با پارت جدید داستان پاترهدیمون با نام مبهم نمردند تا آرزوی مرگ کنند در خدمتتون هستیم.
وقتی وارد سرسرا شدند،دنیز تازه متوجه شد شب شده،و او حتی ناهار نیز نخورده است. کل تیم در انتهای میز نشستند. دنیز با دودلی گفت《اممم_مَ....منم میتونم بشینم؟》 راجر گفت《مسخره بازی در نیار بکپ سر جات،اون پارچ رو هم بده،خدا هم دراکو رو لعنت کنه!》دنیز بیاخیار خندید《چرا؟》 《چون نزاشت یه ناهارم بخوریم. دارم از گشنگی میمیرم!》 میا که به نظر میرسید روی استخوان هایش پوست کشیدهاند،مشتی حواله بازوی عضلانی راجر کرد《مرض!همیشه گشنه!》میا انگشتانش را فشرد چون معلوم بود که از ضربهای که به راجر زده،خودش دردش گرفته است. راجر نگاهی به میا کرد《میا نشکنی!من نمیتونم جواب ننه بابات رو بدم》میا چپ چپ به راجر نگاه کرد《گم شو بابا》 آنجلینا گفت:《خو راس میگه میا!یه چیزی بخور!پوست و استخونی!اینجوری نمیتونیم کسی رو شکست بدیما!》 میا درحالی که بشقابش را پر میکرد گفت:《حالا مثلا خیلی خوبه شما همتون خیلی گندهاین؟》 دنیس تایید کرد《راس میگه》 متیو خندهای کرد:《فقط خودم،نه مثل راجر و آنجلینا اندازه دیوارم، نه مثل میا و دنیس،که اگه فوتم کنن بشکنم!》 در تمام مدت،الکس حواسش پی دفتری با جلد چرم قهوهای بود. راجر که کنارش نشسته بود دفتر را گرفت:《بهبه!چه پیشرفتی کردی آقا!جون جدت امتحان برسونی ها!》 آنجلینا نیز به دفتر نگاه کرد:《اوهو!راست میگه الکس!تو مسابقات شرکت کن!》 الکس بیحوصله دفتر رو گرفت:《هنوز دارم رو ورد های بیکلام کار میکنم. درضمن هنوز هفده سالم نشده》 آب در گلوی دنیز ماند. کمی سرفه کرد و در آخر،با مشت های آنجلینا که به پشت کمرش میکوبید حالش جا آمد.
دنیز با حیرت گفت:《یعنی چی هنوز هفده سالت نشده؟من،من فک کردم تو دانش آموز تجدیدی هستی!》 راجر گفت:《این؟این خرخونمونه!》 آنجلینا اصلاح گرد:《درس خونمون!آخه بیشتر وقتش رو بجای خرخونی روی یادگیری ورد ها و طلسم ها میکنه!میخواد تو جام جهانی های دوئل شرکت کنه!》 دنیز گفت《با یه وردی چیزی انقدر خودتو شبیه بزرگسالا کردی؟》 الکس لبخند محوی زد. جوری که انگار به یک بچه شش ساله شمردن را یاد میداد گفت:《بعضی از جادوگر ها و صاحره ها سن جسمانی و چهرشون بیشتر نشون میده. البته این تا یه سن مشخص پیش میره و بعد از اون،سن آدم جوون تر دیده میشه. به عنوان مثال،وقتی هنوز چند روزه هست،میتونه راه بره،یا وقتی هفت سالشه،مثل بچه های پانزده ساله میمونه.و وقتی به سنی برسه که حدودا سی ساله نشون بده،دیگه بزرگتر نمیشه. بعد ها حتی اگه هفتاد سالشم بشه،باز همون سی سالگی رو نشون میده. مثلا سه قلو ها لویپن. هرسه این ویژگی رو دارن ولی توی دختره،فلور! بیشتر از همه هست! ما،یعنی من و سه قلو ها سِنِکتوسیم》 متیو ضربهای به سر الکس زد:《البته این عمو،عقلشم مثل بدنشه》 الکس کاملا فروتنانه خندید《من فقط یکم بیشتر درس میخونم. مثل تو و دنیس کل روز رو به نخ بستن به گریفیندوری ها صرف نمیکنم. بجاش دو دور بیشتر درس رو میخونم،و ورد هارو تمرین میکنم.》دنیز گفت《پسچرا بیشتر سِنِکتوس نداریم؟》 الکس جواب داد《چون توی هر ده سال فوقش پنج تا به دنیا میاد. هر سالم میریم سنت مانگو که سن جسمانیم رو بگن. مثلا من الان بین بیست پنج و بیست ششم.》 راجر درحالی که ران مرغی را به دندان میکشید گفت:《ولی حداقل وقت غذا اون دفتر یاداشت هات رو کنار بزار》 دنیز پرسید《میتونم به دفترت نگاه کنم؟》 الکس دفتر را از آنجلینا گرفت،و به دنیز داد. دنیز نگاهی به آن کرد: (ورد کور کردن موقت:آموخته شد|بیکلامش آموخته شد ضد طلسم کور کردن موقت:آموخته شد|بیکلامش آموخته شد ورد بند آمدن موفقت زبان:آموخته شد|بیکلامش نیاز به تمرین دارد ضد طلسم بند آمدن موقت زبان:آموخته شد|بیکلامش هنوز شروع نشده.) دنیز صحفه هارا ورق زد: (ورد خلع صلاح:آموخته شد|بیکلامش آموخته شد ورد بیهوشی:آموخته شد|بیکلامش آموخته شد......) دنیز ادامه را نخواند چند صفحه عقب تر رفت: (ورد ترمیم استخوان:آموخته شد|بیکلامش آموخته شد ورد پاکسازی عفونت زخم:آموخته شد|بیکلامش آموخته شد ورد ترمیم زخم ها:آموخته شد|بیکلامش آموخته شد و.....) دنیز دفتر را بست و به الکس داد:《این ورد ها برای چیه؟میخوای،میخوای مامور مخفی چیزی بشی؟》 الکس لبخندی زد. رفتار های او واقعا مانند یک جوان بیست و چند ساله بود. اما نقطه جالب این بود که با دنیز مانند یک کودک که تازه خواندن را یاد گرفته،رفتار میکرد. اگر این نقطه را نداشت،شاید خیلی خوب کنار میآمدند. بلخره او با اساتید،فرد و جرج،دراکو و.... که سنشان از او خیلی بیشتر بود خیلی خوب کنار میآمد. الکس توضیح داد:《مسابقه های مختلفی توی جامعه جادوگری وجود داره. یکیشون دوئل کردن هست. من از سال سومم دارم برای این کار آماده میشم. تمام ورد ها و طلسم هایی که یاد گرفتم،برای دوئل مناسبه》
دنیز پرسید:《مثلا ورد کور کردن موقت،به چه کاری میاد؟》 《باعث میشه رقیبت نتونه نشانه گیری کنه. اون باید اول ضد طلسم رو روی خودش اجرا کنه،و تو در این موقع،خیلی پیشرفت میکنی.》 《بند آوردن زبون چی؟》 《باعث میشه رقیبت نتونه طلسم یا وردی رو بگه و فقط باید بیکلامش رو به کار ببنده!》 《ورد های بیکلام چه فایدهای دارن؟》 《یک اینکه از به زبون آوردن یه ورد طولانی که از وقتت میگیره،جلوگیری میکنی،دوم اینکه رقیبت نمیتونه پیش بینی کنه چه حرکتی میخوای بکنی》 دنیز آهانی گفت. همان لحضه صدای گوشخراش و مزاحم هانا لسترنج را شنید:《الکساندر جان بلک!چطوری جرعت میکنی؟》 دنیز به هانا چشم دوخت. الکس نیز با پرسش به او نگاه کرد. هانا گفت:《چطور جرعت میکنی؟تو یک اصیل زاده،با خون پاکی! هم مادر و هم پدرت از خواندان شریف بلک هستن!چطوری زبونت رو با معاشرت با این دورگه کثیف آلوده میکنی؟》 الکس پوزخندی زد. و با لحن بزرگسالانهاش،گفت:《بنظرم جای همین اصیل زاده متعصب(با تاکید بر متعصب) که عضو گریفیندور هست،توی میز اسلایترین نیست!》 راجر بلند شد.قد کوتاه هانا،در مقابل راجر واقعا کوچک بود:《و درضمن،هواست باشه با مهاجم تیم اسلایترین چطوری حرف میزنی دختره....》 راجر ارامه حرفش را با چشم غره متیو نیمه تمام گذاشت. هانا با جیغ گفت:《میخواستی به من توهین کنی؟میخواستی به من....》 آنجلینا حرف او را قطع کرد:《برگرد سر میزت وگرنه طلسمت میکنیم لسترنج!》 هانا گفت:《گندزاده کثیف!چطور جرعت میکنی با من حرف بزنی!چطور جرعت میکنی صداتو جلوی من بلند کنی؟چطوری......》 الکس حرف او را قطع کرد:《واااااااای!مثل عمهام میمونه!اصل و نسب اصل و نسب اصل و نسب!خوب که چی؟بابا فهمیدیم تو اصیل زادهای!چقدر میخوای جیغ دادی کنی و اینو همه جا جار بزنی؟گم شو برو دیگه》 هانا نگاهی به الکس انداخت. گویی حرفی نداشت بزند.از آنها دور شد.
الکس سرش را تکان داد:《واقعا خیلی رو مخن!خانواده پدری منم اینجورینا!انقدر اصل و نسب اصل و نسب میکنن که فکر کنم حرف دیگهای واسه گفتن ندارن! کلافه شدیم. به ماهم میگن به اصل خودتون خیانت میکنید و نمیدونم ماگل دوستین و اینا! اعصاب نمونده برامون!این حرفای مزخرف با پایان لرد ولدمورد و مرگخواران، شش سال پیش تموم شده》 راجر تایید کرد《از وقتی همه جرعت پیدا کردن و اسمش رو به زبون آوردن،و هری پاتر و گروهش و البته اساتید تو جنگ هاگوارتز شرکت کردن،همه چیز به کلی تغییر کرده. مثلا شرایط گرگینه ها!》 میتو گفت《البته شرایت گرگینه هارو به پروفسور لوپین مدیونیم. اون تنها گرگینهای بود که در جنگ بر علیه ولدمورد،طرف دامبلدور بود. از اون موقع،دیگه بدو کامل ماه برام یه کابوس نیست》 دنیز پرسید《تو گرگینهای؟》 《آره. قبلا معجون گرگ خفه کن میخوردم ولی رفتن به قفس ها،خیلی بهتره. آخه اینجوری دیگه،آدم میتونه حداقل زوزه بکشه》 دنیز سری تکان داد و اینبار از الکس پرسید:《با سیریوس بلک نسبت فامیلی داری؟》 《فامیل خیلی خیلی خیلی دور! درواقع،پدر پدر جد من،برادر زاده پدر پدر جد اون بود.وقتی فهمیدم معلممه،بابام شجرهنامه رو چک کرد،و فهمیدیم اون یه جورایی عموی من حساب میشه. از اون روز هی میگه عمو صداش کنم. منم هرزگاهی میگم عمو،هرزگاهی میگم قربان،هرزگاهی سیریوس،هرزگاهی پروفسور!درواقع جد من،مدتی تو آسیا زندگی کرد. تو چین. واسه همین فکر میکردن سیریوس آخرین بازمانده نسل بلکه. ولی اشتباه بود.》 آنجلینا گفت:《خوب میدونی،اگه عمو رو حذف کنی،بقیه رو ماهممیگیم. اون خیلی شوخ طبعه. در عین حال جدی.》 میا گفت:《قبلا اسلایترین جای خوبی نبود. میدونی،معمولا افراد شرور تو اسلایترین بودن. یا همشون متعصب و نژاد پرست،مثل همین لسترنج. ولی خوب، شش سال پیش انقلابی اتفاق افتاد!که اونم،همه چیو تغییر داد.》
دنیز آب کدوحلواییاش را سر کشید و گفت:《بیشتر از خودتون بگین.》 تا میا خواست حرفی بزند،غذا ها از روی میز محو شدند. وقتی دسر ها روی میز پدیدار شدند،میا گفت:《خوب ما،اعضای اسلایترین،بازیکنان کوییدویچ،چه بدونم از این چیزا هستیم دیگه》 دنیز گفت《خوب،مثلا راجر گفتی ارشدی! بقیه چیا هستن؟》 آنجلینا گفت:《پروفسور دامبلدور از من خواست ارشد دختر ها بشم،ولی من گفتم مسئولیت هام به اندازه کافی هست. اونم گفت فقط تو امور رفتاری دختر ها،نظارت داشته باشم و الکس رو بجای من ارشد کرد》 متیو چشمکی زد:《خلاصه با خوب کسانی دوست شدی!اعضای تیم کوییدویچ،ارشد ها و،خوب کلا خفنای اسلایترین》 الکس با لحن پدرانه(که مشخصا به سن عادی او نمیخورد) گفت:متیو،مثل گوجه قرمز شد!کم خجالتش بدین بچه رو!》دنیس گفت:《ارشد های گرامی وقتش نرسیده به وضایفتون عمل کنید؟》 الکس نگاهی به ساعتش انداخت:《اوهو!راجر پاشو! آنجلینا برو کتابخونه و بعدش دستشویی های دخترا رو چک کن. سال اولی ها سال دومی ها و سال سومی هارو بفرست خوابگاه. دنیس!دنیز!مستقیم خوابگاه! راجر پاشو ماهم اینارو ببریم.》 میا گفت:《اوستا به همه امر میکنی،به ماهم امر بکن دیگه》 متیو باکنایه به رفتار او گفت گفت:《راس میگه!》 الکس گفت:《اوکی شماهم برین کتابخونه،از مسئولش کتابایی که به نام من هستن رو بگیرین، هنوز تکالیف کیمیا گریم رو تموم نکردم.》 میا دلخوری و داد کشیدن سر الکس بخاطر امر کردنش را فراموش کرد:《چی چی؟تکالیف کیمیا گری رو تا الان نگه میدارن؟تا صبح روشون کار کنی به زور تموم میشه!بخدا اسنیپ سرتو میبره!》 الکس همان لبخند عاقلاندرسحیف را کرد:《میا!من همه تکالیفم رو تموم کردم. فقط مونده از روی کتابا،چک کنم ببینم درسته یا نه!بعدم پاک نویس》 متیو گفت:《پس من رفتم بخوابم》 الکس گفت:《متیو برو کتابارو بگیر بعد》 راجر بازوی الکس را گرفت:《بیا زود باش》
کاش،ای کاش،ای کاش آیلینم بود😭
فقط و فقط اما و الکس
عالی بودددد
من فوقش بتونم تا ۵٠ تا کامنت بزارم
لنی کیم خیلی گودرتمنده🥰💔
متیو باحاله
ناظرش بودم 💛
ممنونم ازتتت❤️❤️