
خب ، یه تیکه از داستانمه

آخرین باری که اونجا بودم همه جا سرد بود ، ابرا پایین اومده بودن و مه غلیظی جزیره رو گرفته بود . اونجا همیشه سرده ! جز درهی عروس دریایی که بومیای اونجا معتقدن روح های گمشده مردمی که با قایق های کوچیک غرق در غم اقیانوس شدن توی درهی عروس دریایی ان و اون گرما گرمای وجودشونه ، هر چند من زیاد به این چیزا اعتقاد ندارم ولی افسانه های اینجا خیلی قشنگن !

من خیلی کوچیک بودم که مادربزرگم فوت شد و برای مراسمش به جزیره رفتیم ، اجداد ما اهل اونجا بودن ولی پدر من معتقد بود شهر خیلی بهتره . اونجا دوست پدرم یا بهتره بگم آقای هریسون مدیر دبیرستان اونجا به بابام پیشنهاد کار تو جزیره رو داد و اونجا تو همون خونه مادربزرگم موندیم .

من عاشق جزیرم ، اما پدرم منو به خاله تری توی نیویورک سپرده تا اونجا درس بخونم ، از نظرش اونجا با آدمای بیشتری آشنا میشم ! ما همیشه باید طبق نظرات پدرم زندگی کنیم حتی اگه به زور . خواهر بزرگترم جینی هم ازدواج کرده و رفته ایندیانا

صبح دوشنبه - در آپارتمان رو بستم و بند کولمو سفت کردم و هوا رو نفس کشیدم و توی پیاده روی خلوت آروم سمت ایستگاه قدم میزدم ، باد توی موهای فرفری و وزم میرقصید و این حس خیلی خوبی بود . از مدرسه رفتن خوشم نمیاد ، بعد از چند وقت موندن توی خونهی تاریک و خلوت یا جزیرهی ساکت و بدون شلوغی ، وارد شدن به مدرسه برام سخته ! یهو با تعداد زیادی آدمای مختلف ، عجیب و قیافه های عجیب روبهرو میشی یا نور زیادی به چشمت میخوره و با دیدن هر چیز یه وظیفه داری که این خیلی وحشتناکه !

در کلاس صدای بم و بلندی باعث شد شوکه شم ، بیکر ! سرمو یواشکی برگردوندم و بعد از دیدن اونا دوباره برگشتم سمت کلاس ، قدم اولو سمت کلاس ورداشتم که حس کردم دارم به عقب کشیده میشم ، ولم کن اسمیت !! اسمیت و اون کفتر کاکل بسر که همیشه کنارشه خندیدن و آروم گفت : خیلی خوشگلی الا ! شصت دلار یادت نره ؛ بعد دوتایی دستشونو گذاشتن جیبشون و با پوزخندی دور شدن ، ایی لعنت به اون روزی که من ازشون پول برای بازارچه سالانه قرض کردم

از مدرسه که برگشتم هوا سرد بود ، توی اتوبوس تو خودم پیچیده بودم و دستامو با بخار دهنم گرم میکردم و از پنجره مردم و بچهایی هایی که باهم خوش میگذروندن رو تماشا میکردم . وقتی رسیدم از اتوبوس تاریک و سرد پیاده شدم و وارد آپارتمان خاله تری شدم ، سلام کردم و با همون لباسا خودمو پرت کردم رو تختم و همونجور تا نصف شب فیلم دیدم . بعدم با کش و قوسی بلند شدم و در حال زمزمه کردن آهنگ فیلمم توی دستشویی مرطوب کننده و ماسکای رنگارنگ زدم و بعد جمع کردن وسایلم توی چمدون گرفتم خوابیدم . فردا اول وقت باید میرفتم جزیره
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
میشه بقیه داستانت رو هم بزاری؟
وای ببین چی پیدا کردم
بقیشمممم بزارر