سلام دوستان خوبم امیدوارم حال تک تکتون خوب باشه بچه ها لطفا لایکم کنین
هوا خیلی سرد بود آنا داشت از دانشگاه به خونه برمیگشت آنا موهای طلایی و چشمانی سبز داشت و زیبایی او زبان زد تمامی دانشجویان دانشگاه بود
آنا با بهترین رفیقش ماندانا داشتن قدم میزدن تا به خونه هاشون برسن و در راه کلی باهم گفتن و خندیدن آنا و ماندانا از هم جدا شدند و بعد آنا مستقیم به راهش ادامه داد و ماندانا وارد کوچه ای شد تا زود تر به خانه اش برسه به قولی میونبور بزنه
آنا داشت با تلفن صحبت میکرد که صدای جیغ بلندی از کوچه ای که ماندانا ازش خداحافظی کرد شنید با عجله به سمت کوچه دوید
پسری چاقویی بر گردن ماندانا گذاشته بود و اورا تحدید میکرد که تمامی طلاهایش رو به پسر بدهد آنا فقط میدوید اصلا به دور و برش نگاه نمیکرد تا اینکه
ماشینی محکم و با سرعت به آنا میخوره و آنا بی هوش میشه پسر دزد که این لحظه رو میبینه سریع بدون گرفتن طلا های ماندانا میزنه به چاک ماندانا با صدای بلندی از مردم کمک میخواد راننده ی ماشینی که به آنا زد پیاده شد اون پسری بود با
با موهایی بور و چشمانی آبی پسر تا آنا رو دید نگران شد چون آنا بیهوش شده بود و خون از سرش سرازیر شده بود ماندانا زنگ زد به آمبولانس بعد از ۴ دقیقه آمبولانس بالای سر آنا حاضر میشه
آنا رو میزارن رو برانکارد تا ببرنش به بیمارستان دکتر گفت امیدی بهش نیست و احمال زیاد میمیره پسرک تا این حرف رو شنید گریه هاش سرازیر شد و قلبش مثل توپ میزد چون اون در همین ۲ دقیقه که اون رو دیده بود عاشقش شده بود
خب بچه ها این پارت ۱ بود اگر دوست داشتید پارت ۲ رو بزارم حتما کامنت کنین که بزارم یا نه ؟
نظرات بازدیدکنندگان (0)