
مرسی که میخونیش
_3:01_ با ضربات ناشیانه باران به این فکر میفتد که چقدر میتواند از آن قطرات بیرحم متنفر باشد. خاطراتی که از آن شب کذایی مثل گلوله ای در عضلاتش بجای مانده اند، نمیتواند تقصیر تنها چند قطره باشد که از آسمان سرازیر میشود. آن قطرات فقط نمکی هستند که بر روی زخم های عمیق روانش میریزند. اما سرسخت تر از آن است که نقابی که سال ها برای ساختنش زحمت کشیده بود را بشکند، آن هم به چه قیمت؟ به قیمت آزاد کردن هیولایی که درونش نعره میزد؟ در برابر همهی اتفاقاتی که در اطرافش در جریان بود یک برگه برنده داشت که تا انتهای بازی نمیخواست آن را رو کند. بنابراین نقاب خاک گرفتهای وقاحت روحش را پنهان میکرد را حفظ میکند. با درد، با بی طاقتی. دستانش در آن مهر و موم لعنت شدهی دستکش هایش احساس خفگی میکند، اما از در آوردنشان هنوزم که هنوزه وحشت دارد.
پوفی به بیرون میدهد، برخلاف چیزی که از تکه یخ درون سینه اش انتظار دارد، نفسی که از ریه هایش خارج میشود گرم است. با صدای بوق ماشین که جاده را فرا میگیرد، کانر از رسوبات افکارش به بیرون میپرد. بر میگردد. صحنه برایش آشنا است، ماشین خودش که دست آن پسر پررو افتاده. کنت سرش را از پنجره بیرون میآورد و تقریباً داد میزند:«فکر کنم دلم هواتو کرده مرد!» در ماشین را باز میکند و در آن مینشیند. کنت بر خلاف ظاهر آب کشیده کانر کاملا خشک است. _«حال و هوای عاشقی زده به سرت؟» انحنای لب های کانر میلرزد و به شکل پوزخند کمرنگی در میاید:«حال و هوای عاشقی، هان؟» خطاب به خودش میگوید و در جواب خودش پاسخی قاطع میدهد:«تا صد سال سیاه» شاید آنقدر ها هم قاطع نبود، این تردید دیگر چه بود؟ مردم عشق را چگونه میشناختند، هر احساس ناشناخته ای که به جانشان بیفتد را عشق میدانند؟ یا شاید این فقط یک بهانه برای سوءاستفاده بود.
آن مورد علاقه همیشگی اش را میان لب هایش میگذارد و برای روشن کردنش دنبال فندکش میگردد. ابرو هایش کمی میلرزد و به پیشانی اش چین میاندازد؛ طوریکه میشد از چهره اش چنین برداشتی کرد که_آن گور به گور شده را کجا گذاشتم؟!_ ولی هرگز. نمیخواست آنقدر واضح همچین نقطه ضعف لطیفی را نمایان کند؛ بنابراین صدای ذهنش را همانجا خفن نگه داشت تا جزئی از دیگر رسوبات شود. کنت فندکی را روشن میکند و آن را سمت سیگار نشسته بر لبان خشک کانر میگیرد. نگاه خیره اش را به آن شعله کوچک و بعد به صورت راننده ای میدهد که فرمان ماشین خویش را به دست گرفته. سیگارش را روشن میکند و با طمع تشنگی اش را توسط یک پک عمیق برطرف میکند. کنت همچنان که ماشین را میراند چنین جملاتی را ادا میکند:« بابت روشن کردنش یه پاداش بهم بده.» چشمان خسته کانر بار دیگر بر چهره او مینشیند.
با احتیاط سیگار را برای لحظه ای کوتاه کنج لبان کنت میگذارد. منظورش از پاداش میتوانست فرا تر از این باشد. مثل اینکه بخواهد بازی قتل و انتقام را متوقف کند، اما بعد آن تشنگی اش دیگر با یک پک سیگار برطرف نمیشد. تنها چیزی که میخواست خود را به آن آلوده کند، خون های ناپاکی بودند که در بدن انسان های حقیر میچرخیدن. اما کسی به او نگفت_تمومش کن_ یا _نقابتو از صورتت در نیار_ اینبار کنت چیزی گفت که حیرت را در چهرهی کانر را زنده کرد:«خود واقعیت باش.» دروغ محض. درواقع اشتباه محض. دروغ ها زیبا اند اما این یکی مضحک بود. طوریکه کانر را به خنده ای عصبی وادار کرد. _«چرا اون هیولا رو آزاد نمیکنی کانر؟، درست همونطور که قبلاً آزادش کردی.» _«قبلاً ؟» پوزخند پررنگ تری بر صورت کنت فرود میآید:« هردمون خوب میدونیم که پدرت رو کشته.» حقارتی دیگر. اینبار مشخص نیست با دستان چه کسی آفریده شده. شاهکاری آشنا در ذهن کانر نقش میبندد. اولین شاهکارش، اولین قتلش، شروع بازی هفتاد و هفت.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
بازدید پروف میزنم خواستی نظرسنجیمو چک کن
پین؟
چرا اینقد قلمت خوبههه طکدبیمبتین
چرا تو انقدر خوبی؟؛)
ممنونممم
دنبال شدی خوشحال میشم دنبالم کنی
حتما 🦋
بسیار عالی
متشکر✨
بی نظیر👏🏻👏🏻🌷
مرسی✨💕
💐