برو پایین
امروز وقتی داشتم میرفتم مدرسه یه پسر تازه وارد دیدم که دقیقا توی کلاس ما بود اسم اون کلوین بود و دقیقا نیمکت بقلی من نشست. وقتی معلم داشت درس میداد هی انگار یه صدایی که مطلق به افکار خودم نبود تو ذهنم میپیچید حرفایی که تو ذهن من نبود حتی صداشم آشنا نبود. خیلی عجیب چون من تا قبل از اومدن به مدرسه اون صدا رو نشنیده بودم
کلوین: امروز اولین روزم تو مدرسه و یه شهر جدید بود امروز وقتی وارد مدرسه میشدم یه دختر دیدم و وقتی رفتم توی کلاس دقیقا همون دختر شد بقل دستیم وقتی معلم داشت درس میداد خیلی سعی کردم تمرکز کنم ولی انگار یکی داشت توی ذهنم حرف میزد و از اون عجیب تر حتی افکارش مال خودمم نبود حتی صداش نمیدونم شاید داشتم توهم میزدم.
کارا: وقتی زنگ تفریح خورد با آیویی و آکانه رفتیم تو حیاط گشتیم ولی اون صدای رو مخ هی تو ذهنم صدا میداد«تو کی هستی؟ اسمت چیه؟» و یه خاطر همین من اصلا حواسم به زنگ تفریح نبود وقتی رفتیم تو کلاس کلوین داشت با چندتا از بچه ها حرف میزد به صداش که توجه کردم شبیه صدایی بود که تو ذهنم میپیچید واسه همین تصمیم گرفتم زنگ تفریح بعدی ازش سوال کنم.
کلوین: من سعی کردم با اون صداعه ارتباط برقرار کنم هعی میپرسیدم «اسمت چیه و توکی هستی » ولی هی با لحن اعصبانی میگفت انقدر حرف نزن. وقتی زنگ خورد دختر بقلدستیمو معلم صدا زد«کارا» وقتی رفت پای تخته صداش شبیه همونی بود که میگفت انقدر حرف نزدن پس تصمیم گرفتم زنگ بعد از سوال کنم.