یه هفته گذشت. با صدای شوگا بیدار شدم.
شوگا-بیبی.بیبی. امروز عروسیمونه ننیخوای بیدارشی؟
+هوم؟ امروز؟ ...چی؟ عروسی؟
سرمو کوبوندم تو بالش
شوگا-عزیزم چیزی نیست .فقط،پاشو که زودتر برسیم
راه افتادیم و رسیدیم به سالن . من رفتم تو اتاق گریم خانوم ها و شوگا رفت تو آقایون . لباس هامونو پوشیدیم . کارکنا داشتن وسیله های عروسی رو میچیدن . دیگه غروب شده بود و کار ارایشم تموم شده بود . شوگا بهم پیام داد که کار اونم تموم شده . رفتیم بیرون و جلوی در همو دیدیم.
شوگا-وای ... یوری ...الان گریه میکنممممم
+نه نه گریه نکن . گریه نکن . من بیشتر از تو خوشحالم.
رفتیم پیش خانوم لی که مدیر اجرایی مراسم بود . کار هایی که باید میکردیم رو بهمون توضیح داد. مهمونا کم کم داشتن میومدن . من و شوگا رفتیم توی یه اتاق و تا دوباره گریم های لازم رو انجام بدیم.همه مهمونا رسیدن و منتظر ما بودن . من و شوگا دست همو گرفتیم و اومدیم توی سالن
عالییییییییییییییی عالیییییبییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
خوب بود ولی کاشکی جالب تر میکردی
متاسفم🖤