
این هم بخش دوم، برای دومین بار دارم میفرستم.. انشاءالله که منتشر میشه..
تصورم از مدرسه هرچیزی بود جز این. یعنی..میدانستم اینکه جادویی است باعث میشود از باقی مدرسه ها متفاوت باشد اما گمان نمیکردم انقدر شگفت انگیز باشد.(شگفت انگیز کلمه ی مناسبی است؟ اینطور فکر نمیکنم.) به همراه هری و آن دو دوستِ جدید(پسری مو قرمز و لاغری به اسم رونالد. و هرماینی، دختری که موهایش از من هم فِر تر بود) سوار قایق شدیم و به سمت هاگوارتز رفتیم. [-داخل قلعه-] پروفسور مکگونگال همان پیرزنی که به دنبالم آمده بود مدتی برایمان صحبت کرد. او گفت قرار است به چهارگروه مختلف تقسیم شویم. گریفیندور، هافلپاف، ریونکلاو و اسلیدرین. بچه ها درمورد اینکه دوست دارند در چه گروهی باشند صحبت میکردند. برای من اما هیچ اهمیتی نداشت..یعنی خب، من که نمیدانستم چه فرقی باهم دارند؟ اصلا چرا باید جدا میشدیم؟ فقط ای کاش حداقل بایکی از این سه نفر در یک گروه باشیم.. پروفسور در حالی که نگاهش روی ردای نامرتب یک پسربچه ثابت مانده بود گفت: تا وقتی من برگدم مرتب بشین و لطفا سکوت رو رعایت کنین.) پروفسور اتاق را ترک کرد و برخلاف خواسته اش، سر و صدا ها بلند شد.
پروفسور اتاق را ترک کرد و برخلاف خواسته اش، سر و صداها بلند شد. قبل از اینکه فرصت دلداری دادن هری را پیدا کنم و بگویم که من نیز چیزی از جادو نمیدانم و نباید نگران باشد چون اگر تنبیهی در انتظار ما بود هردو باهم تنبیه میشدیم(بیچاره هیچی از جادو نمیدانست و رونالد میگفت برای گروهبندی میخواهند از ما آزمون بگیرند) آها داشتم میگفتم، قبل از آنکه فرصت این کار را داشته باشم پسری به سمت مان آمد، البته به سمت هری. طبق چیزی که من شنیدم میخواست با هری دوست شود. چرا همه میخواستند با هری دوست شوند؟ باید سر فرصت در این مورد از او سوال بپرسم. دریکو به دو پسر چاق کنارش اشاره کرد: این کرابه اینم گویله. اون هم-) به پسری که کمی دورتر ایستاده بود و مارا تماشا میکرد اشاره کرد، اما قبل از تمام شدن حرفش پسر اورا نادیده گرفت و از آنجا رفت. دریکو چشمانش را چرخاند و ادامه داد: اسم منم مالفویه، دریکو مالفوی.) رون با یک سرفه نمایشی سعی کرد خنده اش را کنترل کند. دریکو گفت: چیه؟ فکر میکنی اسم من خنده داره؟ تو هم که معلومه، موهای قرمز، لباس دست دوم و صورت ککومکی، ویزلی!) به سمت هری چرخید و گفت: میدونی پاتر، باید بدونی که بعضی خانواده های جادوگر بهتر از بقیه هستن. من میتونم در این مورد بهت کمک کنم.) هری که از رفتار او با رون خوشش نیامده بود جواب داد: فکر کنم خودم میتونم خوب و بد رو از هم تشخیص بدم.) دریکو از اینکه هری درخواستش را رد کرد جاخورد و قبل از هر صحبت دیگری، این پروفسور مکگونگال بود که دوباره وارد اتاق شد و همه جادوآموز ها ساکت شدند.
به دنبال پروفسور وارد سالن شدیم، همه کنار یکدیگر و در یک صف طولانی ایستاده بودیم و اینبار هیچ کس جرعت نداشت صحبت کند. پروفسور شروع به خواندن اسامی کرد و هریک از بچه ها به نوبت روی یک صندلی مینشست ، آنها کلاهی بر سرش میگذاشتند کلاه گروه را انتخاب میکرد. واقعا که! چه امتحان سختی! رون زیرلب گفت: اون فِرِد لعنتی! باز سرم کلاه گذاشت!) +لیا بلک!) میتوانم بگویم یک لحظه قلبم ایستاد. ناگهان حس کردم تمام زندگی ام متصل به این لحظه است. تمام گذشته برای این صحنه زندگی کرده بودم تمام اتفاقات آیندهام از اینجا نشأت میگرفت. با قدم های لرزان خودم را به صندلی رساندم. کلاه بزرگ شروع کرد به حرف زدن. چه صدای گوش خراشی داشت و چقدر زیاد حرف میزد. -فقط اسم گروه رو بگو!) کلاه زمزمه کرد: چه بی حوصله! تقصیر من نیست ، میتونی آیندهی متفاوتی داشته باشی. اوه خدای من، تو هم مثل پدرت کله شقی.) قبل از اینکه بتوانم از او برپسم که 'او پدرم را میشناسد یا نه؟' فریاد زد: گریفیندور!)
هری، هرماینی و رون به طرز باورنکردنی گروهشان با من مشترک بود! آن پسر موبلوند، مالفوی. او هم در گروهی به اسم اسلیدرین قرار گرفت. با اسمی که پروفسور خواند تمام سرسرا ساکت شد. این سکوت با سکوت قبلی (وقتی نام هری خوانده شد و همه بدون صدا و با هیجان به او خیره شدند) فرق داشت. این دفعه نگاه ها تاریک، ترسیده و برخی با غرور بود. اسمی که خوانده شد "متیو ریدل" بود. شاید او هم مانند هری معروف بود؟ به صف سال اولی ها نگاه کردم و او را دیدم که به سمت صندلی میرفت. همان پسری بود که دریکو میخواست معرفیاش کند. کلاه هم حالا سکوت کرده بود، تنها یک کلمه گفت: اسلیدرین!)
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
واییییی خیلی خوب مینویسی ادامه بده لطفا
در انتظار پارت جدید...
جووووون متیوووووووووو
عالی بود عزیزم 💐
حتما پارت های بعد هم بزار
بی نهایت منتظر ورود سیریوسم 😍😍😍(گرچه احتمالا خیلی مونده تا اون موقع...)
سلام، لیا(ببخشید اگه راحت نیستی اسم کوچیکتو صدا کنم) داستانات خیلی قشنگننن. من هردو پارتو خوندم و تو واقعا میتونی نویسنده خوبی باشی، امیدوارم داستانتو ادامه بدی. فقط اینکه دلیل اینکه داستان هات زیاد بازدید نداره بخاطر اینه که فکر کنم تو دسته داستان ها میراری درسته؟ پیشنهاد میکنم از پارت بعدی تو دسته هری پاتر بزاری چون پاترهدای بیشتری میتونن داستانتو بخونن.
منتظر پارت بعدی هستممم
سلام دوست عزیز :)
ممنون از لطفت، اتفاقا من اینو تو دسته هری پاتر گذاشته بودم ولی رفتم دیدم نیستش، فک کنم اشتباهی رخ داد(  ̄▽ ̄)
آره احتمالا:>
@Lia
تشکرر، جان لیا؟ بله✨️
______
اعهههه
عیجان خواهر جدیدددددد
کلارا اما رایدر هستم ملقب به کلارا بلک دخترخونده ی سیریوس
فقط منم اینجا خواهر ندارم ؟
قلمت فوق العادس...
فقط یه چیزی
تو هم دختر سیریوسی؟
تشکرر، جان لیا؟ بله✨️
واو واقعا قشنگههههههه افرینننننن✨️❤️