قربان مردمک های بی قرار چشمهایت بروم ، قربان غم و شادیات بروم ، تو چه هستی که جز با تو آرام نمیگیرم حتی جای پایی از تو در خاک برای من کافیست . . .
آری آغاز دوست داشتن است ، گرچه پایان راه ناپیداست . من به پایان دگر نیاندیشم که همین دوست داشتن زیباست . . .
بیا ، دنیا نمیارزد به این پرهیز و این دوری . . .
اگر باد هم خاکم را ببرد و هیچ شوم ، باز هم دوستت دارم . .
مگر میشود دنیا را پا-ره کرد و از تویش خوشبختی درآورد، همین است که هست!
و خوشبختی مفهومی ندارد ، من برای این نمیروم که خوشبخت شوم میروم خودم را فراموش کنم و تو را فراموش کنم و گذشته را فراموش کنم ، اما میدانم که هیچ وقت نمیتوانم . . .
دلم میخواهد آنقدر کوچک شوم که به قدر یک پرنده باشم ، آن وقت پر بزنم و بیایم پیش تو
نه آرامشت را به چشمی وابسته کن نه گرمای دستت را به دستی دلخوش کن . چشم ها بسته میشوند و دست ها مشت و تو میمانی و یک دنیا تنهایی . .
ای ستاره ها ، چه شد که او مرا نخواست ؟
کافیست که صدایم کنی ، بگویی فروغ و من به دنیا بیایم و درخت ها ، آفتاب و گنجشک ها با من به دنیا بیایند . . .
گوش کن ، وزش ظلمت را میشنوی ؟
رفتم ، که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم در لابلای دامن شبرنگ زندگی . رفتم ، که در سیاهی یک گور بی نشان فارغ شوم زکشمکش و جنگ زندگی . . .
من از تو می مر-دم، اما تو زندگانی من بودی!
وقتی که زندگی من هیچ چیز نبود ، هیچ چیز به جز تیک تاک ساعت دیواری ، دریافتم باید ، باید ، باید دیوانه وار دوست بدارم کسی را که مثل هیچکس نیست...