نمیدونم... فقط شاید حرفایی که همیشه برای خودم بوده رو دلم میخواد یکی غیر از خودم هم بدونه... البته کی میدونه شاید یک روز دفترچه کوچیک پر از حرفم رو تبدیل به یک کتاب کوچیک تر و پر حرف تر از خودش کردم..
چشم ها ترسناک ترند یا حرف ها؟ همیشه برایم سوال بود.. اما هیچ گاه نفهمیدم.. هر زمان که به عمق ماجرا نگاه میکردم و ساعت ها به آن می اندیشیدم ، در آخر به این نتیجه میرسیدم که من از هر دو میترسم؛ یک فرد میتواند با زبانش دروغ بگوید و با چشم هایش دروغ خودش را برملا کند. دیگری میتواند با زبانش حقیقت را بگوید و با چشم هایش کاری کند که در حرف هایش به شبهه بیافتی ، برخی افراد لحنی بی حس در بیان کردن حرف هایشان و چشم هایی پر از احساسات دارند ، گویی موجودی آن هارا تسخیر کرده و با چشم هایشان التماس میکنند که نجاتشان دهی ؛ می بینی؟ هر چقدر که به آن فکر میکنی بیشتر متوجه میشوی که توهم باید مثل من از هر دویشان بترسی، اما کسی این هارا میگوید که خودش بی حس ترین چشم ها و صورت را دارد..
من دنبال توجیه نبودم و گذاشتم همه چیز بگذره، بدون این که بهش دست بزنم یا برای توضیح ظاهر داغونش تلاشی بکنم. گذاشتم همه چیز همونطور ظالمانه بمونه که آدم بده من باشم و میدونستم نباید به اونی که آسیب دیده بود بیشتر از این صدمه بزنم. اما گذاشتم اتفاق بیفته و حالا واقعا آدم بده من بودم اون دستی بود که به سمتم دراز شد تا منو از تاریکی بیرون بکشه، و من اونو توی تاریکی هل دادم. و توی اون لحظه به این فکر میکردم که اگه میتونستم، فقط اگه میشد زمان رو به عقب برگردونم شاید اون رو جزو فهرست "نباید ها"ی زندگیم مینوشتم.
غم ها رشد میکنند و جایی سیاهی تنها چیزیس که قابل دیدن است و بعد، طوری آرام میشوی انگار که هیچ غمی وجود نداشته است.. یک جور حس بی حسی و یا عادت..؟ کسی نمیداند اما اگر مدت زمان طولانی را مثل من در سیاهی چشم هایش غرق شوی.. احساس من را درک میکنی. و من میدانم که هیچکس حرف هایم را نمیفهمد.. حتی خودم !
اون تنها دلیل نفس کشیدن من نبود اما بزرگترین دلیلی بود که بخوام "زندگی" کنم؛ وقتی فقط به آرومی لب میزد که چقدر براش مهمم. و گوشه ی ذهن من چه مرگش بود که از، از دست دادن دلیلها نمی ترسید؟ چه بلایی سر بخشی از من اومده بود؟ توی ذهن آشفته ی من همیشه یه جنگ بزرگ بود. اما اون.. قوی بود . عشق او قوی بود. و من به دلیلهام چنگ زدم تا سقوط نکنم..
من یه قلب شکسته داشتم و اون قلب سالمش رو بین هردومون تقسیم کرد. اون چشم ها از اون قلب شکسته که برای تپیدن التماس میکرد بهتر از هر چیزی مراقبت میکرد. بدون اینکه بترسه وقتی قلب تیکه تیکهم جون بگیره قلب پاکشو نابودش کنم.. و اینجاست که من قسم میخورم که هیچوقت قدر شناس نبودم..
حتی اگه هوا طوفانی باشه، حتی اگه چشم هات مثل یه دریا امواج و نا اروم باشه میتونم وانمود کنم نسیم ملایم بهاری میوزه و به روت نیارم که چقدر حالت بده و تو هم احساس کنی که واقعا حالت بد نیست واقعا چشم های نا ارام و ذهنی متشنجی نداری فقط کافیه کنار تو باشم فقط کافیه تو لبخند بزنی..
وای یادمه ممد این پستمو لایک کرده بود😭
چرا اینقد احمق بودم... که اخر جملاتم همش... نقطه میزاشتم...
الان ببشتر تحمق تر شدم...
بعد گذر زمان الان میفهمم که همه اینا میتونست حرفایی باشه که تصور میکردم اون توی ذهنش میزنه و من فقط خودمو جای اون گذاشتم، توی خیال خودم
و الان تنها چیزی که میدونم اینه که جنگ ادمو عاشق تر میکنه
وای خیلی زیباا بود🥹🥹
پست اخرم؟
رمز اکانت قبلیم یادم نیومد نتونستم واردش شمممم
ابرکیییی، من همون ایکو قبلیمممم
تبریک مبگمممممم ابرکی😭😭
مرسیی :-:😭
عیجان
ولی زیبایی این پست🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐
وایی این تست رو حدود همون یکسال پیش که منتشر شدش دیدم اصلا هر بار میبینمش باهاش حال میکنم خیلیی خوبهه😭💔
قربان شما😭😭