سلام لاوام ممنون بخاطر کامنتا واقعا ممنون که بهم انرژی میدین😇♥
وقتی ا/ت ودیدم حالم زیر و رو شد فهمیده بودیم که الیزابت و کوک همو دوست دارن برای همین تنهاشون گذاشتیم رفتم روی صندلی کنار تخت ا/ت نشستم و دستم و گذاشتم لای موهاش دست میکشیدم بدنش کبود شده بود دلم نمیخواست اینجوری ببینمش میخواستم تو ارامش باشه دستم و اروم گذاشتم روی دستش و دستش و اروم نوازش کردم دیگه بهتر بود برم باید یه سر با بچه ها میرفتم کمپانی تا مرخصی بگیرم و این مدت پیش ا/ت بمونم از اتاق رفتم بیرون و از دکتر حالش و پرسیدم و اون با ناراحتی گفتش که اصلا حالش خوب نیست و نسبت به قبل حالش خیلی بدتر و بدتر شده دلم میخواست گریه کنم اما جلوی خودم و گرفتم و خودم و کنترل کردم وقتی رفتم کمپانی اعضا رو دیدم رفتم سمتشون و بغلشون کردم و رفتیم.... برای این هفته کنسرت داشتیم و من اضطراب داشتم رفتم داخل دفتر مدیر و ازشون مرخصی خواستم اما ندادن
گفتن قراره بریم تور اما ا/ت چی من نمیتونم تنهاش بزارم اون توی شرایط خوبی نیست کلاهم و گذاشتم و ماسکم و زدم و سوار ون شدم تمام فکر و ذهنم ا/ت بود نگرانش بودم ونداشت میرفت خوابگاه که به راننده گفتم: میشه من و ببرین بیمارستان نیکو چین (ه اسم خیالیه و وجود خارجی نداره)جین:چرا میخوای بریبیمارستان بهتره استراحت کنی بعدبری پیش ا/ت من:نمیتونم یعدا برم ما این هفته قراره بریم تور کی باشه پیش ا/ت پس خودم تا وقتی توکره هستم میخوام باشم پیشش
دم بیمارستان پیاده شدم و یه چند تا خرت و پرت گرفتم و رفتم توی اتاق ا/ت که دیدم بیداره و داره ای میخوره وقتی دیدم بسداره خوشحال شدم و رفتم سمتش و تند گفتم: ا/ت حالت خوبه میدونی چقدر نگرانت شدم الان خوبی میخوای به دکتر بگم بیاد میتونی صحبت کنی باید همراهت میومدم ا/ت؛: هوووو چخبره تهیونگ یکم یواش تر بله خوبم مرسی که نگرانم شدی عزیزم لازم نیست به دکتر زگی بیاد بله میتونم صحبت کنم و لازم نبود بیای همرام و خیلی دلم برات تنگ ده بود تهیونگ
تهیونگ اومد بغلم کرد و توی بغلش گفتم: دلم برای گرمای بغلت تنگ شده بود دلم برای صورت قشنگت تنگ شده بود نمیتونستم بدون تو تحمل کنم ا/ت و بغلم داشت صحبت میکرد که احساس کردم لباسم داره خیس میشه سرم و که بالا اوردم دیدم ا/ت گریه کرده و خوابش برده یواش سرش و گذاشتم روی بالشت و خودمم کنارش نشسام
چند ماه بعد (از زبان تهیونگ).....
توی اون ماه رفتیم تو ر و برگشتیم و تا وقتی ما برگردیم الیزابت پیش ا/ت بود الان سه ماهه که ا/ت شیمی درمانی مژکنه و امروز قراره بره توی اتاق عمل و من خیلی نگرانم یعنی میشه خوب بشه دوست دارم برگرده پیشم خدایا خودت کمکم کن اضطراب داشتم و نگران بودیم من و اعضا و الیزابت پشت در اتاق عمل منتظر بودیم الان ۸ساعت بود که ا/ت و برده بودن تو اتاق عمل پاهام با ضربه ریتم میزدم زمین که جین گفت: ولکن دیگه سرمون رفت که دکتر از اتاق عمل اومد بیرون رفتیم طرفش وگفتم: حالش چطوره خوب شده دکتر:....
ببخشید که جای حساس کاتکردم لطفا حمایت کنین و کامنت کنین نظاتون و منتظر کامنت های خوبتون هستم خوشگلا 😇♥💋💋💋💋💋💋💋💋💋💋💋💋💋💋💋
پس کو پارت ۹ دارم میمیرم😂😢😢
اجی پارت ۹ حذف شد دوباره نوشتم ولی پارت ۱۰ اومد 😢💜خدانکنه تو بمیری پس کی برای من نظر بزاره همیشه تو میای و می پرسی 😢😍😍 عاشقتم😢💙💙💜💜
راستی داستانت عالیییییف
مسی اجی 🥺🥺💛💛💛
احساس میکنم داستانم بده که کامنت نمیزارین
سلام آجی دیانام شناختی؟
اره اجی
عاعلی بود
راستی پارت جدید داستان منم منتشر شدا
چشم حتما یه سر میزنم
کی میزاری پارت ۹ رو حالا هی میام کامنت میزارم😂😂
نوشتم داره برسی میشه🤣🤣
وایی عالی تروخدا زود بزار پارت بعدی رو لطفا زود زود بزار پارت ها رو من تمام پارت ها تو لایک کردم ممنون واقعا خیلی خوبه عالی مهشر🤩🤩
ممنون که لایک کردی لاوم امروز دیگه شروع میکنم به نوشتن
وایی عالی بود😍هم این پارت هم پارت قبل ببخشید پارت قبل کامنت نزاشتم داستانت و ندیده بودم😕عالی بود بی نظیر بود هرچی بگم کم گفبی صبرانه منتظر پارت بعدی هستم😍
💙💙💙💙💙💙💙🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍
وایییی عزیزم ذوق کردم عیبی نداره
عالی بود
مرسی