پارت جدید داستان پاترهدیمون با نام مبهم نمردند تا آرزوی مرگ کنند. ناظر عزیز،لطفا هر اسلایدی ایراد داشت متن اونو رد کن تا ویرایش بکنم.
روز ها پشت سر هم می آمد و میرفت. همه چیز عادی بود. هاگوارتز آرامش داشت. ماه اکتبر از راه رسیده بود.دانش آموزان سال های بالایی یکبار به یک دهکده به اسم هاگزمید رفته بودند. اکثر روز دنیز به رسیدگی به هارلی و خواندن کتاب و تمرین جادوگری میگذشت. دراکو هر بار او را میدید،میگفت که عضوی از تیم کوییدویچ شود. میدانست همین روز هاست که نام او را در تیم مینویسد. کمک به بزرگ کردن سه قلو های لوپین،برای دنیز یک سرگرمی شده بود. فقط یک مشکل اساسی وجود داشت،آن هم ابن بود که بخاطر سن کم فلور،نمیتوانست معجون گرگ خفه کن بخورد. به همین دلیل،او هرماه تبدیل به گرگ میشد. تعداد دانش آموزان گرگینه در مدرسه افزایش یافته بود. شاید هم قبلا هم به همین اندازه بودند، ولی خود را نشان نمیدادند. پروفسور دامبلدور ترتیبی داده بود که در قسمتی از مدرسه،قفس های بزرگی برای شب هایی که ماه کامل در آسمان بود،و گرگینه ها تبدیل به گرگ میشدند،ساخته شود. بعضی ها به مواد سازنده معجون گرگ خفه کن حساسیت داشتند،بعضی ها هم از خوردنش اجتناب میکردند. ولی اتاق ها و قفس ها افسون شده بودند،تا گرگینه ها،در شب هایی که تبدیل میشدند،راحت باشند. پروفسور لوپین خوشحال بود. انگار حضور او در جنگ هاگوارتز و تلاش بیش از اندازهاش در آن جنگ و رفتن تا حد مرگ،و گرفتن مدال مرلین،برای گرگینه های جوان، راه جدید باز کرده بود. همه فکر میکردند که پروفسور لوپین بدون ذرهای درنگ هر روز معجونش را میخورد. ولی شبی که قرار بود فلور را در یکی از قفس ها رها کنند،اوضاع کمی فرق کرد.
در بخش مخصوص گرگینه ها،نزدیک بیست نفر دانش آموز،پروفسور و لوپین و دختر کوچکش فلور بودند. تانکس گفت:《ریموس،بهتر نیست معجون امشبت رو هم بخوری؟》 《من از اول هفته لب به معجون نزدم!》 《چ...چی؟! چ.....چرا؟》 پروفسور لوپین فلور را به آغوش تانکس داد و درحالی که کتش را از تن درمیآورد گفت:《آخه میدونی،اون چه در حالت عادی،چه در حالت گرینه شدن،به پدر نیاز داره》 《متوجه نمیشم چی میگی ریمو...》 پروفسور لوپین درحالی که کراواتش را از گردن در میآورد گفت:《پس بزار بهت بگم،من وقتی تو هاگوارتز تحصیل میکردم،اگه دوستام نبودن،گرگینه شدن برام یه کابوس میشد. درسته هنوزم هست. ولی،خوب،نمیخوام برای فلور هم این اتفاق بیوفته!نمیخوام تو این شرایط تنهاش بزارم》 اینبار پروفسور لوپین، درحالی که کفش هایش را در میآورد،ادامه داد:《یکی باید تو این شرایط کنار فلور باشه دیگه!مگه نه؟!》 او به تانکس گفت:《برو بیرون!》 تانکس که تازه دوزاریاش افتاده بود گفت:《تو معجونت رو نخوردی که همراه فلور گرگینه بشی؟!》 اینبار پروفسور لوپین با لبخند فلور را از تانکس گرفت،و روبه دانش آموزان گفت:《بچه ها برید توی قفس ها!》 سپس داخل قفس رفت،و درش را بست. در صدای بدی داد. در را قفل کرد و کلید را به سمت تانکس روی زمین هل داد و گفت:《چوب دستیم توی جیب کتمه!》 روبه دانش آموزان ادامه داد:《بچه ها چوب دستیهاتون جاشون امنه؟》 هرکدام تاییدی کردند، سپس پروفسور لوپین گفت:《خوب در رو قفل کنید》 دانش آموزان اطاعت کردند. تانکس هاج و واج به آن صحنه نگاه کرد. نور ماه کانل، داخل اتاق را روشن میکرد هر کدام از دانش آموزان سینه هایشان را گرفته بودند.فلور که تحمل کمتری داشت،ناله میکرد. دانش آموزان جیغ میزدند و فقط این پروفسور لوپین بود که صدای گوشخراشی نداشت،بلکه نالهاش نیز پخته بود! فلور ناله میکرد و تانکس میلرزید! دندان های هرکسی که در قفس ها بودند رشد میکردند و پوزههایشان تغییر شکل میدادند. ناگهان،صدای زوزه بلند بالایی به گوش رسید! صدایی که اگر از دور آن را میشنیدی، بسیار لذت میبردی. اینبار همه به سوی در قفس ها هجوم آوردند،تا به تانکس حمله کنند.ولی او خیلی دور بود.او وسایل فلور و پروفسور لوپین را برداشت،و از در بیرون رفت. از بین در نیمه باز به فرزند و همسرش نگاه کرد. آنها مانند گرگپدر،و گرگ فرزندی بودند،که در کنار یکدیگر بودند! تانکس هم از دیدن آن لحضه ناراحت میشد،و هم از دیدن آن لحضه پدر و دختری،خوشش آمده بود....
در وقت صرف صبحانه ناهار و شام،سیریوس کنار اما بود. تقریبا موفق به ساخت رفاقتی بین خود و او شده بود. همه چیز عادی پیش میرفت تا اینکه یک روز: کلاس های دنیز تمام شدند. سریع به سمت کتابخانه رفت،تا مقالهای که مربوط به شیون آرگان بود را بنویسد. همین که وارد کتابخانه شد،چند نفر را پشت یکی از قفسه ها دید که داشتند باهم سخن میگفتند. یکی دامبلدور،دیگری سیریوس،دیگری اسنیپ،دیگری هری و آخری دراکو بود. خیلی تلاش میکردند صدایشان را کسی نشنود. سیریوس با صدایی که وحشت در آن موج میزد گفت:
《امکان نداره آلبوس!اون مرده!امکان نداره》 هری که به نظر میرسید مطمئن تر است سریع گفت《سیریوس یواش تر! اون یه جادوگر سیاه بود. خوب معلومه ممکنه برگرده!ممکنه هورکراکس داشته باشه!》 اسنیپ گفت《ما تو سال گذشته تمام کتاب هایی که ممکن بود در دسترس دنیز باشه رو ازش قایم کردیم. هروقت کتابی راجع به گریندل والد خوند حافظش رو پاک کردیم،ولی تا آخر عمرش که نمیتونیم حقیقت رو ازش پنهان کنیم!》 دراکو گفت《ولی دنیز حق داره بدونه! گریندل والد پدر اونه،نهپدربزرگش!یا پدرِ پدربزرگش!اون حق داره بدونه چرا یه عمر کنار ماگل ها زندگی کرده》 سیریوس گفت《انقدر دنیز دنیز نکن مالفوی!دلیل اهمیتی که به اون دختر میدین رو درک نمیکنم!درسته منم زمان زیادی رو باهاش میگذرونم،ولی مثل بعضیا توی برج اسلایترین آدم مامور نکردم که هواسش بهش باشه》 اسنیپ که میکوشید صدایش را بلند نکند گفت《اگه من برای دنیز توی برج محافظ گذاشتم واسه اینه که تو کریسمس نیمه شب داشت تو قلعه پرسه میزد! اگه من اونجا نبودم ممکن بود از هرچیزی سر دربیاره!》 هری که در لحنش خواهش بود گفت:
《پنهان کردن حقیقت از دنیز چه فایدهای داره؟اون اگه عاقل باشه بین گریندل والد و ما،مارو انتخاب میکنه! و تا جایی که منمیدونم،اون به اندازه کافی عاقله》 دامبلدور گفت《هری!درسته تو وقتی حقیقت رو نسبت به پدر و مادرت که قهرمان بودن فهمیدی حس خوبی پیدا کردی،ولی دنیز وقتی بفهمه پدرش کی بوده،آنچنان هم خوشحال نمیشه!پدر اون یه جادوگر سیاه بوده که با نفرین و جادوی سیاه زنده موند. در کالبد جوانی خودش! ولی دنیز اگه اینو بفهنه واسه هممون بده!متوجه نیستی قدرت دنیز چقدره؟》 اسنیپ گفت《متوجهیم آلبوس!ماجرا هم همینه،چرا دختری که حتی از خود تو هم قوی تره،باید تو سال دوم درس بخونه و با طلسم های ابتدایی سر و کله بزنه! اگه یادت باشه،هنگام خرید چوبدستی من بهش گفتم از طلسم آوراکاداورا استفاده کنه،میدونی چرا؟چونمیخواستم بدونم میتونه جادوی سیاه، یا یه طلسم نا بخشودنی رو انجام بده،یا نه!ما دوماه تلاش کردیم که چوبدستی برای اون پیدا کنیم،و دلیلش خطرناک بودن دنیزه!》 《سوروس،معلومه که اگه دنیز قدرتش رو کنترل نکنه خطرناکه! ولی فقط یه درصد احتمال بده که همون طلسم های نا بخشودنی که تو اولین دیدار خواستی با استفاده از اونا بدونی دنیز خطر داره یا نه،روی یه انسان اجرا کنه! همین دوشیزه لسترنج که باهاش دعوا داره! اصلا به این فکر کردی اگه راه پدرش رو ادامه بده،حتی منم نمیتونمجلو دارش باشم؟》 دراکو با عصبانیت گفت《دامبلدور!تا حالا به اون عقل درخشاندت خطور کرده که دنیز حتی اگه دختر گریندل والد باشه،با اون فرق داره؟!》 هری ادامه حرف دراکو را زد《اون در تمام مدتی که پیش خالش گابریلا اسیر شده بود،و خالش اون رو داشت تدریجی با گرسنه و تشنه نگه داشتنش میکشت،اون جادو نکرد! چون میدونست غیر قانونیه!اون با گریندل والد فرق داره! اون پیش دوقلو های ویزلی،یا هرماینی به قدری مثل یه بچه رفتار میکنه که دونستن حقیقت چیزی رو در اون عوض نمیکنه!اون هر روز حرفای بدی رو که مردم نسبت به پدرش میگن شنیده》 دراکو کامل کرد《ولی اصلا براش مهم نیست!برای اون خوشحال کردن اسنیپ،یا قانون شکنی با سیریوس،یا نگهداری از سه قلو های لوپین،خیلی جذاب تر از جادوی سیاهه》 دامبلدور گفت《ولی گرلتم همینجوری بود!به تدریج.......》 سیریوس حرفش را قطع کرد《موافقم. ما باید تا حد امکان به محدود کردن دنیز و اینکه نتونه درمورد گریندل والد بفهمه تمرکز کنیم》 اسنیپ کامل کرد《ولی باید حواسمون باشه که آسیب نبینه!》 سیریوس کلافه گفت《چی تو اون دختر دیدی که انقدر میگی آسیب نبینه آسیب نبینه!؟》 اسنیپ گفت《من در اون فقط دختر بچه تنهایی رو میبینم که داره تلاش میکنه با محیط اطرافش سازگاری پیدا کنه. و اگه سازگاری پیدا نکنه و آسیب ببینه،برای هممون خطرناک میشه!تو خونشه که بره دنبال جنایت و جادوی سیاه!》هری گفت:《هرکاری فکر میکنین درسته انجام بدین،ولی دونستن حقیقت دنیز رو به سمت جادوی سیاه نمیکشونه!》
همه از در خارج شدند و دنیز ماند و یک دنیا سوال. میدانست اگر از آنها چیزی بپرسید،حافظهاش را پاک میکنند. ولی حالا میدانست که پدرش زنده است. اما،اما، به قول هری،اون از دانستن حقیقت هیچ میلی برای جنایت یا جادوی سیاه پیدا نکرده بود. اما حقیقت های عمیق تری وجود داشت که باید میفهمید. پدرش چه کار هایی کرده بود؟ چرا دنبال جادو سیاه رفته بود؟ رفاقتش با دامبلدور در چه حد بود و هزاران هزار سوال دیگر.... با همین خیال ها، از روی کتاب مقالهتش را رونویسی کرد. او همیشه فقط اگر یکبار مطلبی را میخواند،آن را حفظ میشد. ولی حالا اصلا حواسش نبود. پس حتی نمیدانست چه مینویسد.سرش را پایین انداخته،و درحالی که مقالهای در دستش بود،به سمت خوابگاه میرفت. تا اینکه ناگهان حس کرد درون یک وان بزرگ،از آب یخ افتاده است. تک تک سلول های بدنش ذق ذق میکرد و کاملا بر خود میلرزید. سرش رو بلند کرد و چهره متاسف سر نیکلاس،یا همان نیک تقریبا بی سر را دید. و سعی کرد خود را بیتفاوت نشان دهد و سلامی کرد《سلام نیک. به نظر گرفته میای،حالت خوبه؟》 نیک که با سرفه گلویش را صاف میکرد گفت《اوه،دوشیزه جوان. عصر بخیر!متاسفم که باعث حس سرما،در شما شدم》 دنیز به پهنای صورتش خندید. به نظر او،اشباح موجودات واقعا جالبی بودند. گفت《نه نیک،مهم نیست. حالت خوبه؟》 نیک که کمی مضطرب به نظر میرسید گفت《خوب، داستان دور و درازی داره.نمیخوام دانش آموز ممتاز و درس خونی مثل شما رو،به افکار کسل و حوصله سر بر یک شبح مشغول کنم.عصر بخیر》 تا نیک خواست برود،دنیز گفت:《ببین نیک اگه نمیخوای بگی،نگو. ولی اگه داری ناز میکنی بگو!زود باش》 نیک دوباره گلویش را صاف کرد و گفت《من هرگز.........》 نیک مکثی کرد و گفت《نا.......ناز نکردم.فقط نمیخوام ............خوب،میدنی،تو از گروه اسلایترینی و من شبح گریفیندورم.》 دنیز به وضوح رنجید. و مثل نیک حالت رسمیای به خودش گرفت و گفت《میدونی،ایراد از منه. منم باید مثل بقیه اسلایترینی ها،به همه یه نخی ببندم،یا مسخرشون کنم. دلیل اینکه تو اسلایترین میوفتیم بیشتر از شرارت،قدرت طلبی هست نیک》 او که خشمگین شده بود با حرارت ادامه داد《ولی،خوب،مهم نیست. فعلا خداحافظ》 نیک که اندکی پشیمان به نظر میرسید گفت:
عالیییی بود دنیززز
عزیزگی
نیککککک با دنیز اینطوری صحبت نکننننن
آخجون سیریوس داره به اما میرسه🥰
هورا پارت جدیددددد
بنده همین الان کتاب یادگاران مرگ رو تموم کردم.
مغزم داره سوت میکشه،دویست صفحه رو باهم خوندم🤯
تو این مدت کم(اول آذر،تا الان)کل هفت کتابو به همراه درسای سنگین و امتحانات مسترمری خوندم
عالییییییییی
❤❤❤❤❤❤💖💖💖💖👍👍👍👍
عالیی.
ناظر اعلام خضور کن🥲
خیلی زود بود واسه منتسر شدنش😃
ممنونم