ویروس زامبی..... خیابان ها آتش گرفته و انسان ها همه به مردگان متحرک تبدیل شدند......
سال ۲۰۲۳ ایران تهران صدای آهنگ بلند بود،اول صبح بود،در حال مسخره بازی و رقص همراه با آهنگ بود. صدای مادرش را شنید که او را با عصبانیت صدا میکرد: آرتین صدای اون بی صاحاب رو بنداز،اول صبح آهنگ گذاشته! آرتین شوکه شد و گفت: باشه. صدای آهنگ را قطع کرد و به سمت کمد خود رفت.بلوز آبی محبوب خود را پوشید و به سمت میز صبحانه به راه افتاد،مادرش گفت: بیشعور ساعت رو نگاه کن. آرتین با خنده گفت: ساعت........۶ و نیم،خب که چی مادرش با افسوس گفت:من پیر میشم تا به تو یاد بدم شعور داشته باشی
آرتین با شوخی گفت:پیر نشو حالا حالا ها مادر هستی........ راستی،بابا کجاست مادرش گفت:رفته پارکینگ ماشین رو بشوره،صبحانت را خوردی برو پیشش تا برسونتتون مدرسه.....راستی آرتین:سیمین کجاست؟ مادرش گفت:خوابه آرتین:مگه مدرسه نمیره؟ مادر گفت:نه یکم مریض شده. آرتین گفت: اها آرتین رفت و با ماشین به طرف مدرسه حرکت کردند
در مدرسه.............. _آخی این ریاضی هم تموم شد چقدر حرف میزد این آرتین:من یکی که هیچی نفهمیدم _آرتین من امروز خیلی خوشحالم، با دختری که دوستش داشتم باهاش صحبت کردم و باهاش قرار گذاشتن آرتین:هی...،پارسا تو هم از سینگلی در اومدی ولی من هنوز تنهام
پارسا:داش تو هم میرسی آرتین:هی،ولش کن ساعت چنده؟ پارسا:نه و بیست دقیقه آرتین:اه چرا نمیگذره ____________________________________ ۱ ساعت بعد،صدای آژیر خطر گوش های بچه ها را فرا گرفت. و صدایی از بلندگوی مدرسه آمد:دانش آموزان عزیز خبر رسیده که بعضی از مردم کنترل خود را از دست دادن و دارن به هم دیگه حمله میکنند.مردم بیرون دیوانه شده اند،شما تا زمانی که امنیت در جهان برقرار شود در مدرسه میمانید
آرتین با ترس به دوست هایش گفت: یعنی چی؟ دوستش آریا گفت:بریم از بالای مدرسه ببینیم آنها به بالاترین طبقه رفتند. دوست دیگرشان بردیا گفت:وای نه! آرتین:باید از مدرسه فرار کنیم، خوانوادمون اونجان! آریا:ولی...........باشه بریم خوانواده هامون.... آرتین با ناراحتی گفت:چرا اینطوری شد؟ بردیا گفت:اما چنتا از مدیر ها بیرونن تا کسی فرا نکند.چکار کنیم؟ آرتین:شب میریم
بسی زیبا