
ویروس زامبی جهان رو فرا گرفته و......
نیم ساعت قبل از حرکت! _آرتین پاشو وقت حرکته آرتین با چهره خواب آلود گفت:بریم به سمت دیوار رفتند که ناگهان یک نفر از بچه ها که بدنی بزرگ و هیکلی داشت جلوشون وایستاد. _کجا با این عجله! آرتین:سام تویی؟ آریا: سام خودمونه! پارسا:میریم پیش خوانواده هامون،میای با ما؟
سام:نه نمیام،ولی کمکتون میکنم برید بالا! آنها با کمک سام به بالا رفتند. آرتین: مطمئنی نمیای سام: خانوادم کاری برای من نکردن که من بخوام کاری براشون کنم _پس خداحافظ. از دیوار پایین اومدن و از دیدن منظره ترسناک اطراف خود بدنشان به لرزش افتاد.انسان های دیوانه،ماشین های آتش گرفته و جسد انسان های کشته شده...........
پارسا با چهره ای غم آلود گفت: میدونستم یه روزی افسانه زامبی ها به حقیقت میپیوندد. در حالی که آنها به منظره ترسناک نگاه میکردند،یک زامبی از پشت یکی از ماشین ها به سمت آنها حمله ور شد و روی آرتین افتاد و آرتین با چشم های بی روح زامبی چشم تو چشم شد،آرتین درحال تلاش برای دور کردن زامبی از خود بود که آریا چوبی بزرگ را از زمین برداشت پ به سر زامبی زد و او را کنار انداخت. آرتین که صورت سفیدش از ترس سرخ شده بود بلند شد و گفت:چه حس بدی داشت.با لکنت زبان ادامه داد:انگار..انگار روح نداشت!
آریا گفت: اینجا امن نیست! معلوم نیست این ضربه تا کی دوام بیارد،بریم به یک جای امن،پارسا چرا پریدی بغل بردیا،ترسیدی؟ پارسا با خجالت گفت:نه بابا ترس چیه،فقط خودمو خیس کردم. بردیا:دلقک،منم خیس کردی. هوا تاریک بود و دیدن را سخت تر میکرد. آنها جایی امن پیدا کردند.سوپر مارکت که درش باز بود.با تلاش جلوی در را گرفتند آریا گفت:من اینجا حوصلم سر میره،میرم دنبال اسلحه آرتین:منم میام! آریا:نه میخوام تنها باشم. آرتین:پس حواست به خودت باشه.
آریا رفت و بقیه شروع به صحبت کردند. آرتین:به چی فکر میکنی بردیا؟ بردیا: خونوادم. آرتین:راستش منم شک دارم به خوانوادمون برسیم،چون تا الان اونا رفتن یا.............. در این هنگام یک ماشین نظامی را دیدند و خوشحال شدند. پارسا:اون ماله ارتشه؟ آرتین:آره
ماشین نظامی وسط کوچه ایستاد دو سرباز از ماشین پیاده شدن و شروع به گشت زنی کردند. یکی از سرباز ها در سوپر مارکت را شکست و داخل شد و تفنگ را به سمت بچه ها گرفت.بچه ها خشکشان زد. بیسیم خود را برداشت و گفت: قربان ما سه نفر را پیدا کردیم،دستور چیه؟ صدای بی روحی از بیسیم آمد:بکششان سرباز:اما قربان اونا بچه هستند دوباره صدا امد:گفتم بکششان ممکنه مبتلا باشند.......
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
فوق العاده
داستانت خیلی قشنگه یه جورایی حال و هوایش مثل فیلم آخرین بازمانده ماست
ممنون از نظرت❤️🔥
❤️
عالی بود
عالی. موفق باشی
پارت بعد پلیزززز