
پارت 5
آبی به صورتش زد و در اینه نیم نگاهی ب خود انداخت. ردی از اشک ها باقی نمانده بود، به ندرت خود را در اینه نگاه میکرد و اهمیتی به ظاهر نمیداد.--- خنده اش را قورت داد. نگاهش را از چویا گرفت و به رو به رو داد، عمق چشمانش را با لبخند غمگینش هماهنگ کرد "تو تنها کسی هستی که میتونه منو بخندوهنه" مکثی کرد و با همان لحن ادامه داد "فکر کنم چیز خوبی باشه" روشو به چویا داد که درمورد چیزهایی که در اطرافش اتفاق می افتاد مطمعن نبود و همیشه جای شکی را باقی میزاشت. قبل از اینکه حتی بخواهد کاری کند به شدت به عقب پرتاب شد و از روی نیمکت افتاد.
چویا به کسی که این کار را کرده بود نگاه کرد، او دازای بود که چهره اش هیچ احساسی را نشان نمیداد. حتی خشمی که موجب این کارش شد را هم به روی خودش نمی آورد. چویا به سمت دوستش که روی زمین افتاده بود رفت، از لبش مایع سرخ رنگی درحال جاری شدن بود. سعی داشت دردی را که در صورتش حس میکند را تحمل کند. یوتا دستش را جلوی بینی و دهانش گذاشته بود و چشمانش را از درد به هم میفشرد"هی،حالت خوبه؟" کمکش کرد تا بشیند و سپس با خشمی که فروکش کردنش کار سختی برای پسر مو شرابی بود روشو به دازایی که هنوز هم ظاهر بی تفاوتش را حفظ کرده بود داد و با صدای نسبتن بلندی فریاد زد "معلوم هست چیکار میکنی" واکنشی نشان نداد، تنها به نقطه ای خیره شد.شانه ای بالا انداخت و در پاسخ لب گزید"من آروم زدم، این نشون میده اون فقط یه بچست"
دیگر کنترلی روی خودش نداشت. به سمتش پاتند کرد و یقه لباس را گرفت، به سمت خودش کشیدش و با نفرت به چشمهای سرد و بی روحش نگاه کرد و با صدایی که با رگه های خشم همراه بودند لب زد "چرا همچین غلطی کردی، ها" دازای سکوت کرد و به چشمانی که با تنفر به چشمهایش دوخته شده بودند نگاه کرد. مچ دستان چویا رو گرفت و به سمت پایین کشید، یقه اش را از چنگش رها کرد و به سمت مخالف قدم برداشت.چویا به مسیر رفتنش زل زده بود و با ناله ی یوتا به خودش امد و به سمتش رفت. کمکش کرد بایستد"مطمعنی حالت خوبه؟" یوتا با لبخند دلگرم کننده ای سر تکان داد و سپس چهرهی جدی به خود گرفت و به مسیر رفتن کسی که ظاهرا به عنوان دشمن شناسایی شده بود خیره شد.
پایان پارتی | تعداد کلمات 439
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
چویا گودرت مند میشچد
قلمت خیلی خوبه
پارت ۵ بلخرهههههههه
دازای خشن میشود
دیریریرین🎼
دیریریرین🎼🤌🏻🙂🤣