................
شبی بود مثل همه شب های دیگه شهر نیویورک.صدای رد شدن ماشین ها از بیرون ساختمون به وضوح شنیده میشد.خوابم نمیبرد به خاطر همین بلند شدم و رفتم توی بالکن.بین اون همه چراغ های ماشین ها و ساختمونا من چراغ عشق خودمو میشناختم.دو تا بلوک پایین تر یک ساختمان بلند با چراغ های زیبایی که روی نماش کار شده بود.با رنگ منحصر به فرد سبز.
اونجا خونه دختری بود با قد رعنا,چشم های ابی و مو های مشکی پر کلاغی.فکر میکنم از توصیفم متوجه شده باشین که دوشتش دارم.اون نفر اول دبیرستان بود.من هر روز تو دبیرستان اون رو میدیدم و توی بیشتر کلاس های منم بود.ولی هیچوقت نتونستم حسمو بهش بگم.
تا میخواستم حرف بزنم با اون چشمای زیباش یه نگاه گیرا بهم مینداخت و میگفت:«امری داشتین؟» همونجا بود که زبونم بند میومد حتی یک کلمه هم از دهنم بیرون نمیومد.اون خیلی ادم مهربونیه.همیشه برای پرنده ها پشت پنجره غذا میریزه.واسه همین هم از دور معلوم بود که پنجرشون کدومه.بین اون همه پرنده میتونم عشقمو تصور کنم.دوشیزه اسکارلت گری. بعدشم رفتم و ارزوی یه خواب خوب رو کردم و دراز کشیدم.و خیلی سریع خوابم برد.
بچه ها پارت یک تموم شد فقط لازمه چند تا چیز رو بگم. 1.این قسمت اول از یه داستان بلنده که همش ایده خودمه و اصلا کپی نیست.
2.تو کامنتا بگید پارت دو هم بزارم یا نه
لایک و کامنت و فالو فراموش نشه. به سلامت دوستان.
چ چرت😐نزاری بهتره
برو بینیم بابا کی نظر تو رو خواست
عالییییییییییییییی بازم بزار
ممنون که انجام دادی حتما میزارم به وزدی