
رمان آوای زندگیツ♡
فصل اولツ لیلی پاتر به طرف آینه اتاقش رفت.او زنی زیبا با موهای بلند قهوه ای مایل به قرمز و چشم های سبز بود.او به تصویر خودش در آینه لبخند زد و چشمکی به هری فرزند اولش زد و با لحنی مهربان گفت:هری؟مامانی چطور شده؟ هری دو ساله با ذوق دستانش را بهم زد!انگار از زیبایی مادرش به وجد آمده بود! لیلی به طرف گهواره ی پسر کوچکش رفت و اورا بلند کرد:اوه،پسر کوچولوی مامان! صدای بلند جیمز پاتر از طبقه ی پایین بلند شد:لیلی عزیزم؟نمیای؟ لیلی با شادی هری را در آغوش کشید و در اتاق را باز کرد:اومدم عزیزم! بوی شیرینی فضای گرم و صمیمی خانه را دلنشین تر کرده بود.لیلی همانطور که هری را در آغوش داشت از طبقات پایین آمد.جیمز پاتر با موهای آشفته ی قهوه ای و دست ها و صورت آردی مشغول درست کردن کیکی برای سالگرد ازدواجشان بود! لیلی هری را محکم تر در آغوش کشید و خنده ای بلند از دیدن وضعیت شوهرش کرد:اوه جیمز.اینجا چخبره؟ جیمز پاتر همانطور که با دقت کیک را در فر میگذاشت گفت:لیلی!آشپزی یکی از سخت ترین کارهای دنیاست!باورکن.... لیلی ابرویی بالا انداخت:واقعا؟اونوقت من چطوری هر روز دارم آشپزی میکنم؟!
جیمز با شیطنت خندید:واقعا نمیدونی؟خب معلومه تو نابغه ای عزیزم! لیلی با تأسف چوبدستی اش را به طرف جیمز گرفت و وردی زیر لب گفت،در عرض چند ثانیه سر و وضع آشفته ی جیمز دوباره تمیز و مرتب شد:نیازی به چاپلوسی نیست! جیمز تک خنده ای زد:ممنون عزیزم♡ لیلی با خنده هری را به بغل جیمز داد:خواهش میکنم صدای کودکانه ی لطیفی فضای خانه را پر کرد!جیمز همانطور که با هری بازی میکرد سرش را به طرف دو گهواره در اتاق پذیرایی گرفت:اوه مثل اینکه دخترای بابا بیدار شدن!شرط میبندم که آیلینه! لیلی همانطور که به جیمز چپ چپ نگاه میکرد به طرف گهواره ها رفت:جیمز،آیلین فقط ۳ ماهشه!معلومه که شیطون تره! او به گهواره ها نگاه کرد.نوزادی در گهواره دوم کاملا بیدار بود و مشت کوچکش را در دهن کوچک ترش گذاشته بود!آیلین پاتر با چشم های قهوه ای به مادرش نگاه میکرد و مشت کوچکش را بالا و پایین میکرد! لیلی با مهربانی تره ای از موهای بلند و فر قهوه ای رنگ دخترش را از روی صورتش کنار زد و خندید:اوه آیلین!نباید دستت رو بکنی تو دهنت پرنسس کوچولو!
آیلین پاتر با چشم های درشت به مادرش نگاه کرد و خندید.لیلی همانطور که از ذوق دخترش میخندید.لپ آیلین را لمس کرد:باشه، باشه،تو بردی!دختر خوشگل مامان! لیلی با کنجکاوی به گهواره سامی نگاه کرد.او برخلاف خواهر شیطون و بازیگوشش به آرامی خوابیده بود!او چشم های سبز تیره اش را بسته بود و موهای قهوه ای لختش روی صورتش ریخته بود.لیلی رو به آیلین گفت:اوه آیلین میبینی؟یذره از خواهرت یاد بگیر خانم کوچولو!ببین چه آروم خوابیده. لیلی سرش را بالا گرفت و به عکس خانوادگیشان نگاه کرد.هر سه نوزاد روی مبل بودند و جیمز و لیلی هم پشت مبل ایستاده بودند.هری دوساله با موهای پر کلاغی سیاه و چشم های سبزی درست شبیه چشم های لیلی وسط دختر ها نشسته بود.در سمت راستش آیلین با چشم ها و موهای قهوه ای فر نشسته بود.در سمت چپ هری هم سمی با موهای قهوه ای تیره و چشم های سبزی تیره تر از چشم های مادرش نشسته بود. با صدای زنگ در لیلی به طرف در برگشت:فکر کنم ریموسه!جیمز! جیمز همانطور که هری را در آغوش داشت به طرف در رفت:الآن عزیزم.
جیمز با احتیاط در را باز کرد.ریموس لوپین دوست صمیمی پاتر ها جلوی در ایستاده بود.ریموس مردی خوش قیافه با موهای تیره و پوست رنگ پریده بود و زخمی از چنگال گرگ روی صورتش بود. او دقیقا نمیدانست چرا حالا اینجا حضور دارد اما کاملا آگاه بود که نمیتواند و نمیخواهد روی حرف لیلی حرفی بزند.او با خوشرویی به جیمز سلام کرد و هری را از او گرفت:سلام رفیق.سلام رفیق کوچولو! لیلی پاتر با شادی و مهربانی به طرف ریموس چرخید و با ادب به او دست داد:سلام ریموس.حالت چطوره؟ ریموس با لبخند به لیلی دست داد و سپس دستش را پشت سرش کشید:اوه من خوبم.راستی..سالگرد ازدواجتون مبارک! جیمز با تعجب به ریموس نگاه کرد و ظرف کلوچه را از روی میز پذیرایی برداشت و آن را به طرف ریموس گرفت:موری تو واقعا زیادی دقیقی رفیق.سالگرد ازدواج مارو از کجا میدونستی؟ ریموس چشم هایش را با بیحوصلگی در کاسه چرخاند و یک کلوچه برداشت:محض رضای خدا جیمز!بهم نگو موری!وقتی بچه هات بزرگ بشن ازت یاد میگیرن!
جیمز پوزخندی زد و ظرف کلوچه را روی میز پذیرایی گذاشت:خب مگه چیه؟اونوقت بهت میگن عمو موری لیلی سقلمه ای به پهلوی جیمز زد و زیر لب گفت:من چهارتا بچه ندارم جیمز! جیمز با حالتی صلح طلبانه دست هایش را بالا برد.ریموس با ادب گازی به کلوچه زد و بلافاصله به طرف سطل آشغال دوید!جیمز برای پیشگیری دستش را روی چشم های لیلی گذاشت و غر زد:موری!اگه هری کثیف بشه لیلی میکشتت! موری تمام کلوچه را در سطل آشغال تف کرد و سپس نگاهی با ترس به هری انداخت.وقتی مطمئن شد هری کثیف نشده نفس راحتی کشید:پوف! جیمز دستش را از جلوی چشم های لیلی کنار برد.لیلی با نگرانی به طرف ریموس رفت و هری را از او گرفت:ریموس؟خوبی؟چت شد؟ ریموس با اخم به کلوچه ی توی سطل آشغال نگاه کرد و سپس نگاهی آشفته به لیلی انداخت:لعنتی..لیلی؟تو اون رو درست کرده بودی؟ لیلی با تعجب به ریموس و سپس به جیمز نگاه کرد:نه!جیمز درستشون کرده؟مشکلی دارن!
جیمز اخم کرد و با حالتی طلبکار دست هایش را به کمرش زد:مشکل؟من واسه اون ها کلی زحمت کشیدم! ریموس سر تکان داد و با لحنی بی حوصله گفت:مطمئن بودم!لیلی هرگز همچین چیز افتضاحی درست نمیکنه.اصلا میشه بگی چطوری این کلوچه هارو انقدر شور کردی جیمز؟ لیلی با تعجب هری را به جیمز داد .او به طرف میز وسط پذیرایی رفت و تکه ای کوچک از کلوچه ها را کند و با تردید خورد!در چند صدم ثانیه چهره اش جمع شد اما به سختی کلوچه را قورت داد:جیمز،چرا کلوچه ها شوره؟ جیمز پاتر کمی فکر کرد و شانه بالا انداخت:خب...نمیدونم! لیلی با تأسف به شوهرش نگاه کرد:اشکالی نداره(او نگاهش را چرخاند و ریموس را مخاطب قرار داد)ریموس،تو خوبی؟ ریموس لبخندی زد و با لحنی دوستانه گفت:ممنونم لیلی.من کاملا خوبم،فقط..مشکلی پیش اومده؟ جیمز پوزخندی به ریموس زد و ابرو بالا انداخت:هی رفیق،مثلا سالگرد ازدواجمونه ها!چه مشکلی آخه؟! ریموس به جیمز نگاه کرد:تو خودت مشکلی رفیق! جیمز با حالتی طلبکار به طرف جیمز رفت!هر دو حالا شبیه پسربچه های 11 ساله بودند!لیلی با نارضایتی دست هایش را به هم کوبید:پسرا!...یا بهتر بگم آقایون محترم!....لطفا دعوا نکنید! جیمز و ریموس و حتی هری ساکت شدند!درست مثل پسر بچه ها که مادر هایشان را میبینند،دست از دعوا برداشتند و منتظر به لیلی نگاه کردند.لیلی لبخندی دوستانه زد:خب خوبه.ریموس عزیز امروز سالگرد ازدواج من و جیمزه و ما گفتیم بیای اینجا تا ازت خواهش کنیم.میشه از دخترا نگهداری کنی؟
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
درود بر شما جادوگر گرامی 🔮🪐
شما در مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز پذیرفته شدید. برای شرکت در هاگوارتز به نظرسنجی یا یکی از اسلایس هایم بروید.👑💛💙❤️💚
میگم خانواده مالفوی رو نمیگی؟🥺
تایید نمیشه تست هام با من مشکل دارن ناظرها!💔😂
راستی یادم رفت بهت بگم منم دوست دارم بمیرم.
داداش دیر شد که😂💔
الآن چک کردم اوکیه فقط کی دوست داری کشته بشی؟
اسنیپ همونطوری که میدونی پدرخوانده دراکو هستش من می خوام آخرای داستان برای نجات جون دراکو بمیرم.
تو رمان من پدرخونده ی دنیز و رزالین هست و خودم اوکیش میکنم♡
خب اشکالی نداره فقط دوست دارم برای نجات دراکو بمیرم چون من دراکو را به عنوان بچم دوست دارم نه به عنوان شوهر و پارتنر اسنیپ هم نمی خوام شوهرم باشه اون پیامم رو چک کردم دیدم اشتباه نوشتم اون بخش رو نمی خوام شوهرم باشه.
منم بچهی پاتر هام من کجام
رزالین پاتر
پیامت برام نیومده بود!
اطلاعاتت رو شخصیم بفرست.
خیلی عالیههههه
ممنون♡♡
عالی بود
قلمت خیلی خوبه 🤍✨
ممنون بابا لطف داری♡♡
به حمایت نیاز داری؟ پس عضو خانواده ی کوچمون شو!
به درد و دل نیاز داری؟ پس عضو خانواده ی کوچمون شو! لیدر پاسخگو می خوای؟ لیدر این کلوپ پاسخگو ترینه!! پس منتظر چی هستی، برو توی نظرسنجی لیدر و بنویس که منم میام!
ادمین ساری بابت تبلیغ ولی پین؟؟
حتما♡ツ
💝💝💝
حمایت از تست آخرم?💛؟>>>
من خودم تازه واردم♡😂
بک میدم فرشته ها✨️🪶
پین؟