اینم از پارت٣ امیدوارم لذت ببرید خودم به شخصه منتظر پارت های بعدی هستم. کامنت مثبت لطفا
خب ادامه داستان از اینجا شروع میشه تهیونگ فکر کرده بود من اونو ول کردم اومد و الکسو زد گفت تو حق نداری به دوست دختر من نزدیک بشی این اولین باری بود که میگفت دوست دخترم. بعد از مدتی رفتارش عوض شده بود.
من اگه میخواستم برم بیرون میومد باهام یا ازم میپرسید با کی دارم میرم. بعد مدت ها بهش گفتم که اون دوست بچگیمه و ما از بچگی با هم بودیم. اونم بعدش دست از سرم برداشت. من بهش گفتم فکرشم نکن گفت چی فکر چیو گفتم فکر این که تورو ول کنم و برم به الکس بچسبم. گفت تو قول بده بعد من دست از سرت کاملا برمیدارم گفتم قول میدم👈 گفت عالیه👉
بعد مدتی به تهیونگ خبر رسید که خواهرش(کیم سوهی) یه ماشین بهش زده اون پیاده بوده. تهیونگ زود خودش رو به بیمارستان میرسونه اون نگران خواهرش بود من نگران خودش گفتم شاید کار دست من و خودش بده.
منم باهاش رفتم. نامجون. جیمین. جین. جونکوک. شوگا. هوسوک. و تهیونگ و منم اونجا بودیم اما قبل ما مامان و بابای تهیونگ اونجا بودن بعد که ما رفتیم بدون تهیونگ مامان تهیونگو دیدم که داره میاد تو. من و جیمین و جونکوک رفتیم خونه.
یه چند ساعتی گذشت و تهیونگ هم اومد خونه ما زود ازش سوال پرسیدیم اون خیلی ناراحت بود چون... .
داستان از زبان تهیونگ: اونا خیلی ازم سوال پرسیدن اما من به هیچ کدوم جوابی ندادم و راسته رفتم تو اتاقم طولی نکشید که سوهیونگ اومد توی اتاق گفت چی شده رو تخت نشستم و گفتم هیچی ولش کن نمیخوام درباره اش حرف بزنم.
روال عادی داستان من از اتاق تهیونگ اومدم بیرون همه منتظر بودن من یه چیزی بگم اما هیچی جواب منفی بود .
بعد چند ساعتی دوباره رفتم تو اتاق تهیونگ و دوباره ازش پرسیدم چی شده اون هم سرشو کرد زیر پتو من انقدر نشستم و حرف زدم باهاش که بهم اعتماد کرد و باهام درد و دل کرد.
گفت چی شده ولی گفت به بچه ها نگم و بگم من و تهیونگ تا یه چند روزی از خونه بیرون نمیایم و اگه بیایم میریم بیمارستان. (دیگه خودتون تو کامنتا بگین که چی بشه)
این دفعه میخوام جای حساس کات کنم😉😉😉😜😜❤❤💜💜💙💙😈 اگه داستان کوتاه میخوید هم تو کامنتا بگین
مگ مامان تهوينگ نمره بود😐😐😐
ببخشید قاطی کردم
خب داستان ادامش بنظرم یکم هیجانی و عاشقانه و ترسناک بشه
شاید 😉😜😈
مگه مامان تهیونگ نمرده بود زنده شد؟
مرده بود پدرش منظورمه