
اینم از پارت جدید امیدوارم خوشتون بیاد و لذت ببرید تستچی لطفا تستم رو نپرون
مرینت:بعد از اینکه آدرین هویتش رو بهم گفت من هم خوشحال لودم و هم ناراحت قبلش پریده بودم تو بقل آدرین بعد یادم میاد خوابم برده بود وقتی از خواب بیدار شدم دیدم تو تختم هستم و کت نوار هم پیشم داشت نگاهم میکرد آدرین:دیدم مرینت بیدار شد اون منو نگاه کرد و من اونو من غرق چشماش شدم اون هم همینطور آروم بقلش کردم اونم بقلم کرد و گفت:(د-و-س-ت-ت--د-ا-ر-م) منم گفتم:(م-ن-م--ه-م-ن-ط-و-ر)و محکم تر بقلش کردم اون گفت:ساعت چنده گفتم:۷:۱۵ گفت: خوب دیر نمیکنیم تا بریم مدرسه گفتم:معلومه که دیر نمیکنیم گفت:از دیروز داشتی نگاهم میکردی تا صبح؟گفتم :آره یکدفعه مرینت یه خمیازه بلندی کشید گفتم رو تخت تو فقط دراز بکش نه اینکه بشینی اون اینکارو کرد بعد به حالت عادی برگشتم و گفتم تو بخواب من میرم برمیگردم بعد وقتی برگشتم دیدم مرینت خوابیده بود آروم سرش رو(ب-و-س-ی-د
رفتیم تو کلاس از خانم مندلیف اجازه گرفتیم که کنار هم بشینیم و اون اجازه داد کنار هم نشستیم من لایلا رو دیدم و بعد فهمیدم داره حسودی میکنه آدرین هم نگاه کرد دید که داره حسودی میکنه در گوشم گفت ولش کن دوباره داره حسودی میکنه گفتم باشه منم به درس گوش دادم یکدفعه لایلا بلند شد گفت خانم اجازه معلم گفت بله میتونی حرف بزنی بعد لایلا گفت مرینت میشه یه لحظه بیای؟ گفتم نه آدرین دم گوشم گفت:اگه هرچی سوال پرسید حرف دلتو بزن و برو گفتم :باشه و رفتم من و لایلا رفتیم بیرون از کلاس گفت من چند بار بهت گفتم نزدیک آدرین نشو گفتم یا نگفتم کفتم اممم گفتی ولی زندگی من به تو ربطی نداره و الان من بهش گفتم که اونو دوست داریم و اون هم موافقت کرد که منو دوست داره و الان ما یه زوج قوی هستیم و الان کرهای ما به تو ربطی نداره اون گفت:به حسابت میرسم کفتم خواهیم دید و برگشتیم کلاس من تمام وقت داشتم حرفامونو ضبط میکردم مدرسه تموم و آدرین منو کشید تو پارک و گفت مرینت لایلا بهت چی گفت؟گفتم حرفامونو ضبط کردم بدون اینکه بفهمه و براش پخش کردم گفت کارت عالی بود و من (گ-و-ن-ش--ر-و--ب-و-س-ی-د-م)اون لبخند زد و بقلم کرد که یکدفعه...
یه ابر شرور پیدا شد اون لایلا بود تبدیل شده یود به (عشق شکن)اگه با دستبندش به کسی شلیک میکرد اون فرد از ته دل از همه متنفر میشد ما اونو شکست دادیم ولی اون محکم با لگد تو شکم آدرین زد وقتی به حالت عادی برگشت به دیوار تکیه داد و گفت فکر کنم کمرم شدیدا صدمه دیده لباسشو زدم بالا دیدم داره از کمرش خون میاد سریع گفتم به کوامیش غذا بده و بیاد خونه ما من هم کمکش میکنم اون این کار رو کرد من کمرش رو بیتم و یکم خونش بند اومد ازم تشکر کرد و گفت مرسی مرینت🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 گفتم:خواهش میکنم و بعد کمکش کردم بره خونه
وقتی که صبح به مدرسه رسیدیم آدرین میتونست راه بره ولی آروم اصلا نمیتونست بدوه وقتی مدرسه تموم شد آدرین رفت خونه آدرین:رفتم خونه دیدم تو اتاق پدرم یه دکمه هایی زد دکمه هارو حفظ کردم دیدم رفت پایین همون موقعه یکی شرور شد ما دوباره شکستش دادیم بعد وقتی پدرم اومد بالا و رفت از اتق کاریش بیرون اون دکمه ها رو زدم د رفتم ته یه جای تاریک اون ور معجزه گر پروانه بود من برش داشتم نورو اومد بیرون من جا خوردم نورو گفت سلام من نورو هستم برای تغییر شکل باید بگی نورو بالهای تاریکی آماده من گفتم پس یعنی پدرم گابریل آگرست ارباب شرارته بعد معجزه گرش رو برداشتم و رفتم به لیدیباگ همه ماجرا رو گفتم اون هم جا خورد بعد معجزه گر رو گرفت پ بعد گذاشت تو جعبه معجزهگر ها و...
بعد یاد تابلویی که عکس مادرم که تو خونمون بود افتادم رفتم و معجزهگر طاووس هم برداشتم و همینطور کتاب تازه اول دوربین هارو با چسب بستم بعد تا کسی نفهمه بعد اون هم دادم به لیدیباگ گفت آفرین پیشی و بعد رفتم خونه پدرم داشت با ناتالی گر و لحث میکرد وسطای حرفشون اینو شنیدم(حالا من بدون استفاده از معجزهگر طاووس و پروانه چهطور امیلی رو زنده کنم؟؟)اینو پدرم گفت بعد...
رفتم به لیدی گفتم اونم گفت اونا فکر کنم نمیدونن که اگه مادرتو زنده کنن یکی میمیره یا تو یا ناتالی میمیرین گفتم واقعا؟ گفت آره و بعد گفتم میتونیم ما کمک کنیم تا امیلی رو آزاد کنیم گفت باید برم کتاب رو مطالعه کنم بعد مرینت:ساعت ۱۲ شد تیکی گفت مرینت فهمیدی هاکماث و مایورا کی هستن گفتم آره اونا ناتالی و گابریلن و بعد کتاب نگهبانان رو باز کردم(بچهها تو داستان من هرکی محافظ بشه همه چی که باید بدونن رو میفهمن و تا وقتی نگهبانن یادشونه)بعد باز کردم و رمز گذاری کردم گفتم فهمیدم اینجا نوشته که اگه این ورد رو بخونین که کسی که میخواهید زنده شود ورد نوشته بود...
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
خیلی خوبه