امیدوارم خوشتون بیاد
در راهروهای هاگوارتز قدم میزد. داشت از خوشحالی بال در می آورد اما همزمان دو حس دیگر هم در دلش وجود داشت، خیلی تعجب کرده بود اما کمی هم ترسیده بود. به هر حال اتفاقی که افتاده بود شوکه کننده بود. اینکه...
روز قبل: لونا با والدینش در دنیای ماگل ها قدم میزد که چشمش به آن فروشگاه افتاد و واردش شد. هرچیزی که آرزویش را داشت آنجا برای فروش بود. مثل ردای هاگوارتز، چوبدستی و نامه ی هاگوارتز. اما میدانست آنها به هیچ وجه واقعی نیستند چون او در دنیای ماگل هاست. اما باز هرچیزی را که خوشش آمد خرید.
صبح امروز: لونا به نامه ی هاگوارتزش خیره شده بود. شتابان به سمتش رفت و آن را باز کرد اما وقتی آن را باز کرد و متنش را خواند دلش گرفت. چون او در دنیای ماگل ها بود و این یعنی چیزی را که روبرویش بود واقعی نبود. دو کاغذ در پاکت نامه بود جفتش را برای بار دهم خواند اما اینبار چشمش به چیز جدیدی افتاد که دفعه های قبل آن را ندیده بود. یک قاب آویز هم در پاکت نامه بود. قاب آویزی که علامت هاگوارتز بود.
دستش را دراز کرد تا آن را بردارد اما به محض اینکه دستش به قاب آویز خورد، مثل چیزی عمل کرد که باورش نمیشد، مثل یک چیز جادویی، مثل یک پورتکی(رمزتاز). و لحظه ای بعد او در هاگوارتز بود. اما این تازه آغاز چیز های عجیب و غریب بود. چیزی را که الان میدید عجیب تر از بودن در هاگوارتز بود. او ...
مگی اسمیت، بازیگر نقش پروفسور مک گونگال هم امروز درگذشت🖤😔 به احترامش چوبدستیا بالا🪄🪄
عالییییییییییییییییییی بود...
عالی بوددد
خیلی خوب و باحال بود
عالی
عزیزم عالی بود آفرین, ناظرش کی بود میشه بگه
ممنونم😊😊
پارت های بعدی رو هم نوشتم اما هنوز بررسی و منتشر نشدن.
زیبا بود💕🫶🏻