همدم ماه، ،،،،
هنوز هم منتظر بود . تمام روز منتظر می ماند ، شب که از راه می رسید پشت پنجره می نشست و با همدمش درد و دل می کرد.
امروز باز هم غصه هایش را شمرده بود.، از هر روز بیشتر بود و این ناراحتش میکرد، هر روز غم تازه ای می آمد و نمیگذاشت دنبال غم کهنه ی دیروز بگردد. تنها دلخوشی اش ماه بود!
کسی که شب ها پا به پایش مینشست و نمی گفت باید بروم، بهانه نمی آورد و در سکوت به گریه های دخترک دل میسپرد و گفته هایش را همچون راز در خود نگه میداشت، بدون اینکه بگوید((غصه نخوردرست میشه))
دخترک از این جمله متنفر بود چون تنها یک دروغ بود . هیچ وقت غم هايش از بین نمی رفت یا فراموش نمی شد بلکه روز به روز بیشتر و روی هم تلنبار می شدند . آرزو می کرد فراموشی بگیرد و همه چیز را فراموش کند .، غم ها ، غصه ها و درد ها...
هنوز به ماه زل زده بود ، دلش می خواست ماه را ، تنها همدمش را از نزدیک ببیند. هنوز از دیدنش سیر نشده بود اما ماه هم باید می رفت ، حالا که همدمش رفته بود سمت تختش رفت و خودش را روی آن رها کرد .،
صبح روز بعد دیگر منتظر از راه رسیدن ماه نماند ، دیگر به انتظار ننشست ., چون حالا دیگر به آرزویش رسیده بود ! اما خانواده اش زیادی شلوغش کرده بودن .، او فقط فراموش کرده بود بیدار شود..!
خیلی زیبا و حق بود...
مرسی عزیزم😊
داستانت حمایت میشه، داستانم حمایت شه؟ 🥺
اسمش :دخترک گمشده 🌹
دوتا پارت اومده!
سلام سلام من یه دختر کتاب فروشم که به تازگی آنلاین شاپم رو داخل ایـ.تا باز کردم و تمامی کتاب هام رو با تخفیف تقدیم میکنم اکه لینکشو میخوای لطفا بیا پیوی:)