سلام دوستان من، من داستان ولفینوز رو قسمت اولش رو نوشتم اگه دوست داشتید بخونیدش
یک خانواده چهار نفره به اسم خانواده استرنج آدم های عادی بودند ، ولی پنج سالی میشد که هنگام نقل و مکان به طرز عجیبی وارد یک جهان دیگری شده بودند ، آن جهان پر از نیمه انسان هایی با قدرت تغییر شکل دهنده بود. خانوداه استرنج وارد کشوری به اسم الدریدا و در یکی از شهر های آن به اسم الدوریا شده بودند ، و در آن کشور فقط گرگینه ها زندگی میکردند ، انسان هایی که گوش و دم گرگ مانند داشتند و خانواده استرنج با خانه خانواده چهار نفره گرگینه که آنها هم درحال نقل مکان بودند ، یک خانه دیوار به دیوار را پیدا کردند و به مدت پنج سال باهم در آن خانه زندگی میکردند تبدیل به یک خانواده هشت نفره خوبی شده بودند. رابین پسر کوچک خانواده استرنج با موهای سیاه و چشمانی سبز فقط ده سال سن داشت در یک اتاق روی تخت نرم و گرمش خوابیده بود ، آفتاب از پشت پرده پنجره روی صورتش تابیده بود باعث شد از خواب ناز بیدار شود ؛ رابین استرنج چشمانش را مالید و روی تخت نشست و به خاطر خواب آلودگی احساس گیجی بهش دست داد و غرلند کنان گفت:(( اه لعنت به این آفتاب نمیزاره یکی دو دقیقه بخوابم)) دورباره دراز کشید و پتوی پارچه ای سفید را روی صورتش کشید تا آفتاب چشمانش را اذیت نکند. دختری ده ساله که موهای قهویی و چشمان آبی داشت ؛ گوش و دم گرگ مانند هم داشت اسمش ریرا بود. ریرا تازه از خواب بیدار شده بود و لباس خواب گلی گلی بر تن داشت و موهایش ژولیده بهم ریخته شده بودند ، ریرا خواب آلود بود خمیازه ای کشید و بلند شد. دمپایی صورتی خرگوشی اش را پوشید به سمت اتاق رابین که در چوبی داشت رفت و چند باری در زد - هی رابین زود باش بیدار شو امروز قرار بود از والیدن هامون اجازه بگیریم تا بریم افتتاحیه کتابخونه رو ببینیم یادت میاد رابین با شنیدن این حرف هول کرد و با صورت روی زمین چوبی افتاد - این یکی حتماً جاش میمونه رابین از اتاقش بیرون آمد و خمیازه ای کشید:(( حتماً توی این ساعت باشه نمیشد ساعت سه ای چهاری چیزی میبود)) ریرا با شوخی خیلی محکم به پشت رابین زد گفت:((اینقدر غر غر نکن بیا بریم وگرنه دیر میرسیم ها)) رابین و ریرا لباس هایشان را عوض کردند و به نوبت وارد دستشویی شدند ، صورتشان را شستند و کمی مسواک زدند.
از پله ها پایین رفتند روبه روی آنها میز ناهار خوری چوبی هشت نفره با هشت صندلی چوبی وجود داشت. خانواده استرنج و خانواده گرگینه روی آن صندلی ها نشسته بودند و درحال خوردن صبحانه بودند اما دوتا از این صندلی ها خالی بود ، با شنیدن صدای پا گوش های خانم مالی مادر ریرا تکان خورد وقتی برگشت دید که رابین و ریرا درحال پایین آمدن از پله ها هستند و وقتی برادر بزرگتر رابین به اسم رادوین که 18 سال سن داشت ، رابین و ریرا دید خنده اش گرفت:(( چه عجب زود تر از زمان معود معمولیتون بلند شدید)) خواهر بزرگتر ریرا به اسم اگنس مانند رادوین 18 سال سن داشت لبخندی زد:(( به مناسبت روز خواصی بیدار شدید)) درحالی که رابین صندلی چوبی را به عقب میکشید تا روی آن بشیند گفت:(( نخیر مناسبت خواصی نیست)) این را گفت و روی صندلی نشست ولی بر خالف رابین ، ریرا با هیجان و شادی صدایش بلند بود گفت:(( امروز ساعت یک قراره بزرگترین کتابخونه این شهر افتتاح بشه)) مادر رابین استرنج یعنی تهمینه لبخند زد - پس به همین خاطره که زودتر از بقیه روز ها بیدار شدید روبه رابین کرد گفت:(( حاال چرا تو بیدار شدی)) رابین درحال خوردن صبحانه بود گفت:(( ریرا بهم قول داده اگه باهاش به افتاتیحه کتابخونه برم میتونم کمی پول ازش غرض بگیرم تا بازی اسپکشن 5 رو بخرم)) آقای نیکسو پدر ریرا پوز خندی زد و روبه پدر رابین یعنی فریدون کرد:(( پسر عجیبی داری)) فریدون شانه ای باال انداخت:(( خوب آره واقعا)) بعد از صحبتشان بدون هیچ حرف دیگری ً عجیبه شروع به خوردن صبحانه کردند کاسه ای از سوپ داغ بخار پز شده بود ؛ رابین و ریرا خیلی سریع صباحانه اشان را تموم کردند و به بیرون خانه رفتند و خیلی آرام و قدم زنان از خیابان ها و کوچه های شهر رد شدند وقتی به نزدیکی کتابخانه رسیدند تمام گرگینه ها در آنجا صف کشیده بودند و منتظره افتتاح و باز شدن کتابخانه بودند . آقای میگنریو موهای زرد داشت و چشمانش هم آبی بود ، گوش و دم زرد گرگ مانند داشت ؛ کت و شلوار مشکی با کراوات قرمز بر تن داشت قیچی بزرگی در دستانش بود بعد از شمارش معکوس که مردم مشماردند - پنج ، چهار ، سه ، دو ، یک
آقای میگنریو باند قرمزی را از وسط قیچی کرد و تمام آن مکان پر از شادی و زوزه گرگینه ها شد چون خیلی وقت بود که در آنجا هیچ کتابخانه ای وجود نداشت ، گرگینه ها وارد کتابخانه شدند. وقتی رابین و ریرا به داخل کتابخانه رفتند بالا فاصله تحت تائثیر قرار گرفته اند داخل آن مکان پر شده بود از کتاب های متنوع بود. کتاب هایی از داستان های قدیمی تا داستان های امروزی بود ، ریرا در قفسه دنبال یک کتاب میگشت
کتابی او را جذب کرد، یک کتاب سبز روشن بود و اسم کتاب با رنگ طلایی نوشته شده بود " باغ مخفی " و زیر کتاب اسم نویسنده را هم با رنگ طالیی نوشته بودند " اثر فرانسیس هاجسون برنت " رابین ، ریرا را دید که از شدت هیجان و خوشحالی چشمانش برق میزند پرسید:(( این کتاب رو دوست داری ؟)) ریرا با خوشحالی چشمانش را بست و گوش های قهویی گرگ مانندش را تکان داد:(( معلومه که این کتاب رو دوست دارم )) رابین و ریرا روی صندلی نشستند ، رابین با بی حوصلگی دست راستش را زیر صورتش گذاشته بود و برای اینکه حوصله اش سر نرود به ریرا گفت:((میشه کمی بلند بخونی تا من هم بشنوم)) ریرا هم لبخندی زد:(( خیل خوب باشه)) یک داستان فانتزی درمورد سرزمین جادویی و حیوانات سخنگو بود را شروع به خواندن کرد ، رابین که عالقه ای به داستان گوش کردن نداشت مجزو این داستان شد و با عالقه به داستان گوش کرد . وقتی خواندن ریرا تمام شد رابین با هیجان شکه شده بود گفت:(( واو ... این عجیب ترین داستانی بود که شنیدم و ماجرا های کلیشه ای نداشت)) ریرا با شنیدن این حرف رابین خنده اش گرفت -من که بهت گفتم نظرت عوض میشه از اونجایی که قد رابین از ریرا بلند تر بود ، ریرا به رابین گفت:(( میشه این کتاب رو سرجای خودش بزاری)) رابین کتاب را از ریرا گرفت تا آن را به داخل قفسه شماره 1392 بزاره ولی وقتی خواست این کار را انجام بدهد پایش لیز خورد روی زمین افتاد و یک کتاب چوبی بزرگ که ورقه های کهنه و پوسیده 500 صفحه ای داشت و یک برامدگی شبیه به صورت گرگ از روبه رو به رنگ طالیی داخل برآمدگی حلقه طالیی بود و چشمان گرگ با یاقوت قرمز درست شده بود زیر آن به رنگ طالیی نوشته شده بود " ولفینوز " نزدیک بود به سر رابین برخورد کند اما خوشبختانه آقای میگنریو کتابدار کتابخانه قبل از برخورد کتاب به سر رابین آن را گرفت گفت:(( مواظب باش مرد جوان)) رابین بدون اینکه به حرف میگنریو گوش کنه به کتاب نگاه کرد نوشته آن را خواند -ولفینوز هه آدم رو یاد کتاب جادویی فیلم ها میندازه آقای میگنریو چشمکی زد -چون این کتاب جادویه اگه دوست داشته باشی میتونی این کتاب رو با خودت ببری این رو یک هدیه در نظر بگیر
آقای میگنریو کتاب را به رابین داد و رابین نمی دانست چه بگوید فقط تشکر کرد. رابین و ریرا نزدیکی های ظهر ساعت چهار از کتابخانه خارج شدند و همینطور که ریرا قول داده بود به سمت فروشگاه بازی های ویدیویی رفتند تا بازی اکسپنشن 5 روبخرن و بعد از کمی معطلی راهی خانه شدند وقتی به داخل خانه رفتند فریدون پرسید:(( خوب چطور بود..... و اون کتاب چیه)) ریرا کتاب را نشان داد:(( کتابدار کتابخانه این رو بهمون هدیه داد)) رادوین نگاهی به کتاب کرد گفت:(( چه جالب االن میخواید برید کتاب رو بخونید)) قبل از اینکه رادوین حرفی بزند خانم مالی توی صحبت او پرید - اول بهتره ناهار بخورید بعد اگر خواستید برید کتاب رو بخونید تهمینه هم سرش را به نشانه تائید تکان داد - مالی درست میگه سر میز ناهار بودند رادوین از برادر کوچکش رابین پرسید:(( حاال چرا بازی ویدیویی اکسپنشن 5 رو میخواستی )) رابین هم در جواب برادر بزرگترش گفت:(( این یک بازی اول شخص شوتر جهان بازه برای عینک واقعیت مجازی وی آره و کیفیت بازیش جوریه که با دنیای واقعی مو نمیزنه به جز اینکه بازیه و قراره سال 2025 میالدی جی پی ای 6 یک اسپین آف از این بازی بیاد که 12 ساله دارن میسازنش و امروز صبح پنج دسامبر تریلرش اومد)) بعد از تموم شدن حرف رابین آقای نیکسو گفت:(( وای نمیدنستم انقدر این بازی ویدویی رو دوست داری)) ریرا روبه خواهر بزرگترش اگنس کرد - ببینم شما امروز چیکار کردید - هیچی نشستیم فیلم دیدیم و فیلم جالبی هم نداشت فریدون گفت:(( میخواید بدونید ما چیکار کردیم)) درحالی که چشمان رابین و ریرا حالت کسالت شده بود باهم و هم زمان گفتند:(( رفتید ورزشگاه فوتبال و فوتبال تماشا کردید و پف فیل پاکتی خوردید)) آقای نیکسو یقه لباسش را جلو کشید و آب دهنش را قورت داد - درسته خنده ای از روی ترس کرد ، بعد از صرف ناهار رابین و ریرا از پله های چوبی بالا رفتند و وارد اتاق شدند ، در را بستند چراغ اتاق رو هم روشن کردند تا بدون هیچ سروصدایی کتاب ولفینوز رو بخوانند ولی وقتی کتابو باز کردند هیچ نوشته ای حتی یک کلمه هم داخل آن نوشته نشده بود ، ریرا گفت:(( عجیبه هیچی توش نوشته نشده البته عجیب هم نیست شاید به خاطر قدیمی بودنش جوهر هاش پاک شدند)) رابین کتاب را براداشت تا دقیق تر به آن نگاه کند - یا شایدم با جوهر نامرئی نوشته شده کتابو جلوی آفتاب گرفت تا نوشته های آن ظاهر شود ولی هیچ اتفاقی نیفتاد ، آنها کتاب را روی زمین چوبی گذاشتند و درحالی که نشسته بودند به کتاب نگاه میکردند رابین میخواست حرفی بزند اما چشمای یاقوتی قرمز کتاب بدون آنکه آنها متوجه شوند درخشید و ناگهان کتاب به خودی خود ورق خورد صفحه 250 از ولفینوز 500 صفحه ای باز شد رابین و ریرا خیلی
ترسیده و گیج شده بودند ، ناگهان قسمت صفحه 249 کتاب یک تصویری باز شد داخل آن تصویر به صورت زنده اتاق ریرا را نشان میداد که رابین و ریرا در آن اتاق هستند رابین فکر میکرد این هم یکی دیگه از شوخی های احمقانه برادرش است پوزخندی زد گفت:(( اوکی داداش رادوین شوخی بامزه ای بود اگه اینجا دوربین مخفی چیزی گذاشتی بگو)) ریرا با دقت بیشتری به کتاب ولفینوز نگاه کرد حتماً و مطمئن نبود این یک شوخی است یا نه - فکر نکنم این شوخی باشه رادوین - خوب چرا - چون ام خوب خودت نگاه کن رابین به حرف ریرا گوش کرد دید تصویر درحال محو شدن از صفحه 249 کتاب بود ، یک دفعه ای نور طلایی ظاهر شد و اسم آنها را نوشت " رابین استرنج و ریرای گرگ " یک صفحه ورق خورد ودر بین وسط صفحه 250 و 251 کتاب با خط عمودی نور مانند سفید و طالیی شروع به درخشیدن کرد. ریرا ترسیده و وحشت زده به رابین نگاه میکرد گفت:(( رابین دستات)) و رابین هم دست کمی از ریرا نداشت با ترس به ریرا گفت:(( ریرا دستای خودت رو نگاه کن)) وقتی هم رابین و هم ریرا به دستایشان نگاه کردند دیدند نوک انگشتانش درحال پودر شدن است و از شدت ترس وحشت فریاد زدند ولی به خاطر جادوی کتابی که رخ داده بود، خانواده آنها صدایشان را نشنیده بودند ، کل بدن آنها درحال پودر شدن بود و مانند گردباد به داخل کتاب کشیده شد و کتاب بسته شده بود و درخشش چشمان یاقوتی قرمز کتاب محو شد. در یک جنگل سرسبز پودر هایی از آسمان وارد جنگل شدند و رابین در جنگل پدید آمد اما لباس هایش متفاوت بود چرا که یک ژاکت چرمی قرمز کاله دار به همراه دستکش چرمی سیاه نصف انگشتانش را پوشانده بود، شلوار جین سیاه و کفش خاکستری بر تنش بود ؛ وقتی ریرا در جنگل پدیدار شد او دیگر شکل نیمه انسانیش را نداشت بلکه تبدیل به یک گرگ بزرگ قهویی سفید پنج متری با چشمان آبی شده بود. وقتی رابین و ریرا همدیگر را دیده بودند گیج و در شوک بودند باهم و هم زمان گفتند:(( تو دیگه کی هستی ..... من کیم .... خودت کی هستی)) رابین گفت:(( من رابینم)) و ریرا هم گفت:(( منم ریرا هستم)) - ولی رابین تو که هیچوقت دوست نداری همچین لباسی رو بپوشی - ریرا مگه اینطوری نبود که گرگینه ها توی یازده سالگی قدرت تغییر شکل دهنده اشون فعال میشه پس چرا تو الان این شکلی هستی ریرا بیشتر از گیج و سردرگم شده بود گفت:(( من نمیدونم چرا و الان هم نمیتونم به حالت نیمه انسانیم برگردم)) رابین هم مانند ریرا گیج و سر در گم بود:(( من هم نمیتونم این لباس های مزخرف لعنتی رو از تنم در بیارم)) اوضاح برای رابین و ریرا از این هم بدتر شده بود چرا که سرباز های زیادی با نیز های بزرگ و نوک در دستشان بود دور آنها حلقه زده بودند و آماده حمله کردن به رابین و ریرا بودند رابین دستانش و ریرا پنجه های جلو اش را بردند بالا باهم و هم زمان گفتند:(( بدبخت شدیم))
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
جالب بود
ممنون نظر لطفتونه
تو یه نویسنده عالی هستییییییییی
به نظرت باید چیکار کنم که ناظر تستامو رد نکنه من فقط قسمت چهارم ولفینوز رو خواستم منتشر کنم اونوقت رد شد😩😔😔😔😔
فالوت کردم فالوم کن...