نمیدانست از کِی اینچنین شده بودند. به اعماق چشمانش خیره شد. بغض کرده بود؛ اما در مهمانی نمیتوانست اشک بریزد. خاطراتشان مانند پتک بر سرش کوبیده میشد. روزی آنها بهترین دوستان هم بودند؛ حال غریبهای بیش نیستند. هرروز در مدرسه شاهد بود او دوستان جدیدی پیدا میکرد؛ درحالی که خودش حتی هنوز پایان دوستیشان را باور نکرده است. انگار نمیتوانست حرف هایش را به کسی جز او بگوید.
گاهی پیش میآمد که چشمانشان در هم قفل شود و او رویش را برگرداند؛ من دلیلش را نمیدانستم! نمیخواست نگاهم کند؛ عذابش میدادم. نگاهم او را میسوزاند. نگاه او نیز مرا میسوزاند. دوستی ما سراسر درد بود؛ سراسر درد برای من. نمیدانم او چه احساسی درمورد من دارد؛ اصلا حرف هایم را به یاد میآورد؟ اصلا میداند منی نیز وجود داشته ام؟ اصلا... به یاد میآورد چرا دیگر حرف نزدیم؟ چرا دیگر صمیمی نبودیم؟ چرا از همان اول نیز فقط او برایم اهمیت داشت؟
درست است؛ طوری حرف میزنم که انگار عاشقش شده ام! واقعیت هایی وجود دارند که هنوز نتوانستهام آنها را باور کنم. ما دوست بودیم؛ دوستان صمیمی. آیا میتوانستیم چیزی فراتر از بهترین دوست باشیم؟ چه شد؟ از کِی دیگر نگاه هایمان به یکدیگر پر از حسادت بود؟
از همان اول نیز میدانستم درآخر به این سرنوشت دچار خواهم شد؛ اما ادامه دادم. نتوانستم فراموش کنم؛ انگار تکه ای از وجودم را نابود کردهای که هیچ چیزی نمیتواند پرش کند؛ تکه ای که میتواند فراموش شود؛ اما من نمیتوانم آن را فراموش کنم. و سوال من این است: چه چیزی ارزش داشت دوستیِ چند سالهمان را برایش خراب کنی؟ چه چیزی ارزش داشت نگاهت اینقدر تغییر کند؟ نگاهی که امروز میگوید من برایت تمام شدهام...
چی ارزش داشت دوستی چندین سالهشون خراب شه؟
"دوستی هایی که بدون دلیل تموم شدن"
🤌🥺
"چرا همان اول نیز فقط او برایم اهمیت داشت؟"
:))
🥺🌚