موقع دیدار با ایدلت در چه سنی هستش (هنوز نوجوونه یا سنی ازش گذشته یا اصلا تو همین سنه). امیدوارم از داستان راضی باشین. (توجه:برای سرگرمیه عزیزان)
کدوم رنگ؟
کدومو دوست داری به ایدل بدی؟
حالت موقع دیدنش؟
کدوم رو دوست داری؟
نتیجه 1
اون هنوز یه نوجوونه. دفتر خاطراتت رو باز کردی.تردید داشتی این اتفاق عجیب رو بنویسی یا نه اما بالاخره باید تصمیم میگرفتی. قلم رو در دست گرفتی و نوشتی: باورم نمیشه...اصلا باورم نمیشه.هیچوقت فکر نمیکردم تو این وضعیت و شکل ظاهر ببینمش. خیلی کوچولو بود و همینطور بانمک،مثل عکساش. بااینکه میشناختمش اما باز وقتی دیدمش دنیایی بزرگ و پرافتخار رو درونش دیدم. قلبم تند تند میزد.حواسم سرجاش نبود.دستشو سمتم دراز کرد.تو دستش یچیزی قایم کرده بود.بهم گفت:سلام،این ماله شماست،دیدم از سرتون افتاد. دستشو باز کرد.گیره تق تقی ابیم تو دستش بود. متعجب بودم.زیرلب جواب سلامشو دادم.دستمو دراز کردم و ازش گلسرو گرفتم. لبخندی زد و خواست بره که ناخوداگاه یا همه حرف ها و تلاش هاش افتادم.بدون هیچ اراده ای گفتم:یه لحظه...نمیدونم چی بهت بگم اما اصلا فکر نمیکردم ببینمت...میدونی تو هنوز منو نمیشناسی،حتی شاید بعد ها هم نشناسی اما...تو فوق العاده ای،بی نظیر...لطفا همینطور به تلاشات ادامه بده. گل رزی که با ا/د(اسم دوستت) خریده بودم رو به دستش دادم. این تنها کاری بود که میتونستم برای این فرد بی نظیر بکنم.
نتیجه 2
اون هنوز... سالشه(جای خالی با سن الانش پر کنین) بالاخره تونستی پول کنسرتو جور کنی.برای اولین بار قرار بود بری کنسرتش،همونی که همیشه دلت میخواست. هنوز کلی زمان بود تا شروع کنسرت اما تو از شوق و ذوق زودتر اماده شدی.لباس اسپرت سبز لجنیتو تن کردی و گوشواره متناسب با لباست انداختی. موهاتو بستی و ارایش ملیحی کرد و عروسک موردعلاقشو که تازه خریده بودی تا بهش بدی رو تو اغوش گرفتی و منتظر نشستی تا دوستت بهت زنگ بزنه و باهم برین سمت محل برگذاری کنسرت. کمی بعد زنگ خونه به صدا در اومد و با عجله از خونه خارج شدی.باهم تاکسی گرفتین و به مقصد رسیدین. یه کم علاف شدین اما بالاخره رفتین تو. ردیف ۵ ام نشسته بودین و نزدیک بهشون بودین. قلبت تاپ تاپ میزد فکر نمیکردی این روزو ببینی. وقتی اومد رو صحنه هنوزم برات مثل یه رویا بود. اجرا کرد و خوش گذروند و توهم همینطور.بین اجرا بازیگوشیش گل کرد.سمت ردیفی که نشسته بودین اومد و بهت اشاره کرد و گفت: از کجا اومدی؟ حس کرد حرفش اشتباهه،پس دوباره گفت:اخه انگار طرفدار خارجی هستین. دهنت قفل شده بود که دوستت جات گفت:ایران. متعجب شد و گفت:ایران؟؟ وااااووو این فوق العادس. فقط نگاش میکردی و از این همه نزدیکی داشت پنیک میکردی که دوستت عروسکی که برای ا/ا(اسم ایدلت) خریده بودی رو ازت گرفت و به سمتش گرفت. متوجه شد منظورش چیه پس ازش خواست براش بندازه. وقتی گرفت و دیدتش،لبخندی زد و بهت نگاه کرد و گفت:ممنون...خیلی قشنگه....اوو راستی گوشواره هامون یکیه. با خجالتی که ازت بعید نبود،پشت دوستت قایم شدی.خب از این فاصله تورو دیده بود. ا/ا به خاطر این حرکتت توی بلندگو بلند بلند خندید. این لحظه هیچوقت فراموش نشدنیه.
نتیجه 3
اون هنوز... سالشه(جای خالی با سن الانش پر کنین) بالاخره تونستی پول کنسرتو جور کنی.برای اولین بار قرار بود بری کنسرتش،همونی که همیشه دلت میخواست. هنوز کلی زمان بود تا شروع کنسرت اما تو از شوق و ذوق زودتر اماده شدی.لباس اسپرت سبز لجنیتو تن کردی و گوشواره متناسب با لباست انداختی. موهاتو بستی و ارایش ملیحی کرد و عروسک موردعلاقشو که تازه خریده بودی تا بهش بدی رو تو اغوش گرفتی و منتظر نشستی تا دوستت بهت زنگ بزنه و باهم برین سمت محل برگذاری کنسرت. کمی بعد زنگ خونه به صدا در اومد و با عجله از خونه خارج شدی.باهم تاکسی گرفتین و به مقصد رسیدین. یه کم علاف شدین اما بالاخره رفتین تو. ردیف ۵ ام نشسته بودین و نزدیک بهشون بودین. قلبت تاپ تاپ میزد فکر نمیکردی این روزو ببینی. وقتی اومد رو صحنه هنوزم برات مثل یه رویا بود. اجرا کرد و خوش گذروند و توهم همینطور.بین اجرا بازیگوشیش گل کرد.سمت ردیفی که نشسته بودین اومد و بهت اشاره کرد و گفت: از کجا اومدی؟ حس کرد حرفش اشتباهه،پس دوباره گفت:اخه انگار طرفدار خارجی هستین. دهنت قفل شده بود که دوستت جات گفت:ایران. متعجب شد و گفت:ایران؟؟ وااااووو این فوق العادس. فقط نگاش میکردی و از این همه نزدیکی داشت پنیک میکردی که دوستت عروسکی که برای ا/ا(اسم ایدلت) خریده بودی رو ازت گرفت و به سمتش گرفت. متوجه شد منظورش چیه پس ازش خواست براش بندازه. وقتی گرفت و دیدتش،لبخندی زد و بهت نگاه کرد و گفت:ممنون...خیلی قشنگه....اوو راستی گوشواره هامون یکیه. با خجالتی که ازت بعید نبود،پشت دوستت قایم شدی.خب از این فاصله تورو دیده بود. ا/ا به خاطر این حرکتت توی بلندگو بلند بلند خندید. این لحظه هیچوقت فراموش نشدنیه.
نتیجه 4
باید خدمتت عرض کنم،اون دیگه یه پیرمردی شده برای خودش. داستان از جایی شروع شد که چشم باز کردی و خودت رو در یک دنیای دیگه دیدی. نمیدونستی کجایی.سرگردون توی شهر قدم میزدی و به ادم های عجیبش نگاه میکردی.متوجه شدی که این سال متعلق به تو نیست.درواقع تو یطورایی سفر کرده بودی به اینده.ترسناک بود اما خوب از نمیتونستی کاری کنی.بی مقصد میچرخیدی تا وقتی که خسته شدی.گشنه بودی و دنبال به رستوران میگشتی. بالاخره پیداش کردی.وارد شدی و روی صندلی میز کنار پنجره نشستی.دو تقه به گوشیت زدی تا ساعتو چک کنی که با عکس ا/ا( اسم ایدلت) روبه رو شدی. الان توی کره بودی،پس شاید بشه ملاقاتش کنی. قفل گوشیتو باز کردی و به سراغ پوشه مورد علاقت رفتی،جایی که پر بود از عکس و فیلم ها مختلف ازش. تک به تک رو دوباره دیدی. وسط مرور خاطرات،از گوشی سر بلند کردی و کسی رو دو تا میز اونطرف تر دیدی. لبخندی که تاحالا رو لبات بود ازبین رفت. چشمات خیس شدن.اون اینجاست.روبه روی تو. داشت با پارچه سفید انداخته شده روی میز ور میرفت. هرازگاهی سر میچرخوند و به اطراف نگاه میکرد. فکر نمیکردی تو زمان سفر کردن انقدر برات گرون تموم شه. اشک ها از چشمات سرازیر شدن.پاکشون کردی و از جا بلند شدی. به سمتش رفتی.کنار میزش ایستادی و به چشم های پرسشگرش نگاه کردی. با تته پته گفتی:ا/ا؟؟ متجب شد و اما به خودش اومد و گفت:اره خودمم. اشکهاتو که دوباره بی محبا سرازیر شده بودن پاک کردی.با دیدن صورتت گرفتت از جا بلند شد و دستمال کاغذی رو به سمتت گرفت و گفت:خوبین؟ از صداش نگرانی میچکید.شاید فقط صورتش تغیر کرده باشه اما هنوز همون شخصیت و اخلاق رو داره. در پاسخ سوالش فقط سری به نشونه بله تکون دادین. اما ناخواسته گفتین:من میشناسمتون...خوب یادمه،تمام اون لحظات رو،از وقتی دبیو کردین لبخندی غمگینی زد و گفت:چطور میشه؟ سنت به من قد نمیداد...یعنی اون دوران شروع کارم و این حرفا...حتی نمیشه به همین راحتی ها از اون روزای اول،فیلم و ویدیویی هم پیدا کرد. درسته اگه بخواییم حساب کنیم تو تقریبا نزدیک به ۴۰ سال در زمان سفر کرده بودی. میخواستی واقعیت رو بگی اما نمیشد.با دستمال اشکاتو پاک کردی و گفتی:نه...خیلی راحت میشه هرچی که میخوای رو پیدا کنی. دستتو گرفت و گفت:ممنون که به یادمی... سرشو پایین انداخت و ادامه داد:کم هستن کسایی که هنوز منو یادشونه. حس کردی توهم قلبت شکسته.دلت نمیخواست اینطوری غمگین ببینیش.برای همین ازش فاصله گرفتی و به سمت میزت رفتی.از تو کیفت قلم و کاغذ دراوردی و توش هرچی دل تنگ میخواست بگی رو نوشتی.هرچی که بتونه مرهم قلبش شه. به دستش دادی و بدون گفتن هیچ حرفی رفتی. دلت نمیخواست اینجارو تحمل کنی یعنی اصلا نمیتونستی.تنها چیزی که اون لحظه میخواستی این بود که برگردی به زمان خودت.همین...
بسیار جالب بود
🌹🌹🌹❤
اگر دل تون می خواد کاور ،و پوستر برای پست هاتون و بک گراند خوب برای اسلاید هاتون پیدا کنین به آخرین پستم سر بزنین و زیرش موضوع پست رو بگین تا بهترین پوستر و کاور رو بهتون بدم
کاور۱۵۰امتیاز
پوستر ۱۰۰ امتیاز
بک گراند اسلاید ۷۰ امتیاز
(عکس ها رو خودم نمی سازم )
یلحظه احساس کردم واقعا رفتم دیدمش به آخرش که رسید افسردگی گرفتم💀
متاسفم🥺
😂❤️🩹
اون هنوز یه نوجوونه.
دفتر خاطراتت رو باز کردی.تردید داشتی این اتفاق عجیب رو بنویسی یا نه اما بالاخره باید تصمیم میگرفتی.
قلم رو در دست گرفتی و نوشتی:
باورم نمیشه...اصلا باورم نمیشه.هیچوقت فکر نمیکردم تو این وضعیت و شکل ظاهر ببینمش.
خیلی کوچولو بود و همینطور بانمک،مثل عکساش.
بااینکه میشناختمش اما باز وقتی دیدمش دنیایی بزرگ و پرافتخار رو درونش دیدم.
قلبم تند تند میزد.حواسم سرجاش نبود.دستشو سمتم دراز کرد.تو دستش یچیزی قایم کرده بود.بهم گفت:سلام،این ماله شماست،دیدم از سرتون افتاد.
دستشو باز کرWOO
بح بح
🌹🌹
فرض کن نوجونی جینو ببینی 😂😂😂 همونجا میدزدمش 😂😂😂😂
منم همینطور🤣🤣
خوشمان امددد
🌹🌹
سرنوشت خاندان خاویر چی میشه؟😨
فصل دوم زندگی در سال ۱۸۴۵ اومد
جالب بود
🌹🌹🌹
وایایاااایییایایای خیلی خوب بوددددد
مرسی🤣🤣❤️❤️