
پارت3 فیکشن سوکوکو\
چند دقیقه ای میشد که منتظر است و نگاهش را از در نگرفته. ناگهان در باز شد و چهره یوتا در چارچوبش نمایان شد" متاسفم که دیر شد حتما خیلی منتظر موندی" با لبخند سری به چپ و راست تکان داد" خودمم تازه رسیدم" یوتا کنار چویا روبه روی کنسول بازی نشست و به مانیتور خیره شد" اگه اشتبا نکنم این بالا ترین رکورد این بازیه" لبخندی زد، رو به چویا کرد و ادامه داد" پس با یه حرفه ای طرفیم" چویا با بی تفاوتی ارنجش را روی صفحه ای که دکمه های کنسول بازی رویش چیده شده بودند گذاشت و کف دستش را تکیه گاهی برای چونش قرار داد" بازیش اونقدرا هم سخت و جالب نبود" یوتا تک خنده ای کرد و چویا رو به چالش طلبید" نظرت درمورد یه دست چیه" چویا با تمسخر سری تکان داد و در پاسخ گفت" چرا که نه"
بعد از چند مرحله و برنده شدن های پی در پی چویا یوتا قبول کرد که تسلیم شود و با چهره جدی روبه چویایی که لبخند پیروزمندانه ای بر لب داشت لب گزید" منتظر انتقامم باش چویا_کون" سپس هردو شروع به خندیدن کردن، لحظه ای خنده ی عمیق یوتا جاشو به لبخند محوی که به خنده های چویا خیره شده بود داد، پسر که متوجه نگاه خیره اش شد جوریکه انگار میخواست صورتش را پشت شانه اش بپوشاند لب زد" به چی نگاه میکنی"با این حرفش سریع نگاهش را ازش گرفت و سریع گفت"هیچی"رو به آکیارا کرد و در ادامه حرفش لب زد" راستی،چرا میخواستی همو ببینیم؟" چهره اش رنگ استرس و دست پاچگی گرفت یوتا که دنبال بهانه ای بود بعد از مکثی طولانی به خود اجازه داد جواب پسر را بدهد "خب، راستش" چویا با چهره ای که رنگ تعجب داشت به چشمهایش خیره شده بود و منتظر بود ادامه حرفش را بزند.
رویش را از چویا گرفت و با لب هایی لرزان ادامه داد "ناکاهارا چویا...من.." پس از مکثی با صدای نسبتن بلندی فریاد زد" من دوست دارم" همان لحظه بود که همه به انها خیره شدند. بدون توجه به واکنش افراد متفرقه ی اطرافش ادامه داد " میدونم که خیلی کم از آشناییمون میگذره ولی از نظر من تو آدم بامزه و جالب هستی و تایم خیلی کمی نیاز بود تا احساساتم شکل بگیرن" یوتا نمیتوانست در چشمهای پسری که به تازگی بهش اعتراف کرده بود نگاه کند اما وقتی روی برگرداند با چهره ی گیج چویا برخورد که به نقطه ای خیره شده، نگاهش را دنبال کرد و به ادامسی که به دیوار چسبیده شده بود رسید. دوباره نگاهش را به چویا داد و وقتی دید اصلا متوجه او نیست دستی جلویش تکان داد "هی،شنیدی چی گفتم؟" ناگهان به خودش امد و به یوتا خیره شد" من باید برم" و پشت بندش بلند شد و یوتا ی گیج شده را با افکارش تنها گذاشت.
دبیرستان اوکایاما_ کاغذی که یوتا سمتش پرت کرد و باز کرد _نظرت چیه وقتی کلاس تموم شد با هم ناهار بخوریم؟_ جمله روی کاغذ را که خواند پس از کمی فکر زیر جمله نوشت _فکر خوبیه_ و کاغذ را به یوتا برگرداند اما ظاهرا متوجه نشده بود دازای یادداشت هایشان را دیده بود. سالن غذا خوری_ یوتا براش دست تکان داد تا متوجهش شود، به سمتش قدم برداشت که دازای مانعش شد و لب گزید" بیا بریم واست جا گرفتم". " اما" نزاشت حرف را کامل بزند و چویا را دنبال خود کشید و با پوزخند به سمت یوتایی که دستش رو هوا خشک شده بود برگشت.
پایان پارت3 | تعداد کلمات: 579
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
مگه یوتا پسر نبود نکنه تو این فیکشن چویا دختره؟🤣🤣😂😂😐
داش ورسه🗿
عالی✨️✨️🙃🙃
بهترین فیکشن سوکوکوعه واقعا
وای سر اونجاش که نوشتی داد زد دوست دارم ترکیدم😭😂
وای بمیرم برای دازای که داره اینطوری بهش خیانت میشه
پارت بعد و گذاشتم تو صفه
واسه اون باید بشینی عر بزنی