
خوش اومدی...

شمع های درخشان روی کیک که «18» رو نشون میدادند به من چشمک میزدند و شعله های شمع بی قرار بودند. آن شب، تولد رویایی من بود. همه دوستانم اینجا بودند ، برای من! همه برای من یکی یکی کادوهای بینظیری روی میز عظیم قرار میدادند .جمع هماهنگ آهنگ تولدت مبارک را میخوندند، در آن لحظه وظیفه من آرزو کردن فوت کردن آتش های شعله ور است. آروزی من... ناگاه حرف های مادرم را به یاد آوردم که میگفت عزیزم مرا به یاد بیاور. آروزی من.... فقط شادی دیگران است. یک،دو،سه. شمع هارا فوت کردم.دخترا جیغ زدند و بالا پایین رفتند، منم خوشحال شدم. به یکی از بچه ها وظیفه دادم برق را خاموش کند و موزیک از باند پخش کند تا برقصیم.
. از بین جمع که داشتم آرام راه میرفتم و بقیه را بغل میکردم و تشکر میکردم ناگاه پسری را دیدم. آن پسر با موهای فر زیبایش و استایل شیک اش، انگار دنبال چیزی بود. بنظر نمیومد من دعوتش کرده باشم پس به طرفش رفتم چشمانش برق خاصی داشت.
. لبخندی زیبا زد.نزدیک من اومد و یک کادو را داد. +هی... منو یادت میداد ؟. _نه کی هستی؟ +قول میدم خیلی زود یادت میاد کورالینم منظورش چه بود؟ ابروهایم را چین و تاب دادم که او خنده ای سرمستانه سر داد و موهایم را پشت گوشم زد. و خیلی سریع به طرف در خروج رفت بنظرم که اون یک مزاحم بود. اهمیتی ندادم به هر حال دیگه رفته بود، ولی خب کادو را باز کردم. کتابی چرمی بود؛ رویش نوشته بود «کارولین من». کتاب به نام من بود! تعجب کردم. بهرحال، بعداً میخوانم.
"10 years later" جعبه ای خاکی در انبار را باز کردم تا محتویات تشکیل دهنده اش را ببینم. واو، یک کتاب چرمی با اسم من! ولی از کجا اومده بود؟وایستا، جرقهای به سرم خورد. این کتاب راه ۱۰سال پیش روز تولدم کادو گرفتم. کتاب را برداشتم و فوت کردم. یک ورق را باز کردم. "کورالین، زیبای من. ماه شب`م. او امروز دستم را گرفت و پشت سر هم با صدای زیبایش مرا صدا میزد. رایان...رایان...! این را نگاه کن! این دسته گل که چیدم، برای توست! او همیشه آنقدر مهربان است." واو... واقعا نام او رایان است؟صفحه دیگر را باز کردم. "کورالین من... او امروز تصادف کرد. خداروشکر حالش بهتر شده، اما دیگر هیچکس را به خاطر نمی آورد! ماه شب من، دیگر نیست! کجا رفته است؟یعنی دیگر مرا دوست ندارد؟ کورالین، قول میدهم روزی حالت خوب میشود، لطفا منتظرم بمون .من عاشقتم دختر" بعد پاک کردن قطره اشکی از گوشه چشمم بقیه صفحات را خواندم تا رسیدم به صفحه آخر [ کورالین عزیزم به آدرس ....بیا من همیشه منتظرت میمونم) اما واقعا این نوشته ها از کجا اومده بود و اون پسر کی بود؟راستش من در هشت سالگی تصادف کردم و همه چیز را از خاطر بردم، اما کم کم تقریبا همه چیزها یادم آمد. به هر حال سریع، لباسم پوشیدم و با کتاب از خانه بیرون زدم. کل راه را دویدم نفهمیدم چیشد که خودمو جلو دروازه دری دیدم
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
قرعه کشی ۱۰۰۰۰ امتیازی 🍓
هر کاربر میتونه بی نهاییت شانس داشته باشه
هر شانس فقط ۵۰۰ امتیاز🌷
برای شرکت به نظرسنجیم سر بزن🍓
زیبایی تست/پست های شما لایق حمایت است☆★☆
ممنونمم
☆★☆
عالی بود کهههه 🤡
مرسیی
سلام بشههه 🌞🌹
خوبیی
مرسی تو چطوری 🥸🌹
خدایااااا
زیادی قشنگ بود=)
وای مرسیی
قلبممممممم خیلی قشنگ بوددددد
مثل شماتت💖🥹
مث تو💗💗
زیبا بود
مثل شما💗
اوفف ایجان
:)💖
بگید که پسره زنده بودددددد و بهم رسیدننننن
ولی خیلییییی قشنگگگگ بوددد ✨🥺😧
خب حقیقتا پسره مرده و زیر قبره.... :)
مرسی زیباروو
نشد که🥺💔
^-^
🥹