
زندگی .... یه جمله که بعد از سن دوازده سالگی دیگه معنیشو نفهمیدم! اره... درواقع نزاشتن دیگه بفهمم زندگی یعنی چی.... بعد از طلاق پدر مادرم این ماجرا شروع شد.... مایکل یه تاجر امریکایی که به کره مهاجرت کرد عاشق مادرم شد و خانوادمون رو تخت فشار شدید گذاشت ... البته مادرمو بیشتر که اگر از پدرم طلاق نگیره پسر بچشونو میکشه! این پسر بچه و پدر و مادرش دو سال با این وضعیت زندگی کردن تا اینکه مایکل به پسر بچه دوازده سالشون حمله کرد و سعی کرد بکشتش.... پدر و مادر بیچاره برای نجات جون پسرشون از هم جدا شدن و اون مادر با مایکل خبیث ازدواج کرد و اون پسر و از پدرش جدا کرد اون پسر بچه درد زیادی بعد از جدایی از پدرش تحمل کرد اون پسرک بیچاره افسرده شد.
پسرک هروز سر نمرات.... دل تنگیش.... افسردگیش کتک میخورد . مادر بیچاره که هروز شاهد پر پر شدن پسرش بود بعد از دو سال تصمیم گرفت با پسرش فرار کنه. دست پسرش رو گرفت و به بهونه یه سفر مادر پسری فرار کرد ولی مایکل متوجه قضیه شد و تصمیم گرفت که از سرشون خلاص بشه پس به کسی سپرد که توی جاده اونارو به قتل برسونه و اون صحنه رو تصادف جلوه بده! و موفقم شد! پسرک و مادرش به بیمارستان منتقل شدن و در کما به سر میبردن و مایکل بعد از دیدن وضعیت اونا از کارش پشیمون شد! ولی گویا پشیمونی فایده ای نداشت....اون مادر دل سوز بعد از یک هفته جون خودشو از دست داد و حالا پسرک هم وقتی بهوش اومد دید که تنها تکیه گاهش رو از دست داده و افسردگیش شدت گرفت .... اره اون پسرک من بودم! هان جیسونگ
از اون اتفاق چهار سال میگذره و هنوزم من با ناپدریم درگیرم دیگه حس زنده بودن ندارم. اصلا _ اقای هان پدرتون باهاتون کار دارن _الان میام بلند شدم رفتم پیشش دیدم یه مرد غریبه کنارشه ولی برام اشنا بود.... _جیسونگ این بادیگارد جدیدته اقای هان فهمیدی؟؟!! _بله _اقای هان همراش برو _بله قربان واسم بپا گذاشته هعی لباسامو پوشیدم و رفتم دانشگاه امروز امتحان داشتم و دست و پام داشت میلرزید چون اگر گند میزدم باید اماده یه کتک مفصل میبودم سوار ماشین شدم که اقای هان منو برسونه خیلی استرس داشتم دستام به ترز وحشتناکی میلرزید _عا حالت خوبه؟؟ _ ب.. بله خوبم _ولی دستات _چیزی نیست استرس قبل امتحانه _اها
بادیگارد جیسونگ: بعد از این همه سال داشتم از نزدیک میدیدمش.... وقتی میدیدم منو یادش نیست قلبم درد میگرفت لع *نت برتو مایکل با پسرم چیکار کردی تو.... از زبان راوی:اره اقای هان همون پدر بی گناهیه که از پسرش جداش کردن ... اون پدر بعد از مرگ عشقش متوجه درد و رنج پسرش شد برای همین اومده که مراقب پسرش باشه ولی ایا اون میتونه پسرشو نجات بده؟!
پدر جیسونگ بعد گذر شیش ماه متوجه شد که مایکل داره با پسرش چیکار میکنه تمام اون لحظه هایی رو دید که پسرش از درد اون زخم هایی بر اثر کتک های مایکل شبا نمیتونه بخوابه.... پسرش رو میدید که جلو چشاش از درد فریاد میزد ..... شاید شدید تر شدن افسردگیش بود .... میخواست تمام اون لحظ ها جلوی مایکل رو بگیره ولی نمیتونست یک روز جیسونگ با ترس به خونه برگشت اره بازم امتحان مایکل توی سالن بود _برگت بده جیسونگ مکث کرد_باتوعم..... بده ببینم باز چه کردی جیسونگ برگرو با دستای لرزون سمت مایکل گرفت، مایکل برگه رو از دستش کشید _ تو ادم نمیشی؟؟؟ این نمرسسسس؟!؟!؟ نمره هشتاد؟؟ الان حسابتو میزارم کف دستت ... مایکل به سمت جیسونگ حمله ور شد اون رو به سمت در پشتش هول داد جیسونگ بیچاره محکم به در خورد داخل سالن استخر پرت شد هنوز جای زخماش خوب نشده بود و در اثر این ضربه بدن درد گرفت مایکل اونو به سمت استخر هول داد و موهای حیسونگو گرفت _ اینطوری حالیت میکنم پسره احمق و سر جیسونگو تو اب فرو کرد جیسونگ دست و پا میزد ولی مایکل سنگ دل اهمیت نمیداد .... سر جیانگ اورد بالا ... اون داشت نفس نفس میزد _من بهت گفتم باید چه نمره ای بگیری؟؟!؟! جیسونگ نفس نفس زنان گفت __نود و....هشت به بالا _پس این چیه ها؟!؟!؟ و باز هم سر جیسونگو تو اب فرو کرد....جیسونگ احساس خفگی داشت مایکل سر جیسونگو بالا اورد و گفت _جرات داری بازم برام ادا بیار
مایکل سمت پدر جیسونگ رفت و گفت :من میرم بیرون تا یک ساعت دیگه بر میگردم _ بله قربان وقتی مایکل رفت از خونه بیرون پدر جیسونگ به سمت پسر بیچارش رفت _جیسونگ.... جیسونگ خوبی؟!؟!؟ جیسونگ نا حرف زدن نداشت... سرش گیج بود خسته بود... فقط گفت :میشه ....راحتم کنی؟؟ _چی؟!_بکش منو! _ چی میگی جیسونگ من... _خواهش میکنم... جیسونگ با اشک التماس میکرد که بمیره و از هوش رفت اون به سمت اتاقش برد و لباسشو عوض کرد و دکترو صدا زد تا حال پسرک بیچارش خوب کنه اقای هان دست پسرشو گرفت و گفت:پسرم.... نجاتت میدم قول میدم... نمیزارم این اشغال بیشتر از این عذابت بده
به سمت در رفت و با یکی از خدمت کارا هماهنگ کرد که تا قبل برگشتن مایکل وسیله های جیسونگ و خودش رو جمع کنه بزاره توی یه ماشین و ماشینو نزدیکای عمارت قایم کنه که بتونه تا پنج روز اینده جیسونگو خارج کنه .... اقای هان پیش جیسونگ برگشت و دید بهوش اومده و به سقف زل زده _هوف بیدار شدی؟؟ جواب نداد _جیسونگ... میخوام نجاتت بدم.... جیسونگ با تعجب گفت:_چی؟!؟ _میخوام از اینجا فراریت بدم جیسونگ _ ولی اگر توهم مث _نترس نمیزارم همچین اتفاقی بیوفته نا پدریت بهم اعتماد داره _ب.. باشه ممنون اقای هان یه لبخند پدرانه به جیسونگ زد و گفت :جیسونگ پدر واقعیت رو یادته؟ _بعد از تصادف یه تصویر مبحم ازش یادمه... حسم میگه شبیه شما بوده جیسونگ یهویی اشکلش جاری شد اقای هان کنارش نشست و گفت _خودتو خالی کن هرچی میخوای بگو _اقای هان.... دلم میخواد شده فقط یک بار دیگه پدرمو ببینم....تحمل دوریشو ندارم _جیسونگ.... نمیدونم چطوری بهت بگم شاید باورت نشه _چی؟ _اینکه من پدرتم.... _ها؟!؟!؟ _اره جیسونگ خودمم چ... ه... وای نمیتونم باور کنم... _ جیسونگ حق داری ولی دلم برات تنگ شده بود جیسونگ یهویی پریدم تو بغلم زد زیر گریه _بابا پس خودتی_ اره خودمم پسر قشنگم
دو روز بعد از اون ماجرا مایکل یه قرار کاری داشت و از خونه زده بود بیرون اقای هان زمانو غنیمت شمرد و با هان از عمارت فرار کردن و از بوسان زدن بیرون... _بابا کجا میریم؟؟؟ _سئول اونجا بهترین جاییه که میشه رفت _هوم جیسونگ و پدرش به سئول رفتن و اونجا یه خونه خریدن ... جیسونگ اونجا بالاخره به دانشکده موسیقی رفت... ولی خب بخواطر اون چند سال جیسونگ وضعیت جسمیش بد بود برای همین تهت دمان قرار گرفت تا بتونه سلامت جسمی و روحیشو برگردونه و بتونه معنی زندگی رو بچشه
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالییییییی🛐
🥰
عالی
❤
داستانت عالیه (:
مطمئنم میتونی یکی از
بهترین نویسنده ها بشی !🌷
همینجوری به کارت ادامه بده و
از خودت بهترین نویسنده رو بساز .🔮
با آرزوی موفقیت:لونا 🌷
به کتابچه ی لونا نیز سر بزنید 🎍
اسم کتاب های کتابخانه ی لونا : دخترک گمشده 🌹
ممنون عزیزمم
اولش فکر کردم داستان خودته پسمام ریخت
اوه 😂
من اول داستان: پدر کفتر چرا اینطوریشون کردی؟😠
وسط داستان: خدایا بچم رو نکنه تو استخر...... 🥺
آخر داستان: خدایااااا شکرت💃🏻
😂 باحال بود خوشم اومد 😂
چون باحال بود به ۱۰ امتیازمون نشه؟
مدیونی فکرکنی ندارم
برو ببین دادم بت😂
مرسی❤️🔥
به خوشی استفاده کنی
😗
خیلیییی قشنگ بودد:))))
تشکر❤
ايخدااا چقد قشنگگ بود^^
مرسی زیبا، 🥰
خیلی خوب بود🙂❤
ممنون❤
زیباست...
مث شما❤
❤
وای گلبم خیلی خوشگل بود🥲
🥺❤