سلام عزیزای دل? من اومدم با سری دوم تستم امیدوارم خوشتون بیاد? لایک و کامنت یادتون نره??
با احساس خیس شدن صورتم چشمام رو باز کردم ک ماریا رو دیدم ک با یه لیوان اب روبه روم ایستاده و انجلنا و لاتین هم کنارم بودن و با ناراحتی و نگرانی نگام میکردن ک بلاخره ماریا زبان باز کرد و گفت(عزیز دلم بلاخره بیدار شدی چه بلایی سرت اومده بود؟ من هنوز گیج بودم و گفتم ( چیشده اخ چقدر سرم درد میکنه) ک لاتین گفت( ایشون اقای رابرت هستن و لطف کردن و دیشب شمارو نجات دادن ) یه لحظه تمام اتفاقات دیشب اون دختر و جیغ و اینارو بادم اومد و حالم گرفته شد نگاهی به پسره کردم پسره چه شکلیه؟
پسری بود با موهای زرد و چشمای سبز کمی نزدیکتر اومد و گفت( سلام رابرت هستم) شما چی میگین بهش؟
شما هم سلام میکنید و ازش بابت دیشب تشکر میکنید و میپرسین( شما من رو چجوری پیدا کردین و نجاتم دادین) رابرت گفت: من اکثر اوقات اینجاها برای جنگلای زیباش میام گردش داشتم میرفتم ک یهو یه صدای جیغ شنیدم اول فک کردم توهمه اما بعدش یه صدای بهم خوردن یچی اومد من صدا رو دنبال کردم ک رسیدم به این عمارت داخل شدم و انگار یه کسی داش شما رو بالا و پایین میکرد ک همین ک من اومدم غیب شد و شمارو خونی پیدا کردم و اوردمتون داخل ) بچه ها نگام کردن و گفتن دیشب چه اتفاقی برات افتاده بود امیلی)؟ اول یکم مکث گردم و گفتم:
ک برای اینک نگرانشون نکنم یجوری پیچوندم بلند شدم یکم سرم گیج میرفت اما میتدنستم راه برم ک رابرت گفت( حانم زیبا کمک نمیخوایین؟ گفتم ( نه ممنونم ) شب شد برای احترام رابرت رو برای شام نگه داشتیم چون من دستپختم خوب نبود بقیه بچه ها اشپزی میکردن و من با رابرت روی مبل مقابل هم نشسته بودیم ک رابرت گفت( میتونم به اسم کوچک صداتون کنم؟ گفتم ( بله حتما) ک گفت : امیلی واقعا دیشب چه اتفاقی افتاد ک اومدی پشت درختا؟ وای حالا نمیدونستم چی بگم چی میگید؟
مجبورم میشم دروغ بگم و میگم من توی خواب راه میرم اها ینی تا این حد؟ ک گفتم ( بله و اون دیگ هیچی نگفت.... چند دقیقه بعد میز رو چیدیم و همه دور میز نشستیم و غذا خوردیم کلی با رابرت دوست شدیم اون مسر خیلی خدبی بود بعد از شام نشسته بودیم ک و انجلنا رفت ک قهوه بیاره ما داشتیم حرف میزدیم ک ناکهان انجلینا گفت کمک کمکککک همه بلند شدیم و رفتیم به سمت در ک دیدیم در قفله همه چیز اشپزخانه صدای شکستنش میومد و انجلنا کمک میخواست همه مون ترسیده بودیم ک رابرت گفت از در میره و پنجره رو میشکنه و میره داخل و گفت شما همینجا بمونید همین ک رفت ما هم رفتیم سمت در ک دیدیم در قفله و جیکار میکنید ؟
تند تند رابرت رو صدا زدیم بارون شدیدی گرفته بود و ثدا به صدا نمیرسید ناگهان برقا رفت ما شمع روشن کردیم و رفتیم پیش انجلنا ک دیدیم هنوز در قفله و هیچ صدای دیگ نمیاد تند تند دستگیره در رو فشار دادیم ک دیدیم باز شد اما انجلنا نبود ک ناگهان لاتین با من و من گفت : او او اونجا رو هنه برگشتیم و انجلنارو دیدم ک واقعا تزسناک ۺده بود دستاش داز و پاهاش بلند چشاش قرمز و موهاش به هم ریخته شده بود و اون خرس قرمز هم دستش بود حدسم درست بود روح انجلنا رو تسخیر کرده اون گفت: یه روح میخوام و بازم گفت یه روح میخوام و داد زد یه روححححح میخوام شما چیکار میکنید؟
و بعد ....
ادامه
رفتیم به سمت در بعد چی میشه ؟
بعدش همگی میرید به سمت در و سعی میکنید در رو باز کنید
هر کازی میکنید در باز نمیشه و باردن شدید تر میشا رعد و برق میزنه و انجلنا یا بهتزه بگم روحی ک انجلنارو تسخیر کرده داشت نزدیک تر میشه ک.....
ادامش رو در سری بعد براتون میزارم کامنت یادتون نره??
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
🔮آینده ای در خواب🔮اولین داستانم هست بیا تو پیجم و به داستان منم سر بزن🤗 فالوم کنی فالویی بک میدم😜