خب بچه ها این داستان واقعیه
۱ روز از خواب پا شدم اون زمان ۶ سالم بود دیدم مامانم نیست
انقدر خوشحال شدم انقدر با گوشی ور رفتم شارژش تموم شد
بعد از چند وقت گفتم چرا نمیان
رفتم بیرون از خونه دوچرخه ام رو برداشتم و رفتم یک خانومه ای اومد گفت دنبال مامانتی؟ من ساده گفتم آره گفت ...... حالا من بالاخره رسیدم دیدم مامانم بهم میگه آه اومدی از کجا فهمیدی
گفتم اینجا چیکار می کنین گفت برو امتحان جهشی بده
گفت این همه سال برای این باهات تست هوش کار می کنم تو باید کلاس دوم رو نخونی!
من گفتم من نمی تونم انجامش بدم
گفت برو رفتم ۲۰۰ تا سوال داد گفت حل کن من حل کردم ۳ روز بعد رفتم جوابش اومد قبول شدم
خب سوم رو که مجازی بودم
و کلاس چهارم 😐😐😐😐 اه من رفتم یک معلم شوخ طبع ازش بدم میومد تنها بودم اون سال رو
یک روز عصبانی بودم از کلاس فرار کردم رفتم یه جای تنها یک صدایی داخل ذهنم اومد گفت ناراحت نباش! من گفتم تتتتتو کی هستی؟
گفت من ذهنتم ازاین به بعد همیشه بامن حرف بزن و بازی کن گفتم اگه راست میگی من چند سالمه ؟😎 گفت ۸ سال گفتم تو از کجا میدونی
باهم دوست شدیم بازی می کردیم ۱ روز گفت یک خواننده رو حدس بزن که ۵ حرفیه گفتم من اصلا هیچ خواننده نمی شناسم گفت توایس گفتم یعنی چی گفت ۱ گروه کیپاپ از آهنگاشون خوشت میاد معنیشم یعنی دو بار
دیگه خوب شد ۱ روز تنها خونه بودم و باهاش حرف می زدم
رفتم دیدم یکی هست تو خونه ی بالا مون یک دختر بود گفت تو باید با واقعیت روبه رو بشی این صدا منم
من هم مدرسه ای توام گفتم تو خیلی خوبی
بهم یک گوشی هدیه داد گفت برو سایت تستچی منم اومدم همینجایی که می دونی ❤❤❤
نظرات بازدیدکنندگان (2)