
تمامشون نوشته های خودمه لطفا کپی نکنید!

قاصدک جان، سلام! برایت نامه ای دارم، ممکن است کمی احمقانه باشد اما خب، چه بگویم؟ باید برایت بنویسم قاصدک جان یادت میآید؟ آن روز های دیرینه که ما کودکان خردسال با ذوق و شادمانی تورا در دست میگرفتیم. مادر میگفت ارزو هایمان را به گوش خدا میرسانی، ما نیز با اسوده خاطری و ذوق ارزو های بچهگانهیمان را برایت نجوا میکردیم و تورا به دست باد میفرستادیم... قاصدک جان هنوز به پیشواز خداوند نرفتی؟ قلب هایمان از انتظار خشک شد؛ ما بزرگ شدهایم اما هنوز هم، در انتظار بر آورده شدن آرزو های بچهگانه ای هستیم که به تو گفتیم. چه شد قاصدکم؟ راه را گم کرده ای یا حرف هایمان را به فراموشی سپردی؟ دلهایمان پوسید! مادر بزرگ همیشه میگفت قاصدک ها قاصد بهار اند. قاصدک جان میشود؟ اینبار بهار را به دل هایمان بیاوری؟ سال هاست دل های این مردم خزان شده و زمین هایشان از برف سوزناکِ غم پوشیده است، پس کجایی؟ بهار را مهمان دل های مُرده این مردم بی پناه نمیکنی؟ قاصدک جان دلتنگت هستم، باشد که باز گردی و با خود بهار را میهمان کنی تا نامه ای دیگر، بدرود #برای_قاصدک

قاصدک جان سلام! خواستم برایت نامه ای بفرستم. قاصدک جان این روز ها، هوا سخت دلگیر است. سوز سرما شلاقی بر دلهایمان است و نور آفتاب گرمایی جان گیر؛مردم این شهر توان زندگی ندارند، اصلا زندگی نمیکنند! قاصدکم میدانی؟ این مردم از درون مردهاند؛ این شهر، شهرِ مردگان متحرکیست که برای زندگی سگ دو میزنند. ذهن ها از ضربه افکار کبود و دل ها در زیر فشار بار های احساسات دارند له میشوند. قاصدکم این شهر شب ها را مرده و روز، برای لحظه ای زندگی تا لب مرزِ مرگ میکشاند. قاصدک جان زندگی در اینجا مانند این است که در میدانی بزرگ خود را به چوبه ای ببندی تا مردم در صورتت تف کنند و به حقارتت بخندند و در همان حال گاوِ سیاهِ چشم قرمز احساسات بسویت حجوم می اورد و بدن بیجانت را تکه پاره میکند. قاصدکم، ما منتظر تو و بهار تو هستیم. نه آن بهاری که در چهار فصل سال خلاصه میشود. نه! ما منتظر بهار در دل های مردهیمان هستیم! بهاری که بوی روح زندگی میدهد... #برای_قاصدک_۲
در زمانه ای که مردم چشمهایشان کور و گوش هایشان کر است، فریاد زدن چیزی جز درد سوزناک گلو به همراه ندارد، این مردم سال هاست چشمان خود را بر حقایق دنیا بسته اند و گوش هایشان را کر کرده اند و با لبخندی دروغین در رویا های افکار خود زندگی میکنند؛ این زمانه طاقت شنیدن حقیقت را ندارد چرا که خیلی وقت است در دروغی شیرین خود را گم کرده اند 𝐸𝓋𝑒𝓁𝓎𝓃
در کرانه این آسمان لایتناهی، به سوسوی باد قصه گو گوش میسپارم و رویای مبهمم را در آغوش میکشم.در انتظارت برگان درخت پژمرده را میشمارم و یک قدم به مرگی ابدی،پایانِ زندگانیم نزدیک تر میشوم، در انتظار تو... که هرگز نخواهی آمد:) 𝐸𝓋 𝑒𝓁𝓎𝓃
در خیالاتم "عشق" همچون جویباری روان و خنک بود که کویر قلبم را سیراب میکند و به او نشاط میبخشد، افسوس که تو با همین "عشق" زبانه "آتش" را بر جان ریشه های "دلم" انداختی و آن را به نابودی رساندی، قلبم نه تنها سیراب نشد و شادی نیافت بلکه همان جرعه آب کوچکش هم با گرمای سوزان آتشِ عشق یه خشکی گرایید و قلبم خمچون خاک بیابان ها ترک برداشت و "شکسته شد".. 𝐸𝓋𝑒𝓁𝓎𝓃
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
اگه پست بیومو لایک کنی ۳ تا پست آخرت لایک میشه:))