سلام به دوستان کیوتم 😊 من بازم اومدم ... این پارت آخر داستانمه ... می دونم که دوست ندارین تموم بشه ... ولی خب بالاخره هر داستانی یه پایانی هم داره ... بعد هم واقعا دیگه نمی دونم چجوری باید ادامه اش بدم 😅 ... ولی در عوض اگه خواستین یه داستان دیگه رو درباره تالون و پنی شروع میکنم ... توی کامنتا بهم بگین که بنویسم یا نه 😉 ( تستچی جان به خدا دیگه هیچییی نداره ، تروخدا این قسمت آخر رو منتشر کن و ما رو راحت کن 😓 )
اول بالا رو بخون کیوتی 😍👆 تالون یه نگاه به من انداخت و اخماش رفت تو هم ، و یه جورایی عصبانی شد . تالون : پس که اینطور ...👿 ...پنی : آره ... اوه راستی چرا اینجوری با من حرف میزنی ؟؟؟ اینجوری حرف نزن ازت میترسم .... تالون با حالتی ترسناک و شیطانی : نترسسس .... بعد برگشت طرف منو آروم آروم داشت بهم نزدیک میشد ، من که از این رفتارش ترسیدم آهسته آهسته عقب می رفتم ،آخخخخخخ فکر کنم زیادی حرف زدم .... 😓، تا این که خوردم به یه درخت ، تالون اومد جلوم وایساد ، اومدم فرار کنم که دستش رو گذاشت روی تنه درخت کنار من و سرش رو اورد جلو و توی چشمام نگاه کرد . بعد با صدای آرومی بهم گفت پنـــــی ..... تو از من متنفری ؟؟؟؟؟ من در حالی که خشکم زده بود گفتم : چـ.... چـ.... چـــــی ؟؟؟
تالون این بار با صدای بلند داد زد : داااارم میگم که منو دوست داری ؟؟؟؟؟ پنی : مـ... مـــ.... مــــن .... خب .... نمی دونم . تالون فریاد زد : چــــــرااااا ؟؟؟؟ 😡 چــــــرا دوسم نداری ؟؟؟ 😡😡😡 من سرمو انداختم پایین و چیزی نگفتم . تالون که از این رفتار من دلش شکست 💔 گفت: می دونی ، یه چیزی رو بهت نگفتم ، توی اون نامه یه چیز دیگه هم نوشته شده بود ؟.... من سریع سرم رو اوردم بالا و بهش نگاه کردم و گفتم چــی ؟؟ تالون : آره ، می دونی چی نوشته بود نوشته بود که ( به اون کسی که همیشه بهش فکر میکنی و دلت می خواد اونو همیشه ببینی ، و دوست داری مال تو بشه ، عشقت رو ابراز کن . )
من ساکت موندم و چیزی نگفتم ، تالون گفت اون کسی که همیشه بهش فکر می کنم و دوست دارم مال من بشه..... اون ..... اون ..... اون تویـــــــی 😔😔😔...... من که از تعجب حتی قلبم دیگه نمیزد . تالون با بغض : ولی ... ولی تو کوچک ترین توجهی به من نداری 😢 ... از ترس نگاه تالون می لرزیدم و اصلا قدرت حرف زدن نداشتم ، تالون در حالی که اشک توی چشماش جمع شده بود گفت : و آلان می خوام عشقم رو بهت ابراز کنم .....💗💗💗💗💗 اومدم که چیزی بگم که ......
تالون گفت : پنی من .... من تو رو خیلی دوست دارم ..... اونقدر که دارم د.ی.و.ن.ه می شم 😓 دیگه ط.ا.ق.ت ندارم ، می خوام هر چه سریع تر تو مال من بشی ... تو ... تو فقط فقط مال منی ... نه مال نایجل یا کس دیگه ای !!!😡 ... پنی : هی صـ...صبر کن.... بعد اومد جلو و.....( دوستان همه چی رو در یک استیکر خلاصه میکنم : 💏 ) ( پنی داره با خودش میگه ) : در حالی که داشت منو 💏 یه دفه یه نوری از چهرش اومد ، صورت و کل بدنش داشت می درخشید ، تالون چشماشو بسته بود و متوجه نبود ،
پنی : اااه ... اونقدر نورش زیاد شد که اصلا چهرش رو نمی دیم ، عـــه ... خودمم که همین جوری شدم ....... ✨✨✨✨✨✨ بعد از چند لحظه تالون سرشو برد عقب و به من نگاه کرد ، اصلا تعجبی نکرد ..... ولی من با دیدن تالون خیلیییییییی تعجب کردم !!!! ..... پنی : تـ...تـ....تالون ......وااااااای امکان نداره .....😦😦😦 دوباره انسان شده بود ..... خودمم همین جور...... ولی ..... چطور ممکنه ؟؟؟؟ ..... یعنی تالون واقعا منو دوست داره ؟؟؟؟
تالون بهم گفت خب حالا بازم توی عشق من شک داری ؟؟؟؟ من در حالی که گریم گرفته بود به تالون نگاه کردم و پریدم سمتش و اونو توی بغلم گرفتم .... پنی : تالون .... من ..... من معذرت می خوام ..... من نمی دونستم ...... تو ..... تو .... من تمام این مدت تو رو آزار دادم ...... من همیشه تو رو نادیده می گرفتم ...... و قلب تو رو شکسم ..... من ..... من ازت معذرت می خوام ..... منو ببخش .....😭😭😭
اونم بغلم کرد ، تالون لبخند زد ، بهم گفت : هیـــس ، گریه نکن ..... من طاقت اشکای تو رو ندارم ......اشکالی نداره ..... مگه میشه من تو رو نبخشم ..... تو خیلی برام با ارزشی ...... من در حالی که از این حرفش خوش حال شدم ، و گونه شو 💋 .
یه ماه از اون ماجرا میگذره و من آلان با همکار جدیدم آقای تالون ، با هم توی پایگاه پلیس ، HQ کار میکنیم . تالون به خاطر من دست از خلافکاری هاش برداشت و یه جورایی به عموش خیانت کرد ولی اصلا براش مهم نبود و با خوش حالی در کنار من بود . رئیس کوویمبی هم بعد شنیدن ماجرای اکسیر حیات من رو بخشید و دوباره منو قبول کرد . آلان دیگه با عشق زندگیم تالون .... در کنار هم ماموریت انجام میدیم و خوش حالیم . و امیدوارم در آینده اتفاقای خوبی برامون بیفته . 💑
پایان داستان من 😊
امیدوارم از داستانم خشتون اومده باشه😍 و ازم ناراحت نباشین که داستانم رو تموم کردم 😊💔
خدایا خداوندا:)
منو یادتونه؟سمانه..
لطفا بازم بنویسسسس عالی بوددد
خیلی خوب میشه اگه پیج اینستا بزنی اونجا بزاری از تستچی بهتره
عالیه😁میشه بازم داستان تالون و پنی رو بنویسی
سلاممم ^^❤
تولدت مبارک باشههه ^^❤
امیدوارم به همه ی ارزوهای قشنگت برسیی ^^❤
تولدت مبارکک:)
هی؛تولدتمبارک))باآرزویبهترینها.
داستانت عالی بود
فالویی بفالو
عالی بود گلم💜💜💜💖💖
یه سوال تو خودت این عکسا رو درست میکنی ؟ اگه خودت میکنی بگو با چه برنامه ای
عالی بازم درباره تالون و پنی بنویس 😍