همهٔ هستی من آیهٔ تاریکیست، که ترا در خود تکرارکنان به سحرگاه شکفتنها و رستنهای ابدی خواهد برد. من در این آیه ترا آه کشیدم، آه. من در این آیهٔ ترا به درخت و آب و آتش پیوند زدم.
زندگی شاید، یک خیابان دراز است که هر روز زنی با زنبیلی از آن میگذرد. زندگی شاید، ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه میآویزد. زندگی شاید طفلیست که از مدرسه برمیگردد. زندگی شاید افروختن ۳٠گاری باشد، در فاصلهٔ رخوتناک دو هم آغوشی. یا نگاه گیج رهگذری باشد، که کلاه از سر بر میدارد و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بیمعنی میگوید «صبح بخیر»
زندگی شاید آن لحظهٔ مسدودیست، که نگاه من، در نینیِ چشمان تو خود را ویران میسازد و در این حسی است، که من آنرا با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت. اتاقی که به اندازهٔ یک تنهائیست. دل من، که به اندازهٔ یک عشقست به بهانههای سادهٔ خوشبختی خود مینگرد
به زوال زیبای گلها در گلدان؛ به نهالی که تو در باغچهٔ خانهمان کاشتهای. و به آواز قناریها، که به اندازهٔ یک پنجره میخوانند. آه... سهم من اینست، سهم من اینست. سهم من، آسمانیست که آویختن پردهای آنرا از من میگیرد
سهم من پائین رفتن از یک پلهٔ متروکست و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن. سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطرههاست، و در اندوه صدائی جان دادن که به من میگوید: «دستهایت را دوست میدارم!»