
داستان کوتاه...

آخرین نقاشی اش روی بوم فقط رنگ سیاه بود . هیچ اشکالی روی بوم نکشیده بود،تنها فقط رنگ سیاه روی بوم بود . روز ها میگذشت و او افسرده تر از روز های قبلش میشد،بیشتر اوقات میخوابید و وقتی هم که بیدار میشد،شروع به کشیدن نقاشی روی بوم میکرد . بله،مارکوس یک هنرمند افسرده بود . برخلاف روز های آفتابی،امروز یک روز کاملا بارانی بود! مارکوس کنار پنجره ی اتاقش نشسته بود و به حیاط خانه اش خیره شده بود،هیچ ایده ای برای نقاشی کردن نداشت،البته فقط این نبود! او دیگر انگیزه ای برای نقاشی کردن نداشت... هیچکس نقاشی های او را نمیخرید،جز اندکی . تسلیم شده بود،دیگر نقاشی ای نمیکشید،اگر هم چیزی را میخواست شروع به کشیدن کند،خراب میکرد و نمیتوانست ادامه دهد . بلند شد و سمت یخچال کوچکش رفت تا چیزی برای خوردن پیدا کند... اما یخچال کاملا خالی بود! آهی کشید،البته! وقتی هیچ فروشی نداشت،قطعا پولی هم در دسترس نداشت . تصمیم گرفت از پس اندازش استفاده کند،به هر حال او نمیتوانست خود را گرسنه بگذارد تا تلف شود!

کمی از پول را داخل جیب شلوارش گذاشت و میخواست از خانه خارج شود که چشمانش به بوم های نقاشی اش افتاد...نمیخواست دیگر داخل خانه اش باشند،پس یک پلاستیک برداشت و نقاشی ها را داخل آن انداخت تا در راه که به یک سطل آشغالی برخورد کرد،آنها را دور بیندازد . او به یک سوپرمارکت رسید،بخاطر باران او کاملا خیس شده بود،اما اهمیتی به این موضوع نمیداد . از یخچال سوپر مارکت یک بسته سوسیس برداشت و روی میز گذاشت تا مغازه دار حساب کند . یک دختر جوان از طبقه بالا به پایین آمد و گفت《ببخشید! الان میام تا حساب کنم!》 مارکوس پایش را به زمین میکوباند و منتظر بود،دختر به سرعت پشت میز آمد و با لبخند گفت《معذرت میخوام که منتظر موندید! راستش اون بالا وسایل خیلی زیاده و خب داشتم جمعشون میکردم...میخواستم به پدرم کمک کنم اما الان میفهمم که مسئولیت پذیری خیلی سخته!》 لوکاس به دختر نگاه کرد،لبخندی بر روی لبانش نشست،لبخندی که خیلی وقت پیش زده بود...حتی خودش هم به یاد نمی آورد!

دختر نگاهی کوتاه به لوکاس کرد و متوجه لباس های خیس او شد . 《چتر همراهتون ندارید؟ اینجوری مریض میشید...》 لوکاس سرش را به نشانه منفی تکان داد...او مشکلی با اینکه خیس شود نداشت . دختر نگاهی به پلاستیک سیاهی که در دست لوکاس بود کرد،او متوجه نقاشی هایی که داخل پلاستیک بود شد و با شوق گفت《میخواین اونارو بفروشید!؟》 لوکاس به پلاستیک نگاه کرد و آهی کشید...《نه...》 با صدایی که به سختی میتوان شنید ادامه داد《میشه لطفا حساب کنید...》 دختر دستپاچه شد《وای دوباره ببخشید! بعضی وقت ها اینقدر حرف میزنم که همه چیز از یادم میره!》او بعد از حساب کردن،سوسیس را داخل یک پلاستیک انداخت و به مرد داد . لوکاس تشکر کوتاهی کرد و خواست برود که دختر گفت《میشه نقاشی هاتون رو بدید به من؟!》 لوکاس نگاهی عبوس به دختر کرد《فکر نمیکنم خوشت بیاد...همشون خیلی...خیلی زشت هستند...》 کلمه ای دیگر برای توصیف نقاشی هایش پیدا نکرد،اما تنها کاری که میخواست بکند،این بود که هرچه سریعتر آنها را دور بیندازد . دختر سرش را خاراند و لبخندش بزرگتر شد《استایلت که هنریه...نقاشی هات هم فکر نمیکنم به اندازه نقاشی های خواهرم عجق وجق باشه،پس میشه بدیشون به من؟ لطفاا...》
لوکاس با التماس دختر تسلیم شد،پلاستیک را در دست او داد و با تلخی در صدایش گفت《اگه خوشت نیومد بی زحمت بندازشون دور...》 دختر به حرف او توجه نکرد و در پلاستیک را باز کرد...او یک بوم نقاشی را در آورد و نقاشی را بررسی کرد،خارقالعاده بود...نقاشی کاملا لطیف بود،کاملا میتوانست یک حس آرامش بخشی از نقاشی بگیرد...ماه و ستاره هایی که در شب میدرخشیدند،سنجاقک در تصویر پنهان شده بود و برکه را میتوانست مشاهده کند... یک "واو" از دهان دختر بیرون آمد و آرام گفت《چقدر بابت این میگیری...؟》 لوکاس از تعجب ابرو هایش را بالا انداخت《خوشت اومد؟!》 دختر که هنوز محو نقاشی بود پاسخ داد《خوشم اومد...؟ عاشقش شدم...! میدونستم تو یک هنرمند فوقالعاده ای! البته حدس زدم...》
لوکاس لبخندی محو زد... ناگهان پرسید《اسمت چیه؟》 دختر با همان لبخند شیرینش جواب داد 《راچل...تو اسمت چیه هنرمند؟》 《لوکاس...خوشبختم...》 راچل تعظیم کرد《احترام به هنرمندان واجبه! مگه نه؟ من همیشه عاشق هنرمند ها بودم...همیشه آرزو داشتم خودم یک هنرمند بشم و نقاشی خودم را بکشم...اما هیچوقت فرصت نشد...به هرحال! نقاشیت رو چقدر میفروشی؟》 لوکاس سرفه ای خشک کرد《مجانیه...البته فقط برای تو...》 جمله آخرش را با زمزمه گفت،جوری که نتوان شنید،راچل با ذوق پرید《واقعا؟؟؟ مرسی مرسیی مرسیییی!!!》 لوکاس از خجالت سرش را پایین انداخت و بعد از یک خداحافظی کوتاه از مغازه خارج شد . قلب لوکاس از رفتار گرم دختر به تپش افتاده بود،او اولین کسی بود که اینطور برای نقاشی های او آنقدر ذوق کرده بود . او لبخندی بزرگ بعد از سالها روی لبانش نشست و با سرعت تمام به خانه رفت . بوم نقاشی اش را روی چهارچوب قرار داد و با سیاه قلم شروع به نقاشی کرد . هفته ها گذشت تا او بالاخره نقاشی اش را تمام کرد...چهره آن دختر کاملا روی بوم خیره کننده بود...لوکاس چهره ی راچل را بر خاطرش سپرده بود و حالا چهره ی راچل روی بوم با جزئیات کشیده شده بود... من؟ همان نقاش خسته از تیرگی جهان؛ تو؟ همان رنگِ قرمز،زرد روحمی.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
فرصت خودمما
ایکاش امتحانا تموم شه وقت کنم بخونمش :(
آمین🙏
یه هفته مونده
برای ما هم همینطور
خوبه
بسیار زیبا بود:)
متشکرم
راستی این داستان های کوتاهت فوق العاده قشنگن!
سپاس از شما🌹
من یک هنرمند هستم و زیباترین اثر من کشیدن لبخند گرم تو بر بوم سفید و سرد بوده و هست .
لبخند تو در آن روز قلب منجمد شده من را دوباره به تپش وادار کرد
ممنون دخترک پرحرف سوپرمارکت!
واو...
قشنگ بود
ممنونم
زیبایی در این پست رویت شد!
🌹✨️