انتظار تو را میکشم ، ای نیامده که هرگز نخواهی آمد و من همچنان چشم به راه تو هستم ای ناشناخته تو را هرگز نخواهم دید .. !
- من چند سال پیش دیوانه وار عاشق شدم؛ وقتی ك فقط ده سال داشتم؛ عاشق یه دختر لاغر و قد بلند شدم ك عینک ته استکانی میزد . اون هر روز به خونه پیرزن همسایه می اومد تا پیانو یاد بگیره . از قضا زنگ خونه پیرزن خراب بود و معشوقه ی دوران کودکی من ؛ مارو میزد منم هر روز با یه دست لباس اتو کشیده میرفتم پایین و در رو واسش باز می کردم
پیرزنِ همسایه چند ماهی بود که داشت آهنگ ‹دریاچه قو› چایکوفسکی را بهش یاد می داد و خوشبختانه به اندازه کافی بی استعداد بود که نتونه آهنگ رو بزنه به هر حال تمرین رو بی استعدادی چربید و داشت کم کم یاد می گرفت . اما پشت دیوار ؛ حال و روز من چندان تعریفی نداتشت چون میدونستم پیرزنِ همسایه فقط بلده همین آهنگ ‹دریاچه قو› رو یاد بده و دیگه خبری از عزیزم گفتن ها وصدای زنگ نیست . واسه همین همه ی هوش و ذکاوت خودم رو به کار گرفتم .
یواشکی ده صفحه از نُت های آهنگ رو کش رفتم و تا جایی که میتونستم نُت ها رو جا به جا کردم و از نو نوشتم و گذاشتمشون سر جاش اون لحظه صدایی توو گوشم داشت فریاد می کشید فکر کنم صدای روح چایکوفسکی بود . روز بعد و روز های بعدش دوباره دخترِ اومد و شروع کرد به نواختن ‹دریاچه قو› شک نداشتم کل قوهای دریاچه داشتن زار میزدن ؛ پیرزن فقط جیغ می کشید روح چایکوفسکی هم توو گور داشت میلرزید' تنها کسی که لذت می برد من بودم چون پیرزن هوش و حواس درست حسابی نداشت که بفهمه نُت ها دست کاری شده همه چی داشت خوب پیش میرفت هر روز صدای زنگ ؛ هر روز ممنونم عزیزم و هر روز صدای پیانو بدتر از دیروز
تا اینکه پیرزن مُرد فکر کنم دق کرد بعد از اون دیگه دختره رو ندیدم ولی بیست سال بعد فهمیدم توو شهرمون کنسرت تکنوازی پیانو گذاشته . یه سبد گل گرفتم و رفتم کنسرتش دیگه نه لاغر بود و نه عینکی ؛ همه آهنگ هارو با تسلط کامل زد تا اینکه رسید به آهنگ آخر ؛ دیدم همون نُت های تقلبی من رو گذاشت رو پیانو' این بار علاوه بر روح چایکوفسکی به انضمام روح پیرزن ؛ تن خودمم داشت میلرزید . ‹دریاچه قو› رو به مضحکی هر چه تمام با نُت های اشتباهی من اجرا کرد وقتی که تموم شد سالن رفت رو هوا :)'!
ل جمعیت ده دقیقه داشتن سرپا تشویق میکردند، از جاش بلند شد و تعظیم کرد و اسم آهنگ رو گفت اما اسم آهنگ ‹دریاچه قو› نبود اسمش شده بود 'وقتی ك یك پسر بچه عاشق می شود' فکر می کنم هنوزم یه پسر بچه ام:)🪶!'
خیلی قشنگ بود:)
وقتی فهمیدم این داستانه واقعیه تولید دستمال کاغذی افزایش پیدا کرد و اشکم بند نمیمودنبنیننسسحسجسمسمسم
بمیرم من قوربون اشکات :>>
نههنهنهنهنهنهن خدانکنهههه
شدم رفت دور شکای بلوریت :))
عه قهوه تلخ آقای نویسنده
دو سال پیش خوندمش
دقیقاااا :))
خیلی خوب بود
ممنون عزیزم
این داستان ، واقعیه ؟
بله :))