« سوفیا؟.. قشنگم؟.. کجایی؟..» دختری که در یتیم خانه ای تنهاست... و تئودور، پسری هم سن و سال او به او راه زنده ماندن را در این یتیم خانه ی وحشتناک را آموزش میدهد..
نور صبحگاهی خورشید از پنجره های ترک خورده یتیم خانه به اتاق یتیم ها میتابد. چهره سوفیا حالتی به خود گرفته که گویی از کابوسی سخت برخاسته و... شاید واقعا هم اینطور بود! با رفتار بدی که خانم هارت با آنان داشت باید انتظار کابوس را هم داشته باشیم. سوفیا چشمان خود را مالید و رو به روی آینه خاک گرفته ای که گوشه هایش شکسته بود رفت و به موهایش نگاهی انداخت. شانه ای گرفت و موهای طلایی اش را شانه کرد. نگاهی به دختران و پسرانی کرد که بعضی هایشان خواب و بعضی دیگر بیدار و در حال رسیدن به خود بودند کرد. آن روز هم مثل روز های دیگر عادی بود و سوفیا باید آماده این میشد که برود به دفتر خانم هارت و لیست کار های امروزش را از او تحویل بگیرد و تا غروب مشغول به کار کردن شود.
بعد از شانه زدن موهایش آن ها را گیس کرد و از اتاق بیرون رفت. ساختمان یتیم خانه سرد و خاک آلود بود، با اینکه سوفیا و دختران دیگر هر روز آن را تمیز میکردند و غروب با خستگی بسیار به اتاق میرفتند و با پسرانی که تا غروب در مزرعه همان اطراف کار میکردند شام میخوردند. سوفیا با کفش هایی کهنه در حال رفتن به دفتر خانم هارت بود. وقتی رسید اول در زد. +«بیااا توو!»( خانم هارت) سوفیا به داخل اتاق قدم برداشت و سرش را پایین انداخت و از خانم هارت درخاست کرد که به او بگوید که امروز باید چه کند. +« اوه... وایسا ببینم... برو و زیر زمین رو جارو کن، مراقب اون پسر سر به هوا توی زیرزمین باش. تازه انداختمش اون تو تا یاد بگیره سر به سر دختر ها نزاره..» سوفیا سری تکان داد و جارویی گرفت و به سمت زیر زمین رفت.
در راه رفتن به زیر زمین همه اش در فکر این بود که آن پسر چه شکلی است و اخلاق و رفتارش چیست. بعد با دست توی سر خود زد، خندید و وارد زیر زمین شد. اول سرفه ای ناشی از گرد و غبار توی زیر زمین کرد و بعد چشمانش را باز کرد و با زیرزمینی که دو برابر دیروزی که به آنجا آمده بود تا تمیزش کند رو به رو شد. شوکه شد زیرا فکر نمیکرد که تا آنقدر خاک گرفته باشد. جارویش را در دستش محکم کرد و تند تند مشغول جارو زدن زیر زمین شد. دوباره سرفه ای کرد و چشمانش را از شدت فشار بست؛ وقتی چشمانش را باز کرد با پسری قد بلند که او تا چانه اش بود و لبخند کجی زده بود و با چشمان درخشانش به او خیره شده بود شد. پسر گفت:« خوبی دوشیزه؟..( خندید) من تئودورم!»
درود! من Hotoke هستم و این اولین داستانی هست که توی تستچی منتشر میکنم؛ ناظر، امیدوارم منتشرش کنی... نظرت چیه؟
خیلیی خوبه به نوشتنش ادامه بده لطفا سریع سریع پارت بده
خیلی خوب بود
ادامه بده
:)
عالی بود
پارت بعد؟
دو سه روز دیگه پارت میدم..
منتظریم
سلام زیبا ، اگر مایل هستید که رمان زیباتری رو برای خواننده خلق کنید،خوشحال میشم در کلاس نویسندگی بنده،شرکت کنید.
برای شرکت در کلاس،فقط کافیه وارد پست«کلاسنویسندگی»در اکانت من شده و شرایط حضور در کلاس رو مطالعه کنید.
عامم.. باشه ببینم چی میشه...
خیلی خوب بود🫠🤍
ممنون!