
برگشتم با یه تک پارتی دیگه✨️ رمان قبلی ممکنه ادامه نداشته باشه🚶♀️
چشمامو باز کردم و به چشمای قهوه ای روشنش چشم دوختم باورم نمیشد هنوزم،هنوزم با همون نگاه قبل بهم خیره شده بود بدون هیچ ترسی بدون هیچ تعجبی بدون هیچ تنفری! سرمو پایین انداختم و به آرومی شروع کردم به حرف زدن : چطور میتونی هنوزم منو دوست داشته باشی؟! می بینی؟ من مثل قبل نیستم من، من دارم با مرگ دست و پنجه نرم میکنم! ویلی دستشو روی صورتم کشید و با نگاه همیشگیش بهم نگاه کرد و چیزی نگفت بغض سنگینی گلومو گرفته بود دستشو پس زدم و با نگاهی پر از اشک بهش خیره شدم و با صدای بلند تری داد زدم : میفهمی؟ اصلا حرفمو متوجه میشی لعنتی؟ من دارم میمیرم من مثل قبل زیبا نیستم موهام، موهایی که عاشقشون بودی رو از دست دادم نمیخوام بمونی نمیخوام حالتو بعد از خودم خراب کنم! ویلی : لانا! لانا لطفا اینا رو نگو چطور میتونی بگی زیبا نیستم؟ هوم؟ من عاشق قلب پاکت شدم من عاشق چشمای آبی درشتت شدم! تو اینا رو از دست ندادی!!
ته همه چی مرگه لانا فکر کردی از دستم بری زنده می مونم؟! فقط کافیه از دستت بدم یک لحظه بیشتر طول نمیکشه تا بیام پیشت! لانا : ویلی بس کن لطفا من نمیخوام زندگی یک نفر دیگه رو نابود کنم درک کن! ویلی : یک نفر دیگه؟ لانا هزار بار گفتم من خوده تو عم:) چرا نمیفهمی دوستت دارم!؟ لانا : یه نگاه به من بنداز! پوزخندی زدم بهم نگاه کن چی می بینی؟ همون لانایی که موهای حالت دار کوتاه داشت رو می بینی؟:) ویلی : لانا من دوستت دارم اصلا اینجوری زیبا تری! تو موهاتو از دست دادی قلبتو از دست ندادی! لانا : آروم زیر لب زمزمه کردم : اونم تا چند وقت دیگه از دست میدم ویلی : چیزی گفتی؟ لانا : نه! ویلی : یه نگاه بنداز به خودت دختر اصلا میدونی چیه بامزه تر شدی پیشونی بامزت بلند تر دیده میشه چشمات بیشتر دیده میشه اون کک مکای بامزه روی صورتتو ببین چال گونه قشنگتو ببین تو این زیبایی ها رو نمی بینی دختر؟:)
لانا : اشکی از گوشه چشمم سر خورد و لبخندی کمرنگ روی لب هام نشست با...باورم نمیشه داری اینا رو میگی:) ویلی: تو تا ابد دختر کوچولوی من میمونی خب؟ لانا : آخه این همه دختر خوشگل اون بیرون هست که میتونی تا ابد زندگی قشنگی باهاشون بسازی! ویلی : تنها دختری که توی این دنیا مال منه تویی لانا خب؟ فقط تو! باشه؟ لانا : لبخندی زدم ویلی : نشنیدم بگی باشه! لانا : تو چشماش نگاه کردم و با خنده گفتم : باشه:) ویلی : آفرینن دختر کوچولوی بابا رفتم سمت کوله پشتیم که روی صندلی افتاده بود و شیر کاکائویی که گرفته بودم و توی دستم گرفتم و لبخند دندون نمایی زدم این شیرکاکائو واسه کیه حالا؟ لانا : مثل دختر بچه کوچولویی که یه عروسک بامزه بهش داده بودن ذوق کرده بودم که ویلی شیرکاکائو رو اورد جلو و بهم داد
ویلی : تا قشنگ من شیرکاکائو میخوره من میرم یکم آب بخورم برمیگردم اینو گفتم و از اتاق خارج شدم بغض گلومو چنگ میزد نگاهی به محوطه ی بیمارستان انداختم که اشکی از چشمم سر خورد و سریع با پشت دست پاکش کردم فکر اینکه تا چند وقت دیگه تنها جایی که میتونستم لانا رو ببینم توی خواب و عکساش بود دیوونم میکرد با قدم های آروم سمت دکترش رفتم دکتر با نا امیدی نگاهی بهم انداخت با لحن آرومی گفتم : یعنی تا یک ماه دیگه همه چی تموم میشه؟ از دستش میدم؟:) دکتر با لحن غمگینی شروع کرد به صحبت کردن : بیست و چهار روز! ویلی : صدایی شبیه به صدای شکسته شدن قلبم شنیدم قلبم درد میکرد بغض گلومو وحشیانه چنگ میزد زیر لب گفتم : لطفا! لطفا کمکش کنید اون..اون تنها دلیل زندگیمه!:) دکتر نا امید از کنارم رد شد و بین راه ایستاد و گفت : فقط دعا کن و به خدا امید داشته باش! ویلی : حتی توان راه رفتنم رو هم از دست داده بودم اما به آرومی سمت اتاق لانا حرکت کردم..
در اتاق و باز کردم که لانا چشم انتظار به در خیره شده بود بهش نزدیک شدم و به زور لبخندی زدم : خوبی؟ لانا : اوهوم ویلی: لباش خیلی خشک شده بود و رنگ صورتش پریده بود لانا : میشه یکم..قدم بزنیم ویل؟ ویلی : چرا که نه عزیزم دستشو گرفتم و با هم از اتاق بیرون رفتیم و وارد حیاط بیمارستان شدیم به آرومی قدم برمیداشتیم و حرفی رد و بدل نمیشد پروانه ای روی دست لانا نشست و لبخندی روی لبش اومد لانا : لبخند بی جونی زدم و سر حرفو باز کردم، ویلی میشه، میشه وقتی رفتم هر پروانه ی سفیدی دیدی یاد من بیوفتی؟! ویلی : تو جایی نمیری! لانا: عزیزم درکت میکنم ولی این سرنوشت منه! ویلی : بری منم بعد تو میام لانا : عه ویلی : حرف نباشه! لانا : قول میدم توی زندگی بعدیمم پسر کوچولوی من باشی:)! ویلی : لانا دلم گریه میخواد! لانا : بهش نگاهی انداختم و بهش نزدیک شدم و تو آغوشم گرفتمش ویلی : بغض توی گلوم شکست و بی وقفه اشک میریختم لانا : چشمامو بسته بودم و فقط به گریه هاش گوش میدادم و بیشتر توی بغلم میفشردمش!
لانا : ازش فاصله گرفتم و لبخندی زدم ویلی کوچولو بازم می بینمت شاید یه جای دیگه اما قول میدم بازم بغلت کنم:)) ویلی: نمیخوام بری لانا لطفا... لانا : هی بچه آروم باش دیگه قرار شد حالتو بد نکنی! ویلی : نه نه من...من خوبم:) (مدتی بعد) لانا : قلبم خیلی تند می تپید لب هام خشک و هم رنگ صورت رنگ پریدم شده بود! ویلی : فقط دعا میکردم امروز..امروز اون روز نباشه!! لانا حالش بد شده بود و هوشیاری کمی داشت! اشک دیدمو تار کرده بود دکترا بالای سرش بودن هوا ابری و دلگیر بود مثل حال هممون! فقط زیر لب زمزمه میکردم لانا نرو! لانا من بهت نیاز دارم تو قول دادی قول دادی تا ابد باهمیم و داستان عشقمون رو برای بچه هامون تعریف میکنیم تو قول دادی لانا پس نرو:) تنهام نزار:) جون پسر کوچولوت ویلی:)!
مجبورم کردن از اتاق بیرون برم! پشت در قدم میزدم و گریه میکردم دو ساعت و چهل و سه دقیقه گذشت و یه دکتر بیرون اومد ترس دلمو چنگ میزد جرعت پرسیدن حال لانا رو نداشتم فقط به چشمای دکتر خیره شده بودم مثل دیوونه ها:) که دکتر به حرف اومد : باورم نمیشه..ولی از دستش ندادیم! عمل موفقیت آمیز بود و بخش زیادی از درمانشون پیش رفت ویلی : نمیتونستم تکون بخورم قلبم ایستاده بود لبخندی زدم و گریه هام شدت گرفت و بدون توجه به هیچی وارد اتاق شدم و زیر لب گفتم : خدای من..ممنون:) با قدم های آروم به دختری که مرگ و زندگی رو جلوی چشم هام اورد نزدیک شدم بیهوش بود ولی قلبش آروم می تپید و صدای نفس هاشو می شنیدم! لبخند عمیقی لب هام رو در بر گرفت دستشو گرفتم و بهش خیره شده بودم متوجه زمان نمیشدم که مدتی گذشت و خیلی آروم چشم های اوقیانوسی رنگش رو باز کرد و بهم خیره شد با صدای خیلی ضعیف و آرومی گفت : م..من..به..قو..قول..قولم..عم..عمل..کر..دم ویلی!:)
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
لونا نیستییی💔🥲
حس تستچی نبود قشنگم🥲💗
تا اونموقع که دکتره از اتاق بزنه بیرون اینجوری بودم که وای لونا خدایی میخوای این یکی عم بد تموم کنی؟ داشتم دودل میشدم بخونم ولی خب خوندم و واقعا محشر بود🦋🩵
این یکی باید یه فرقی با بقیه میداشت پایانش😅💗مرسییی✨️
خیلی قشنگ بوددد🥺
میگم میشه از یکی از اصطلاحاتت توی رمانم استفاده کنم ؟؟
اینکه به دراکو میگی موطلایی رو ...🌚🫶🏻
ممنون زیباا✨️🩷
از هرکدوم که میخوای میتونی استفاده کنی✨️
موچچچچچچچ🫶🏻❤️
🩷✨️
👏👏👏👏👏
🩷✨️
مثل همیشه..بدون هیچ حرف دیگه ای..محشر بود:)
ممنونن عزیزدلم😭🩷
قربونت برم:)
🩷خدانکنهه
عالی مثل همیشه🫀🥹🌚🔥
مث خودتت✨️😭
خسته نباشی. ✨✨
مرسیی عزیزم🍓🩷
مثل همیشه عالی بودی.و عالی خواهی بود. من با اک قبلیم حمایتت میکردم جدید نیستم✓
اگه دوست داشتی میتونی رمانمو بخونی تا الان یه پارتش رو نوشتم..
✨
مرسیی زیباا✨️🩵
موفق باشیی قشنگم✨️💗
بلخره اخرش قشنگ تموم شدد..😭
با داستانایی ک مینویسی گریم میگیره):🌚
آرهه😭
وایی گریه چراا🫠
غمگینههه ولی خیلی قشنگننن🙂
:))🩷✨