دنبال کنید❤❤❤❤💖💖💗💗
از زبان لیدی باگ= امروز داشتیم با یه شرور میجنگیدیم خیلی سرسخت بود نتونستیم شکستش بدیم خواستم برم خونه استاد فو که یک نور طلایی رو دیدم نفهمیدم چی بود وقتی که نور رفت یه مرد قوی هیکل رو دیدیم
اون مرد انگشت هاش رو روی پیشانی شرور گذاشت و آکوما رفت سریع آکوما نابود کردم و شرپر که به حالت عادی برگشته بود رو برگردوندیم و اون مرد گفت مرینت دوپن چنگ تو باید حقیقت خاصی رو بدونی. گفتم چییی؟؟؟ ( کت نوار اینجا نیست). مرد گفت. درسته مرینت. گربه سیاه اومد. و اون مرد سریع ۴ انگشت هاش رو روی پیشونیم گذاشت و یک نور اومد
چشام رو بستم یه چیزی دیدم یه خانوم قشنگ و مهربون که یه بچه دستش بود اون خانوم سوار یه کاری شد و رفت یه جایی که خیلییی برام آشنا بود فهمیدم اونجا خونمون بود اون بچه رو توی یک سبد گذاشت و روش یه پارچه کشید و گذاشت دم در خونه ما و رفت
در باز شد یه خانوم و آقا در رو باز کردن و منو برداشتن اونادمامان و بابا بودن. وقتی به هوش اومدم خودم و کت نوار رو دیدم به هش گفتم. اینجا کجاست ما اینجا چیکار میکنیم. گفت. چند دقیقه بعد از اینکه بیهوش شدی آوردمت اینجا. اینجا جای امنیه. راستی اون مرد گفت ساعت ۴ در پارک بیا گفتم خیلی خب باشه ممنونم من میرم خداحافظ رفتم تو اتاقم تعغیر شکل کردم
من به تیکی گفتم وای تیکی من هیچی رو الان نفهمیدم. تیکی= من فقط فهمیدم سابین مادر واقعیت نیست
داره کم کم ساعت۴ میشه
و من هنوز نمیتونم این رو باور کنم. تیکی. میدونم خیلی سخته. همون لحظه پدرم گفت مرینت سریع بیا پایین منم رفتم
ببخشید کم بود دوستان تو پارت بعد جبران میکنم
لایک و کامنت فراموش نشه
خداحافظ
عالی بود
چیشده که عکس مرینتو گذاشتی؟؟؟