لایک و کامنت فراموش نشه
پدرم صدام زد و رفتم پایین کمکش کردم تا نون ها رو بپزیم اصلا انگاری نمیدونستم اونا پدر و مادر واقعی نیستن که یادم افتاد ساعت ۴ هست سریع تبدیل شکل دادم و رفتم
مرد. سلام مرینت دوپن چنگ. گفتم. چی تو از کجا می دونی. مرد. چون من جزو اولین نگهبانان معجزه آسا ها هستم. گفتم. چی ؟؟؟؟؟ مرد گفت. تو الان نگهبان معجزه آسا ها هستی. و من برایت پیغامی دارم گفتم. چی؟؟؟؟؟؟؟ گفت. مادر واقعی تو یک زن دیگست و پدر واقعیت مرده. گفتم. اره ولی من هنوز نمیدونم. یعنی باورم نمیشه چیزی
مرد. میدونم باورش برات خیلی خسته و در ضمن مادر واقعیت قبلا از معجزه گر روباه چند بار استفاده کرده
گفتم. اون الان کجاست دقیقا ؟؟؟؟؟؟؟؟ ]. گفت. اون الان در ژاپن زندگی میکنه و۴۷ سالهشه. مرینت. ویشه نشانی دقیقش رو بهم بدی. گفت. من باید برم حرف فقط همین بود خدا نگهدار موفق باشی
گفتم. باشه از خبرت ممنونم رفتم خونه بعد چند ساعت گریه کردم
گریه کردم تاشب بعد صبح بیدار شدم و رفتم مدرسه باز هم دیر تر از همه رسیدم که دیدم آدرین داره با آلیا در گوشی حرف میزنه وا کنشی نشون ندادم و رفتم
هنوزم ناراحت بودم این موضوع رو به هیچ کس نگفته بودم
آلیا اومد کنارم و گفت: چیشده مرینت چرا کشتی هات غرق شدن گفتم. سلام. آلیا من خوبم بالاخره مدرسه تموم شد رفتم خونه که آدرین بهم پیام داد امشب باید رو برح ایفل ببینمت یه موضوع خیلی مهم رو باید بگم
آخه چرا آدرین باید بهم همچین پیامی بده ادامه دارد دوستان........
بای بای
دوستان این امانت من رفته من همین نویسنده هستم
قول دادی زیاد بنوییی و لی کم مینویسی
عالی بود 👏🌹💐
حرف نداشت
عالی
عالی بود
عالی بود
منتظر هستم ببینم ادرین چی میخواد بگه