یک داستان تخیلی و جناییه که خودم دارم مینویسمش میتونید یه نگاه بهش بندازید:)
ورونیکا ویکتور و نیکی به سمت سرسره رفتند تا بازی کنند هوا کم کم تاریک شد و بارون میبارید تصمیم گرفتند به خانه برگردند به دنبال پدرو مادر میگشتند اونا کجا بودند؟بچه ها فکر میکردند پدر و مادر به خرید رفتند یا کاری ضروری داشتن پس با همین خیال نشستند و منتظر مانندند...
خانواده ای گرم و صمیمی بدون هیچ مشکلی ارزوی همه است اما یک روز خبری از پدر و مادر نبود چه اتفاقی برای اونا افتاده؟ پدر و مادر تابحال سابقه نداشتند بچه هارو تنها بگذارند بچه ها نگران شدند چون سه روز بود که خبری از پدر و مادر نبود
ورونیکا خواهر و برادر کوچکترش را اروم میکرد بلکه شاید راه چاره ای پیدا کند.... ورونیکا دختری است که میتواند از خود به خوبی مراقبت کند اما پدر و مادر کجا رفته اند؟ نیکی گریه میکند ویکتور برادر بزرگترش کنار او نشسته است و ورونیکا دنبال راه چاره است ولی چه کاری از دست یه دختر ۱۵ ساله بر میاد؟
ورونیکا ناامید شده بود ولی تنها امید ویکتور و نیکی اون بود نمیتونست دو تا بچرو ناامید کنه تا فکر کنن دیگه هیچ راهی نیست ولی واقعیت همین بود کاری از دست ورونیکا بر نمیاید که دو تا بچه او را به چشم قهرمان می دیدند ولی ورونیکا دلش نمی امد به بچه ها واقعیت را بگوید
بچه هایی که توی خانواده ای خوب تو ناز نعمت بزرگ شدند الان دارن قدر چیز هایی که داشتن ولی الان از داشتنشون محروم اند رو میدونن
ورونیکا باورش شده بود پدر و مادر ناپدید شدند....با هزار تا بدبختی تونست بچه ها رو ارام کنه و بهشون بگه بخوابن وقتی بچه ها خوابشون برد ورونیکا شروع به گریه کردن و نصیحت کردن خود کرد او فکر میکرد همه چیز تقصیر او است حالا چجوری به نیکی و ویکتور بگوید؟
ورونیکا ترسیده بود تنها کسی که از کار های پدرش خبر دار بود مادرش و او بود اون بچه ها از این چیز ها چی میدونن؟ ورونیکا بالاخره بعد از کلی فکر و خیال های احمقانه خوابش برد
نزدیک صبح بود که ورونیکا صدایی شنید ویکتور و نیکی هنوز خواب بودند پس صدایی نشنیده اند او خیال میکرد پدر و مادر برگشته اند ولی وقتی از لای در نگاهش به خانه افتاد افرادی رو دید که پدر و مادرش نبودند....
لیا چان من بیو تو خوندم و از اونجایی که یک سال ازم بزرگ تری (لیا سنپای) صداتون میکنم مشکلی که نداره؟!
نه خیلیمخوبه^^♡
پس سنپای مشتاقانه منتظر پارت های بعدی هستم (:
اوه حتماا^^
تخته های کف خونه جیر جیر میکنن، آروم از لایه در نگاه میکنه ولی اونا پدر و مادرش نیستن. 🫠🫴🏾
*تشویق کردن
جالب بود یهو تستتو دیدم،و واقعا قشنگ بود.
می شد راحت تصور کرد شخصیتا رو؛ ولی یه ایرادی که داشت شیوه نوشتن بود یجا ادبی بود یجا زبانی بهتره همه جاش یه طور باشه.
(نمیدونم درست متوجه شدم یا نه ولی داستان یه وایب کلاسیک قدیمی طور انگار میداد به دلیل اسم شخصیتا اینو میگم درسته!؟)
و اینکه من اسلاید 8 رو خیلی دوست داشتم: هوای ابری مه گرفتهی اول صبح، همه جا تقریبا تاریکه ورونیکا رو با یه لباس قهوه ای میشه تصور کرد که صدایی رو میشنوه و فکر میکنه پدر مادرش برگشتن، به سمت در قدم بر می داره.....
مرسی از اینکه ایراداتمو بهم گفتی تو مارتای دیگه حتما رعایتش میکنم:)♡
و اینکه اره تقریبا یه همچین وایبی داره
قلمت خیلیی خوبههo-o♡
خواهش میکنم 😄
آریگاتووو♡
:)♡