
داستان عشق لوکاس و اسکارلت در پاریس، با جدایی و درد ناشی از فاصله و مشغلههای زندگی، به یادآوری این حقیقت میانجامد که عشق واقعی هرگز فراموش نمیشود، اما گاهی بهترین تصمیم ادامه دادن به زندگیهای جداگانه است.

پاریس، با خیابانهای سنگفرش شدهاش و نورهای طلایی که در شب میدرخشید، همیشه برای لوکاس و اسکارلت جایی جادویی بود. آنها در یک کافه کوچک در محله ماریه نشسته بودند، با قهوهای داغ در دست و چشمانشان به چشمانداز زیبای برج ایفل دوخته شده بود. لوکاس با لبخندی دلنشین گفت: “هر بار که به اینجا میآیم، احساس میکنم که دنیا در دستانم است. تو هم همین احساس را داری؟” اسکارلت با چشمانی درخشان پاسخ داد: “بله، اما اینجا بیشتر از همه برای من به خاطر تو خاص است. تو برای من مانند یک ستاره در این شهر پر از نور هستی.” آنها در آن شب به یاد روزهای خوشی که با هم گذرانده بودند، خندیدند و از آرزوهای آیندهشان صحبت کردند. اما در دل هر دو، ترس از دست دادن یکدیگر مانند سایهای سنگین وجود داشت.

با گذشت زمان، لوکاس به دانشگاهی در پاریس پذیرفته شد، اما زندگی هر روز بیشتر پیچیده میشد. اسکارلت به دلیل مشکلات خانوادگی نمیتوانست به او ملحق شود و این فاصله به تدریج به سردی رابطهشان انجامید. هر دو تلاش کردند تا به رابطهشان ادامه دهند، اما احساس میکردند که در یک دنیای متفاوت زندگی میکنند. اسکارلت هر روز به یاد لوکاس میافتاد و در دلش احساس تنهایی میکرد. او به یاد میآورد که چگونه لوکاس همیشه به او میگفت: “هر کجا که باشی، من همیشه با تو هستم.” اما با هر روزی که میگذشت، این جمله بیشتر شبیه یک وعده توخالی به نظر میرسید.

یک روز، اسکارلت از لوکاس خبری دریافت کرد که قلبش را شکست. لوکاس به او گفت که باید به دلیل مشغلههای تحصیلی و فشارهای زندگی از رابطهشان جدا شود. او گفت: “من نمیخواهم تو را در درد و رنج نگهدارم. تو سزاوار بهترینها هستی.” اسکارلت با چشمانی پر از اشک، سعی کرد به او بگوید که نمیخواهد جدا شود، اما کلماتش در گلوش گیر کرد. او احساس میکرد که تمام دنیا بر سرش خراب شده است. لوکاس در آخرین لحظات گفت: “به یاد داشته باش، تو همیشه در قلب من خواهی ماند.” و این آخرین کلماتش بود.

روزها به سختی میگذشت. اسکارلت به خیابانهای پاریس میرفت و به یاد روزهایی افتاد که با لوکاس در کنار هم قدم میزدند. او به کافهای که همیشه با هم میرفتند، برگشت و به یاد میآورد که چگونه در آنجا با هم میخندیدند و از آرزوهایشان صحبت میکردند. حالا، آن کافه برایش مانند یک زندان بود، جایی که خاطرات شیرینش به درد و اندوه تبدیل شده بود. در این دوران تاریک، اسکارلت به فلسفه و ادبیات روی آورد. او در کتابها به دنبال جوابهایی برای سوالاتش بود. چرا عشق اینقدر دردناک است؟ آیا زندگی همیشه اینقدر بیرحم است؟ او مینوشت و مینوشت، اما هیچگاه نتوانست احساسش را به کلمات تبدیل کند.

سالها گذشت و اسکارلت به یک نویسنده معروف تبدیل شد. او کتابی درباره عشق و جدایی نوشت که الهامگرفته از تجربیاتش با لوکاس بود. در هر صفحه، او احساساتش را به تصویر کشید و تلاش کرد تا درد و رنجی که کشیده بود را به دیگران منتقل کند. یک روز، در حین امضای کتابش، ناگهان لوکاس را در میان جمعیت دید. قلبش به تپش افتاد. او به یاد تمام لحظات شیرینی که با او گذرانده بود، افتاد. لوکاس به سمت او آمد و با چشمانی پر از اشک گفت: “من همیشه داستان تو را دنبال کردهام. تو همیشه در قلب من بودی.”

اسکارلت و لوکاس دوباره با هم صحبت کردند و به یاد روزهای گذشته افتادند. آنها فهمیدند که عشق هرگز از بین نمیرود، حتی اگر زمان و فاصله آن را تغییر دهد. اما این بار، آنها تصمیم گرفتند که به دوستی ادامه دهند و به یکدیگر کمک کنند تا از دردهای گذشته عبور کنند. با این حال، هر بار که در کنار هم بودند، احساسات قدیمی دوباره زنده میشد. آنها میدانستند که نمیتوانند به آن رابطه بازگردند، زیرا زندگی هر یک به سمتهای متفاوتی رفته بود. اسکارلت به یاد میآورد که لوکاس به او گفته بود: “ما باید به زندگیمان ادامه دهیم، حتی اگر این به معنای جدایی باشد.”

در نهایت، روزی فرا رسید که آنها تصمیم گرفتند که برای همیشه از هم جدا شوند. در یک کافه کوچک در پاریس، جایی که اولین بار یکدیگر را ملاقات کرده بودند، اسکارلت به لوکاس گفت: “ما باید به یاد داشته باشیم که عشق ما واقعی بود، اما زندگیمان در مسیرهای مختلفی قرار گرفته است.” لوکاس با چشمان اشکآلود گفت: “هرگز فراموش نخواهی شد، اسکارلت. تو همیشه در قلب من خواهی ماند.” آنها در آغوش یکدیگر گریه کردند، اما این بار با آگاهی از اینکه زندگی ادامه دارد. اسکارلت با قلبی شکسته، اما قویتر از قبل، به سمت خانهاش رفت و احساس کرد که یک بار دیگر قلبش شکسته است، اما این بار با آگاهی از اینکه زندگی ادامه دارد.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
نظرات بازدیدکنندگان (0)