تقاضای بقیه عمرم را کرد ؛ گفتم مشکوکم ب غریبه ها ، گفت آشنا میشویم.
گفتم ارزشم بالاست، گفت لیاقت نگه داری از قلبت را دارم.
گفتم قلبم نیمس ، گفت کاملش میکنم. گفتم اعتماد ندارم ، گفت بدست میارم.
گفتم دلم فرشه قرمز نیس ک رویش پا بگذاری ، گفت دلت را تاج سره خود میکنم. گفتم نمیتوانی پادشاد قلبم باشی ، گفت نوکریه قلبت را میخواهم
گفتم قلبه من از دنیا دلگیرس ، گفت من آرامش میکنم. گفتم ورودیه قلبم نگهبان دارد ، گفت نگهبان قلبت را با خود آشنا میکنم.
گفتم پس از ورود ب قلبم اجازه ی خروج نداری ، گفت اول همه ی وجودم را میاورم. گفتم بهایش سنگین است ، گفت میپردازم. گفتم ممکن است ب قیمت زندگی ات تمام شود ، گفت میدانمو میپذیرم.
به نگهبان قلبم دستور دادم دروازه را باز کن . او عاشقانه وارد شد ؛ جنگ داخلی را به وجود اوردو در میانه هرج و مرج قصد فرار داشت ، گرفتمش .
گفت قلبه تو پوسیده بود کاخه قلبت هر لحظه ممکن است فرو بریزد ، گفتم روزه اول گفته بودم این وارد شدن خروجی ندارد پذیرفته بودی
روزه اول گفتم اگر این کاخ فرو بریزد بهایش جان توست قبول کرده بودی و حالا منو این قصر شکسته چه کنیم ؟! لبخند زدو گفت قصر توست من نمیدانمو رفت .
عالیی
میشه دیگه پست نزاریییی دیوونه شدمممممممممم🥺🌿
یه چهار پنج تا دیگه میزارم دیگه نمیزارم😂😂
😂😂😂
خیلی قشنگ بود:))✨
با بند بند وجودم درکش کردم
🤍✨
متن واقعا قشنگی بود
به طور کامل نشون داد بهای اعتماد چیه
مرسی✨🤍
آخییی
🌚🤍
☽°ستودنیست°☾
🌚✨
لعنت به این انگل ها که از احساسات مون سوء استفاده میکنن💔
:)
چقدر غمگین..
:))
🛐