
پارت اول رمان سوکوکو \
صدایی که موجب آزار روح و روانش شده بود پایان نمیافت و هر لحظه بیشتر از قبل برایش غیر قابل تحمل میشد. تسلیم صدا شد، یک صدای عادی. محکم روی آلارم ساعت کوبید تا صدای زجرآورش قطع شود، چشمانش را باز کرد و نوری که از پنجره به داخل میطابید مستقیم به چشمهایش اصابت کرد و موجب شد دوباره چشمهایش را ببندد. بدون اینکه الماس های کبود آبی اش را نمایان کند پرده را کشید و سایه اش فضای اتاق را پر کرد. چشمهایش را فشرد و باز کرد تا بتواند محیط اطرافش را ببیند. اما چیزی جز یک صحنه ی تکراری برای دیدن نبود. هنوز چشمهایش تار میدید و نمیتانست بفهمد ساعت چنده. آبی به صورتش زد و روشو برگرداند. به یونیفرمش نگاه کرد و آرام زمزمه کرد"میتونم نیشخندتو ببینم، نیشخندی که با تمسخر میگه بازم باید چند ساعت در زندان به سر ببری" شروع کرد به بستن دکمه های یونیفرم و کیفش را روی کولش انداخت.
از شلوغی کلافه کننده ی اطرافش رنج میبرد، اینبار نمیتوانست سرو صدا هارا با کوبیدن دستش خاتمه دهد. صدایی که او را مخاطب قرار داده بود رشته افکارش را پاره کرد"هی چویا،کلاس ما ته راهروعه". بعد از اینکه حرفش تمام شد مچ دستش را گرفت و دنبال خود کشید. در کلاس را باز کرد و هردو وارد شدند که ناگهان صدای جیغ کسی بلند شد" خدای من، باورم نمیشه ایشون دازای ساما هستن" پشت بند حرفش صدای جیغ و داد بلند شد و همه ناگهان به پسر روبه رویش که مچ دستش در دستش اسیر شده بود حمله ور شدن. دستش را از دست دازای کشید و او را درون جمعیت گم کرد. دستی دور گردنش حلقه شد" حتما تو ام هیجان زده ای" با تعجب حرفش را تکرار کرد"چرا باید هیجان زده باشم؟" پسر ادامه داد" بیخیال، با استعدادترین آدم یوکوهاما هم کلاسیته و اینقد بی تفاوتی؟ منم وقتی اولین بار اسمشو شنیدم واکنشی نشون ندادم ولی از سال بالاییا درمورد تواناییاش شنیدم و وقتی فهمیدم امسال همکلاس هستیم واقعا شوکه شدم" چویا که هنوز از حرفهایش سر در نیاورده بود با تعجب بهش خیره شده بود. ظاهر نسبتن خوبی داشت، موهای سیاه و چشمهای نافظ آبی رنگ که با لبخند منتظر جوابی از جانب چویا بود. کمی از چویا فاصله گرفت دستشو روبه روی چویا گرفت" من دانش آموز سال دومی،یوتا آکیارا هستم" متقابلن لبخندی زد و دستش را گرفت و پاسخ داد"خوشبختم یوتا_کون، ناکاهارا چویا" روشو به جمعیتی که همواره اطراف دازای رو احاطه کرده بودن داد و درمورد دوستی که چندین ساله اورا میشناسد و تقریبا از همه چیزش باخبر است کنجکاو شد.
بعداز معرفی، دازای دستش را بالا گرفت و وقتی توجه معلمش را به خود جلب کرد لب گشود" موری سنسه، میشه چند لحظه برم بیرون" سنسی سری تکان داد و با حرفهای خود ادامه داد. چویا به نیمکت خالی دازای خیره شد و با خود زمزمه کرد فقط چند دقیقست کلاس شروع شده کجا میتونه رفته باشه؟
توی سالن غذا خوری تنها نشسته بود که دازای تنهاییش رو ازش گرفت و کنارش شنست، غذایی در دست نداشت، چویا چهره متعجبی به خود گرفت و لب زد: چرا نمیری غذا بگیری، خیلی از وقت ناهار نمونده" پسر بی تفاوت شانه ای بالا انداختو و در جوابش گفت"خیلی گشنم نیست، ترجیح میدم از مال تو بخورم و سرویس غذامو تو همچین شرایطی هدر ندم" غذا را سمت خودش کشید و شروع به خوردن کرد." پس خودم چی" دوباره بدون ذره ای اهمیت شانه بالا انداخت و به خوردن ادامه داد. چویا همچنان پوکر فیس بهش خیره شده بود" حداقل الان که اشتهامو کور کردی مثل آدم بخور" ناگهان صدایی از پشت سرشان سکوت بینشان را شکست "معذرت میخوام دازای ساما، میشه امروز بعد از مدرسه همدیگرو ببینیم؟" اون میساکی میاکو بود که اغلب دانش آموزا بهش لقب ملکه مدرسرو داده بودن و از نظر اکثریت حتی دخترا اون زیبا ترین دختر مدرسه بود. بدون این که حتی بهش نگاهی بندازه با لحن بی تفاوتی جواب داد" مگه نمیبینی سرم شلوغه" لبخند دختر محو شد و تا خواست حرفی بزنه دازای بلند شد و شروع به راه رفتن کرد و پشت بندش با صدای نسبتن بلندی لب زد" زود باش چویا کلاس داره شروع میشه".
پایان پارت1 | تعداد کلمات:697
پایان پارت1 | تعداد کلمات:697
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی😉👌
عالییییی
عالی بود
واهای خیلی خوبهههه
من فردا امتحان علوم دارم ولی دارم ول میچرخم و داستان های زیبات رو میخونم🙃♥️
عالیهه
وای. سوکوکوئه. حال ندارم دوباره بشینم فشار بخورم
*وی در آخر غرق فیک میشود
نویسنده هم که معلومه قلمش عالیه. قراره کلی فشار بخورم.
مرسی
بعد این میخام مانگاهارم ترجمه کنم بزارم
مانگا؟انگلیسی یا فارسی؟