
سلام به همگی ببخشید من خیلی زمان زیادی نبودم و درگیر مدرسه بودم بعد از مدتها اومدم که داستانمو بنویسم
به سمت اتاقم حرکت کردم و دستگیره ی درم رو به سمت پایین فشار دادم و در با صدای تِقّی باز شد و وارد اتاق شدم هرماینی نگاهم کرد وگفت:(( چیشد ؟؟ باهات آشتی کرد؟؟)) سری به نشانه ی آره تکون دادم روی صندلی محبوبم کنار تخت نشستم و آهی کشیدم هرماینی کنار دستم روی تخت نشست و گفت:((پس چرا انقدر ن...ا...را...حت...ی؟!)) با حالتی هفالک(برعکس) رو به هرماینی کردم و گفتم:(( دل برای بادی گنت(برعکس) شده!))

فلش بک به ۳ سال پیش وقتی ویولت ۱۰ ساله بوده ___________________________________ +بادی ! بیا و این لباسو امتحان کن انقدر شیطونی نکن ! _ میخوام شیطونی کنم و از زندگیم لذت ببرم + تو حالا حالا ها میتونی از زندگیت لذت ببری . بیا امتحانش کن خسته شدم! اونروز، آخرین روزی بود که بادی در کنار ما بود ! بزارید کامل براتون توضیح بدم تولد بادی بود و از ساعت ۸ صبح بادی در حال اینور و اونور پریدن و شیطونی کردن بود و لباسی که من و مادرم براش آماده کرده بودیم رو نمیپوشید.مادرم از وقتی که یادمه منو با خواهرم و برادرم مقایسه میکرد . اون میگفت[با اینکه لیلی و بادی از تو کوچیکترن ولی از تو قوی ترن] اون زمان ها من خوش احوال نبودم و بخاطر ط..ل..س..م ولدمورت ضعیف بودم. ولی اون زمان ها خونه ی ما خیلی با الانش فرق میکرد. اونموقع به چشم منو خانوادم خونه ی ما باغی با گل های زیبا و الان باغی با گل های پژمرده اون زمان ها من و لیلی هم باهم خیلی خوب بودیم بادی و لیلی دوقلو و از من یک سال کوچیکترند همش باهم بازی میکردیم و خوشحال بودیم! من و لیلی اونروز کیک زیبایی با نوشته ی[ تولدتون مبارک!♡] درست کرده بودیم که با خامه ی طلایی و اکلیل خوراکی طلایی پوشونده شده بود اونشب همه چی توی جشن خانوادگیمون عالی میگذشت تا اینکه تصمیم گرفتیم ساعت ۴ نصف شب به کوچه ای تاریک برویم و اونجا در آرامش باشیم. اما مثل اینکه خدا نمیخواست اونشب به شادی رقم بخوره!عکس بادی بالای صفحه
توی خیابون قدم میزدیم که ناگهان صدای طوفانی بلند به گوشمون خورد و تمام شیشه های خونه های دور من و لیلی و پدر و مادرم شکست و قسمتی که بادی وایساده بود هیچ شیشه ای نشکست! ناگهان تمام شیشه های دور ما از زمین بلند شدند رو روی دست ها پا هایمان را گرفتند .جوری که هیچکدوم از اعضای خانواده جز بادی نمیتونستند تکون بخورند ! از بالای سر ما نوری زیاد به پایین حرکت میکرد و وقتی به پایین رسید با خ....ط.....ر.....ن.....ا.......ک ترین جادوگر روی زمین ملاقات داشتیم!! ولدمورت! رو به من و خانوادم کرد و گفت:(( میبینم که همتون اینجا جمع شدید تا در آرامش قدم بزنید ! میدونید که کاری نداره همتون رو مشکب(برعکس) اما فقط میخوام یکنفر رو مشکب(برعکس) که بقیه ی اعضای خونواده در تاریکی فرو برن! با تو لجم ویولت مرلین اما میخوام عذابت بدم پس تو هیچی.)) و با صدای شکانسرت(برعکس) و با دادی که در کوچه میپیچید، دادی زد که با همان داد کل زندگی من و خانواده ام رو به خاموشی سپرد!((آواداکداورا!)) در در همان لحضه بادی به زمین افتاد و لحضه ای بعد بادی دیگر در کنار ما نبود! و همانطور که صدای خانواده ام را میشنویدم قطره های اشکم روی زمین میریخت و کم کم هم ولدمورت از جلوی چشمانمان رفت و هم دنیا از جلوی چشم من!
صبح روز بعد روی تخت بی.....ما.....ر....س...تا...ن از خواب بلند شدم و کنارم خانواده ام رو دیدم که حالشان صد برابر بد تر از من بود ____________________________________ ۱ ماه بعد از این قضیه ___________________________________ +ریصقت(برعکس) من نیست چرا متوجه نمیشی؟! _ریصقت(برعکس) توعه که الان بچه ام کنارم واینستاده و اون دنیاست! + من هنوز جادو هم بلد نیستم که اونموقع بادی رو نجات میدادم . چرا همش از من انتظار داری؟ _ دیگه بسه! برو تو اتاقت . میخوام تنها باشم بی درنگ از پله ها بالا رفتم و جلوی در اتاق لیلی وایسادم با لحضه ای مکث ، در اتاق لیلی رو زدم و وارد شدم . او زیر پتو بود و معلوم بود داشت گ....ر...ی..ه میکرد. روی تختش کنارش نشستم +لیلی میدونم از دستم ن.ارا...ح..ت...ی . من خودمم از خودم نا......ر....اح......ت...م.ولی باور کن ت...ق...ص...یر.... _ دیگه هیچی نگو ! من از دستت ن....ار...اح...ت نیستم ولی تا آخر عمر ازت عصبانیم که اون پیشنهاد رو دادی و گفتی بریم بیرون! حالا هم برو بیرون از اتاق من! + اما لیلی.... _گفتم برو بیرون! یاد آخرین جمله ای که با مهربونی بهم گفت افتادم [ ویولت یادت باشه فردا باهم اون دستبند خواهر برادری ای که دیده بودیم رو درست کنیم!] توی اتاقم رفتم و ۶ ساعت تمام روی اون دستبند وقت گذاشتم دوباره در زدم و وارد اتاق لیلی شدم و دستبند خواهر برادری ای که درست کرده بودم رو به همراه گل های رز صورتی ای که همیشه دوست داشت روی میز گذاشتم و گفتم:(( این همونیه که میخواستیم باهم درست کنیم)) و از اتاق بیرون رفتم
دوباره برگردیم به زمان حال________________________________هرماینی گفت :(( حالا چرا انقدر یهویی؟؟)) اشک تو چشمام جمع شد و گفتم :(( امروز تولد ۱۰ سالگیه بادیه!)) و ادامه دادم:(( و البته امروز دوساله که از پیشمون رفته!)) دیگه نتونستم بغضم رو نگه دارم و هرماینی و ب......غ.......ل کردم و گ....ر....ی....ه.. کردم !
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
توی اسلاید آخر نوشتم تولد ۱۰ سالگی
اون ۱۱ سالگیه اشتباه نوشتم
عکس بادی رو نتونستم بزارممم
یک سال بود که یه داستان راجع به نوه های هری پاتر (که تا بحال نوشته نشده ) زده بود به سرم و ذوق زیادی داشتم چاپش کنم.
الان ولی دو دل شدم،بعضی وقتا میگم حتی ای کاش کاغذی داستانم رو بسوزنم ولی بعد میگم نه بابتشون زحمت کشیدم. لطفا شما بگید چیکار کنم؟😔😖😣
حتما منتشر کنید
اصلا مهم نیست کسی از داستان خوشش بیاد یا نه
کاری که خودتون دوست دارید رو انجام بدید حتی اگر همه مانعتونن
عالی بوددد🌟💫ولی گناه داشت💔🥲
آره🤕
عالیییییی بود💗🌷
این پارت خیلی ناراحت کننده بود🥺🤍
مرسییییییی🥰🥰🥰
آره خیلیی🫤🫤🫤