کاور .
ماتیلدا❤️🔥(معرفی*خطر اسپویل)💢 اگر اذیتم میکردن، منم اذیتشون میکردم! این قانون زندگی من بود!👀 من اسمم ماتیلداست، شاید بگید پدر و مادرت چقدر دوستت داشتن که همچین اسم قشنگی رو برات انتخاب کردن! ولی جالبه بگم که اینطوری نیست! من برای پدر و مادرم یک موجود اضافم! مثل پوست لبی که خشک و بلند میشه… اضافی و رو مخته اما نمیتونی بکنیش و باید وایسی خودش بیوفته و راحتت کنه. خیلی وقتها فکر میکنم اونا از من متنفرن! اونا هیچ فرصتی رو برای اذیت کردن، تیکه انداختن بهم یا حتی منت گذاشتن سر من، از دست نمیدن. من فقط ۵ سالم بود که مادرم هربار حرف میزدم بهم میگفت دهنت رو ببند! و پدرم بهم میگفت تو کودنی! هیچوقت نمیتونی یک کاری رو درست انجام بدی! من از تنهایی شروع به خوندن کتابها کردم. هرروز کتاب میخوندم. کتابهای یک دریچهی نور بودن. از دست رفتارهای خانوادهام به کتابها پناه میبردم. اما اونا به همین دلخوشی کوچیک منم رحم نکردن! کتابهامو جلوی چشمام پاره کردن. اونا کتکم نمیزدن، با اینکاراشون روحمو تیکه تیکه میکردن.📚🔪 قبلاها فکر میکردم اگر برم مدرسه شاید اوضاع عوض بشه. اما اونجاهم دست کمی از خونمون نداشت. آدمهای مریضی که دوست داشتن هرجوری هست آزارت بدن، همه جا هستن! پس تصمیم گرفتم ازشون انتقام بگیرم… از همشون… یکبار انقدر عصبانی شدم که از شدت عصبانیتِ من، وسایل روی میز تکون خوردن… اونجا بود که فهمیدم من یک قدرت جادویی دارم… من میتونم با ذهنم اجسام رو تکون بدم، حالا وقتشه از همشون انتقام بگیرم!
تابستانی که همه چیز را بر باد داد-خطر اسپویل❌💢 تابستان ۱۹۸۴ سال عجیبی بود… سالی که شیطان خیلی پرکار بود… شیطان پرستی بین مردم رواج گرفته بود و کسایی که مومن بودن، حتی زمین خوردن بچههاشون رو هم تقصیر شیطان مینداختن :)) پدر ما یکی از پیروان شیطان شده بود… همیشه میگفت همین دلش میخواد حتی یکبارم که شده، بتونه شیطان رو از نزدیک ببینه … هرجایی میرفت اسم شیطان رو صدا میزد و دنبالش میگشت..👹 فکر میکردیم پدرم دیگه پیر شده و داره عقلش رو از دست میده… فکر میکردیم شده یک پیرمرد دیوانه که توی خیالاتش به دنبال شیطان میگرده و اهمیتی به رفتارهاش نمیدادیم… ولی هر روز رفتارهای عجیبش بیشتر میشد… در حدی که دیگه نمیتونستیم کنترلش کنیم! حتی کار به جایی رسید که یک روز گفت: «میخوام برای شیطان دعوتنامه رسمی بنویسم و ازش بخوام بیاد خونمون!!»🩸📜 میگفتیم اشکال نداره بذاریم دلش خوش باشه و هرکاری میخواد بکنه… ولی فکر نمیکردیم این قضیه انقدر برامون دردسرساز بشه:)) اون دعوتنامهاش رو نوشت و حتی برای اینکه شیطان ببینه در صفحهی اول روزنامه هم چاپش کرد :)) کل شهر پر شده بود از پچ پچ همسایهها… همه میگفتن پدر پیر ما دیوانه شده و پشت سرمون بهمون میخندیدن😓… مدتی گذشت و کم کم همه داشتن ماجرای دعوتنامه رو فراموش میکردن که اون پسر وارد شهر شد… کل مردم شهر ما سفید پوست بودن و اون پسر اولین سیاه پوستی بود که بعد از مدتهای طولانی به شهرمون اومده بود عجیب تر اینکه چون هم سن و سال من بود، رفتم جلو تا باهاش صحبت کنم و وقتی اسمشو پرسیدم عجیبترین جواب ممکن رو داد !! گفت من شیطانم :))❗️ میگفت یک نفر برام دعوتنامه فرستاده و بخاطر همین اومدم !! لباسهاش کهنه و مندرس بودن و دست و صورتش کثیف بودن، گفتم حتما یک پسر بی خانمانه که اومده از این فرصت استفاده کنه.. به هرحال با خودم بردمش خونمون چون خیلی جدی میگفت من شیطانم و باید پدرت رو ببینم! 🫢 اون از جهنم و کارهای شیطانیش میگفت… هیچکس جدیش نمیگرفت و همه فکر میکردن یک روز دروغهاش لو میره… اما به محض ورودش به این شهر اتفاقات وحشتناکی افتاد !!😰 اتفاقات عجیبی که کم کم داشت تمام همسایههارو میترسوند… یعنی این اتفاقات ربطی به این پسر داشتن یا واقعا تصادفی بودن؟ این پسر واقعا شیطان بود !
معرفی**خطر اسپویل❌💢همه قریبه ن وختی خدت هم قریبه ای داستان فرازمینی ای شگفت انگیز است که برای تحقیق به کرۀ زمین می آید. حضور این فرازمینی تنها و غریب و سردرگم در کرۀ زمین و ارتباط او با شخصیت های منحصربه فردی که با آن ها ملاقات می کند دستمایۀ داستانی خواندنی، پرمفهوم و آموزنده شده است. جامنی، این فرازمینی سردرگم و جویای واقعیت، با حضور کنجکاوانۀ خود در کنار این شخصیت ها این فرصت را به آن ها می دهد تا درد دل کنند، آنچه تا پیش از آن محروم بوده اند. به این ترتیب، می توان گفت این کتاب داستان دوستی، عشق و انسانیت است. اما در کنار موضوع خوب کتاب آنچه آن را جذاب تر کرده غلط نویسی تعمدی نویسنده است؛ این غلط نویسی مخاطب را به خوانشی دعوت می کند که نیازمند دقت و تمرکز و تفکر است.
#در_قفل_شده..خطر اسپویلل💢 ۱۰ سال پیش پدرم بخاطر من به زندان افتاد اون قاtلیه که فقط دخترهارو میکشه اونم دخترهایی که چشمهای آبی دارن… وقتی خیلی کوچیک بودم که یه شب به اتاق کار پدرم رفتم ولی اونجا داخل یکی از صندقچه ها با یک دختر با چشمهای آبی و دستهای بریده شده روبرو شدم...و بعد از حرفایی که ازش شنیدم به پلیس لوش دادم بعد از دستگیر شدن پدرم مادرم خودkشی کرد… ولی هنوز که هنوزه گذشت تاریکم دست از سرم بر نمیداره مدتهاست اسم و فامیلم رو عوض کردم و توی یک بیمارستان کار میکنم… تا اینکه خبر شنیدم که اطراف بیمارستان جnازهی دخترهای چشم آبی که دستهاشون بریده شده پیدا میشه! چطور ممکنه؟ پدر من که خیلی ساله تو زندانه! پس این کار کیه؟
لایک جدید
تستچی معرفی کتاب! را لایک کرد.
5 ساعت پیش
عرررر برای اولین باررر
بک میدم
دم ناظر گرم تا گذاشتم منتشر کرد🫂🥰
فقط ماتیلدا رو خوندم متاسفانه
عع
نباید همشونو میخوندم ، این دنیا دیگه ارزش نداره😔
واوووو خوبه ک
ماتیلدا خیلی خوبه 💛
میخوام تابستانی که همه چیز را بر باد داد رو بخونم 🤝
هوم
اونووخیلی دوس دارممم
🖇️
موفق باشی ✨
همچنین
عالی بود
مثل چشات
تابستانی که همچیز را بر باد داد میخوام بخونم ❤️
انتخابت درست
ماتیلدا رو خوندم :))
خیلی باحاله 🤝
من فیلمشو دیدم
ا چه جالب منم دیدم فیلمشو 🤝😁
واو