
ویروس زامبی جهان رو فرا گرفته و آرتین.....
بردیا:پاکت نامس!توش خالیه. آرتین:روش نوشته برای ژنرال. بردیا:بابام ژنرال بود. آریا:پس حتما زندس،این نامه هم مدرک زنده بودنش اشک بیشتری در چشمان بردیا جمع شد و گفت:چکار باید کنم؟ آرتین:بهتره بریم خونه ما ساعت سه صبح است. آریا:بریم آن سه به راه افتادند.
در راه آدمای زیادی در حال فرار و آدم های زیادی دیدند که عقل خود را از دست داده بودند و گویا زامبی شده بودند. آنها به آرامی پشت ما درحال بودند.به طوری هیچکس نمیتوانست آنها را ببیند. آریا:راستش من امیدی به دیدن خونوادم ندارم،چون فقط ثروتمندا نجات پیدا میکنند. آرتین:راست میگی! بعد از نیم ساعت به خانه آرتین رسیدند. آریا برای آرتین با دست خود قلاب گرفت تا او بالا برود.
آرتین داخل حیاط رفت و در را برای بقیه باز کرد. همه وارد شدند و به سمت طبقه چهارم رفتند. در زدند و چند ثانیه وایستادند.یکنفر در را باز کرد،او کسی نبود جز مادر آرتین. آرتین بعد از دیدن مادر خود به سرعت اورا بقل کرد و گفت: فکر کردم مردید. مادرش با بغض گفت:من هم همین فکرو راجب به تو میکردم.
بعد از این که آرتین آروم شد،مادر آنها را به داخل خانه برد. مادر گفت:بچه ها کنار میز بنشینید تا یچی بیارم بخورین. آریا و بردیا کنار میز نشستند،آرتین پیش مادر خود رفت. آرتین با دست اشک های صورت خود را پاک کرد و گفت:بابا و سیمین کجان؟ مادر کمی مکث کرد و گفت:رفتن. آرتین شوکه شد و گفت:چرا؟ مادر گفت:تو این وضعیت،میخوای بمونن!
آرتین گفت:تو چرا موندی؟ مادر:پدرت با یرعت از محل کارش اومد که مارو ببره،اما من نرفتم و میدونستم تو زنده ای! آرتین گفت:مرسی که موندی. ناگهان چشم های آرتین به پارچه ای افتاد که مادرش به دستش بسته بود و پرسید:این چیه؟ مادر گفت:چیز مهمی نیست.فعلا برو بشین کنار میز یچی بخور. آرتین رو صندلی چوبی،کنار دوستان خود نشست.مادر هم با چند ظرف پر از خوراکی به سمتشان آمد.
آرتین گفت:مامان ما وقتی مدرسه بودیم چه اتفاقی افتاد.دلیلش چیه که مردم اینطوری شدند؟ مادر گفت: ساعت ۱۰:۲۰ موج زامبی وارد تهران شد و ما وقتی فهمیدیم خیلی ترسیدیم و نگران تو بودیم،ولی تصمیم گرفتیم که من بمونم و اونا برن. آرتین با دست خود قطره های اشک را از صورت خود پاک کرد. بردیا و آریا خوراکی هارا به سرعت میخوردند. مادر ادامه داد:من ساعت ۸:۳۰ صبح،در موبایل خودم اخبار میخواندم و دیدم،سیاست مدار های بعضی کشورها شهر های مهمی از کشور خودشون را بمب گذاری کردند،ترسیدم اما شک نکردم و بعدش هم این اتفاق ها افتاد.
آرتین گفت:چرا اینجا رو بمب گذاری نکردند. دوستش آریا خندید و گفت: اینجا ایران است،قانونی نداره! بردیا:چه خوب که این بی قانونی به نفع ما تموم شد. بعد از نیم ساعت که خوردن خوراکی ها تموم شد. مادر گفت:آرتین،تو و دوستانت باید بروید. آرتین گفت:همین امشب همه با هم میریم. مادر با نگرانی گفت:من نمیام. آرتین:مامان،الان وقت شوخی نیست. آرتین بلند شد و به سمت یخچال رفت و در لیوان آب ریخت. مادر اشک های روی صورتش را پاک کرد و گفت:بهت دروغ گفتم،دستم رو برای این بستم که یکی از او اشغال ها گازم گرفته.
آرتین که درحال خوردن آب بود.ناگهان لیوان از دستش افتاد و شکست. مادر ادامه داد:نیم ساعت قبل از اینکه شما بیایید.من بیرون رفتم تا چیزی برای خوردن پیدا کنم.وارد فروشگاه شدم،مواد غذایی که میدونستم خراب نمیشن رو برداشتم. بیرون رفتم،وقتی به خانه نزدیک شدم یکی از اونا به من حمله کرد.من چاقو را در آوردم و کشتمش اما اون گازم گرفته بود. آرتین به دیوار مشت زد و داد زد:این ها از کدوم گوری پیداشون شد!بیا بریم یه راهی پیدا میکنیم. مادر گفت:بچه ها حواستون به خودتون باشه. مادر یک اسلحه هفت تیر از تو کمد برداشت و به سر خود نشونه گرفت.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی
میگم تو تخیلت خوبه به منم میگن خوبه میشه تو بعضی از داستان هامون همکاری داشته باشیم؟
چجور همکاری؟
من یه ایده ای واسه داستان هات بدم تو هم واسه داستان های من
اوکی
پارت جدید رو نمیزاریی؟🥲
نمیتونم.هربار میزارم،ناظر رد میکنه
ای بابا
کلماتی که ناظر قبول نمیکنه برعکس بنویس تو پرانتز بنویس برعکس
خیلی داستانش باحالهههه منتظر پارت بعد هستم میخوام ببینم آخر نجات پیدا میکنم یا نه. مامانه خودشو میکشه یا نه😂
یعنی این اولین داستانی هست که تو تستچی خوشم اومده
ممنون ❤️
خداییش جالب ترین داستانیه که خوندم خیلی باحال بود مغزت خیلی خلاقه
ممنون❤️