل نانازم تشکر ویژه دارم خیلی دوسش دارم خیلی زیاد (از طرف جینکس کوشولو✨️💕)
وایبتو دوستتت بچممم
مامان خوبممم
خوشگلم
واییی جذاب بودد
نفسم؟ تو!
خیلی خوب بود
بازم بذار
چشم نفس
✨️
✨ 💕
زیبا بود...
ممنون زیباترینم
فوق العاده بود!💀🔥
عزیزدلی 3>
اسوپ🛐🛐🛐🛐
و نوشته هات🛐🛐🛐🛐♾️
قربونت بشم من 3>
طبق معمول شاهکار
ماچ به کلت
زیبایی نوشته هات وصف ناپذیره🫂
عزیزمممم