• ࢪوزگاࢪیست دࢪ این کوچہ گࢪفتاࢪ توام با خبࢪ باش کہ دࢪ حسࢪت دیداࢪ توام گفته بودے کہ طبیب دل هࢪ بیمارے... پس طبیب دل من باش کہ بیماࢪ توام🌿♥️ !
مغرور ترین ، سرسخت ترین و همین طور خوشگل ترین دختر دانشگاه بودم. به اصرار یکی از دوستام در یکی از کلاسای هنری شرکت کردم. فکر میکردم قراره حوصله سربرترین کلاس رو داشته باشم که با وارد شدن در کلاس سرجایم میخکوب ماندم. مسئول و کارگردان پروژه مون یکی از پسرای سال آخری بود. قد بلند با موهای تمام مشکی و چشم های عسلی. تمام ویژگی های شاهزاده رویاهایم را داشت. اون روز اصلا هیچی از درس و دیالوگ ها نفهمیدم.
از اون روز به بعد تنها دلیلی که پا میشدم و میرفتم کلاس همون پسر بود. انگار شیفته اش شده بودم ولی دریغ از کمترین توجه ای از طرف اون. همیشه سعی میکردم لبخند بزنم و شاد باشم ولی انگاری اصلا روی قلبش اثری نمیکرد. دیگه خسته شده بودم. اینکه اصلا بهم توجه نمیکرد و حتی باهامم به غیر از کارای کلاس صحبت نمیکرد ، عذابم می داد. حتی روز آخر که پروژه هامون رو هم تحویل دادیم فقط حرفش در حد یه تشکر خشک و خالی بود که انگار قلبم رو شکوند.
دیگه از اون به بعد سرکلاسای دیگه بدجور دمق بودم. دوستم همش بهم میگفت :« اون پسره کارگردان رو ببین ؛ همش داره به تو نگاه میکنه ». ولی من اصلا باور نمیکردم. چند هفته گذشت و دوباره گفت :« نگاه کن ، همش مراقبته کسی اذیتت نکنه حواسش بهت هست ». ولی انگاری این حرفا فقط برام یه رویای بیخود بود. موضوع رو باهاش مطرح کردم و بهم گفت :« خب برو بهش بگو ؛ حداقل تکلیف دل خودتو روشن کن. اینطوری خودت رو داری اذیت میکنیااا ». سرم را به علامت تایید تکان دادم.
با خودم فکر کردم اگه خردم کرد یا قلبم رو شکوند از این دانشگاه انتقالی میگیرم و دیگه بهش فکر نمیکنم. رفتم تو کافه دانشگاه و منتظرش موندم. همیشه میرفت گوشه ای مینشست و قهوه اش را میخورد. درست جای همیشگی اش. به طور اتفاقی رفتم و درست روبه رویش نشستم و همه حرفام رو زدم. نگاهی بهم انداخت و بدون حرفی بلند شد و رفت. ته دلم فرو ریخت می دونستم تهش همین میشه. خواستم به اشک هایم فرصت جاری شدن بدهم که دفترش را روی میز دیدم.
دفتر را باز کردم و با خواندن تمام نوشته هایش قلبم به تپش افتاده بود. تمام حرفایی که نمی توانست بهم بزنه رو نوشته بود تا بهم نشون بده. بارها و بارها لبخندم رو به «زندگی» تشبیه کرده بود. می دونستم آدم خجالتی هست ولی نه تا این حد. الان که دارم این نوشته ها رو مینویسم منتظر دختر کوچکم هست. فقط معلوم نیست به مامان مغرورش رفته یا به بابای خجالتیش ؟!
قلبم تکلیلی شددددد😭😭😭
:)))
چشام تحمل اینهمه زیبایی رو نداره دیگه:))))))
عزیزم :>>>
بیش از اندازه قشنگ بود
انگار بخوای کل عمر همه ی انسان ها رو توی یک دقیقه جمع کنی
عزیزدلی :>>>>
چه قشنگ 🥲🏙
عزیزمی
❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤
@𝓨𝓪𝓼𝓲
سلاممم عزیزم چطوری ؟!
______
اومدم احوال پرسی تا چشمم به انی خورد.. شرمنده زودتر جواب ندادم TT من خوبمم تو چطور ؟
سلام قربونت برم تو چطوری ؟! اشکال نداره پیش میاد دیگه چه خبرااا ؟! :>>
درود، یاسی جونم ولنتاینت مبارک🕶❤️🔥!
*ویسگونم نمیدونم چه مرگشه نمیاره.
ویکییییی ویکیییییی شوالیه خوشگل من مرسی واسه توهم مبارکک :>>
🕶❤️🔥
حالت چطوره؟:>>>>>
مرسی فدات خوبم درگیر امتحان تو چی ؟
عزیزمیی
امتحانا هم که اجازه نداشتن اضطرابو نمیدن.
راستیتش حالم خوش نیست،اونم بی دلیل..
سلاممم
سلام قشنگ جانم
3>>
سلاممم عزیزم چطوری ؟!
گلب منی تو>>>>>
توهم همین طور زیباجان :>
دلم برای کلماتت تنگ شده بود یاسی🥲
سلامممم شارلییی چطورییی ؟
خوبم قشنگمم تو چطوری
خوبم فدات چه خبررر ؟!